موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3261
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دل خوش دار ای کوچک من

    که عشق تو چشم و دلم را آکنده است
    و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم
    و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی
    ای تکسوار و ای شاهزاده من
    اما ... من
    از مهر خود بیمناکم
    از احساس خود نیز
    که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم
    از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم
    پس بنام عشقی آسمانی
    که چون بهار در وجودمان به گل نشست
    و چون خورشید در چشمانمان درخشید
    و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان
    برو!

  2. #3262
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دوستت‌ می‌دارم!

    چونان‌ بلوطی‌ که‌ زخم‌ یادگارِ عشقی‌ برباد رفته‌ را!
    ستاره‌ای‌ که‌ شب‌ را
    برای‌ چشمک‌ زدن!
    و پرنده‌ای‌ اسیر

    که‌ پرنده‌ی‌ آزادی‌ را!
    تا رهایی‌ به‌ بار بنشیند،
    آن‌ سوی‌ حیرانی‌ِ میله‌های‌ قفس‌!

  3. #3263
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو را دوست‌ می‌دارم!
    چرا که‌ تو آزادی‌
    در پس‌ِ رنگین کمان‌ِ بی‌پرسش‌ِ سَربَند،
    در سایه‌سارِ هر چه‌ نباید کرد!
    در بوسه‌های‌ نخست‌ِ هر دیدار،
    و آن‌ سوی‌ نگاه‌ِ عاصی‌ام‌
    که‌ چشمان‌ بی‌قرارِ هزار پلنگ‌ِ خسته‌
    پیش از جهیدن‌ِ واپسین‌ را
    با خود دارد !


    "
    یغما گلرویی"

    از مجموعه: اینجا ایران است و من تو را دوست می دارمدفتر اول: من وارث تمام برده‌گان جهانم!

  4. #3264
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تمام قرارها را نیامده ‏ای،
    کدام نصف‏ النهار را از قلم انداخته‏ ام...
    قرار روزهای بی قراری‌ام!
    کجای آسمان ببینمت؟
    من از جست و جوی زمین خسته‏ ام


  5. #3265
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از امروز

    جهنم زیر پایت است
    از امروز که هر لحظه هزار بار
    سینه هایت را میان تنت گم می کنی
    و شیرت در تمام قوطی های جهان خشک می شود
    بغض می کنی
    و دود اجاق های کور دنیا به چشمت می رود
    روی شکمت دست می کشی
    و ترک های حاملگی جای پنجه های ببری عقیم اند
    که هرشب دشت های گرسنه را به خانه می آورد
    و ناخن های پس از معاشقه اش را سیر می لیسید
    از امروز
    هیچ فردایی را با روز دیگری اشتباه نمی گیری
    و تمام زندگی ات را
    در امروزی جهنمی و طولانی فکر می کنی
    به بهشتی که در چشم هایت آب می رود
    آب می رود
    آب می رود
    آب می رود
    آب می رود .

  6. #3266
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    امروز دوباره

    صبح با چشمان تو شروع شد
    از دور نگاهت میکنم
    برایت بوسه میفرستم
    فکر میکنم
    کاش چشمهات مال من بود
    هنوز اما طناب دار
    ته چشمانت پیداست
    هر بار نگاهت کنم
    ناگزیرم از مردن
    گذشته توی سرم سوت میکشد
    بسکه مرده ام
    و دوباره – تولد!!
    چشمهایت را به من بده
    من تاب میسازم از طناب دار
    جای مردن تاب میخورم کنار تو
    تا ابد
    ...
    میترسم از طناب دار
    چشمهایت را به من بده

  7. #3267
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم
    که یکی را بدون تو
    بدون لبخندت
    برسانم به انتها
    و بارهای دیگر
    با دست هایی که خاک شده اند
    دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی
    و باد که می آید
    برساند به ‍‍‍‍‍‍‍‍پیراهنت
    که این گرد و خاک
    چقدر عاشق آغوش تو بوده است
    یک بار منصفانه نیست زندگی
    کم است برای من که گم ات کردم
    در اولین نشانه که داشتم
    و آن لحن صدایت بود
    که در ازدحام خیابان
    در لحظه محو شد
    و رهگذران
    روی لحن تو
    آن قدر در آمد و شد بودند
    که گم کردن ات بدیهی بود
    درست مثل این که بدیهی است
    تو گم شده ای
    من پیر می شوم
    و مرگ که می رسد
    فکر می کند
    چقدر شبیه حرف های ناتمام
    باز مانده است دهانم


  8. #3268
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صبح است.

    گنجشک محض
    می خواند.
    پاییز، روی وحدت دیوار
    اوراق می شود.
    رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
    از خواب می پراند:
    یک سیب
    در فرصت مشبک زنبیل
    می پوسد.
    حسی شبیه غربت اشیا
    از روی پلک می گذرد.
    بین درخت و ثانیه سبز
    تکرار لاجورد
    با حسرت کلام می آمیزد.

    اما
    ای حرمت سپیدی کاغذ !
    نبض حروف ما
    در غیبت مرکب مشاق می زند.
    در ذهن حال ، جاذبه شکل
    از دست می رود.

    باید کتاب را بست.
    باید بلند شد
    در امتداد وقت قدم زد،
    گل را نگاه کرد، ابهام را شنید.
    باید دوید تا ته بودن.
    باید به بوی خاک فنا رفت.
    باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
    باید نشست
    نزدیک انبساط
    جایی میان بیخودی و کشف.

  9. #3269
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صدا کن مرا.
    صدای تو خوب است.
    صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
    که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

    در ابعاد این عصر خاموش
    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
    و خاصیت عشق این است.

    کسی نیست،
    بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
    میان دو دیدار قسمت کنیم.
    بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
    بیا زودتر چیزها را ببینیم.
    ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
    زمان را به گردی بدل می‌کنند.
    بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
    بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

    مرا گرم کن
    (
    و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
    و باران تندی گرفت
    و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
    اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

    در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
    من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
    من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
    بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
    مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
    مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
    اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
    و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
    و آن وقت
    حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
    حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
    بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
    در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
    بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
    چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
    چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

    و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
    تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید


  10. #3270
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خوردن یک سیب رسیده‌ی سفید
    در یک روز شفاف و
    روشن زمستانی

    محبوب من!
    دل بستن به تو
    مثل شادمانی نفس کشیدن است
    در یک درختزار پوشیده از برف
    !

صفحه 327 از 555 نخستنخست ... 177227277307308309310311312313314315316317318319320321322323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347377427477 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •