صفحه 7 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 135

موضوع: اشعار زيباي شاعره معاصر فروغ فرخزاد

  1. #61
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نيمه شب در دل دهليز خموش
    ضربه ائي افكند طنين
    دل من چون دل گل هاي بهار
    پر شد از شبنم لرزان يقين
    گفتم اين اوست كه باز آمده است
    جستم از جا و در آئينه گيج
    بر خود افكندم با شوق نگاه
    آه، لرزيد لبانم از عشق
    تار شد چهره آئينه ز آه
    شايد او وهمي را مي نگريست
    گيسويم درهم و لب هايم خشك
    شانه ام عريان در جامه خواب
    ليك در ظلمت دهليز خموش
    رهگذر هر دم مي كرد شتاب
    نفسم ناگه در سينه گرفت
    گوئي از پنجره ها روح نسيم
    ديد اندوه من تنها را
    ريخت بر گيسوي آشفته من
    عطر سوزان اقاقي ها را
    تند و بي تاب دويدم سوي در
    ضربه پاها، در سينه من
    چون طنين ني، در سينه دشت
    ليك در ظلمت دهليز خموش
    ضربه پاها، لغزيد و گذشت
    باد آواز حزيني سر كرد

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #62
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    يك روز بلند آفتابي

    در آبي بي كران دريا
    امواج ترا به من رساندند
    امواج ترانه بار تنها

    چشمان تو رنگ آب بودند
    آندم كه ترا در آب ديدم
    در غربت آن جهان بي شكل
    گوئي كه ترا به خواب ديدم

    از تو تا من سكوت و حيرت
    از من تا تو نگاه و ترديد
    ما را مي خواند مرغي از دور
    مي خواند بباغ سبز خورشيد

    در ما تب تند بوسه مي سوخت
    ما تشنه خون شور بوديم
    در زورق آب هاي لرزان
    بازيچه عطر و نور بوديم

    مي زد، مي زد، درون دريا
    از دلهره فرو كشيدن
    امواج، امواج ناشكيبا
    در طغيان بهم رسيدن

    دستانت را دراز كردي
    چون جريان هاي بي سرانجام
    لب هايت با سلام بوسه
    ويران گشتند روي لب هام

    يك لحظه تمام آسمان را
    در هاله ئي از بلور ديدم
    خود را و ترا و زندگي را
    در دايره هاي نور ديدم

    گوئي كه نسيم داغ دوزخ
    پيچيد ميان گيسوانم
    چون قطره ئي از طلاي سوزان
    عشق تو چكيد بر لبانم

    آنگاه ز دوردست دريا
    امواج بسوي ما خزيدند
    بي آنكه مرا بخويش آرند
    آرام ترا فرو كشيدند

    پنداشتم آن زمان كه عطري
    باز از گل خواب ها تراويد
    يا دست خيال من تنت را
    از مرمر آب ها تراشيد

    پنداشتم آن زمان كه رازيست
    در زاري و هاي هاي دريا
    شايد كه مرا بخويش مي خواند
    در غربت خود، خداي دريا

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #63
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    دخترک خنده کنان گفت: "که
    چیست راز این حلقه زر
    راز این حلقه که...
    انگشت
    مرا
    این چنین تنگ گرفته است به بر"
    مرد حیران شدو گفت: "حلقه خوشبختی است،
    حلقه زندگی است"
    همه گفتند: "مبارک باشد!"
    دخترک گفت: "دریغا که مرا باز در
    معنی آن شک باشد"
    سالها رفت و شبی
    زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
    دید
    در نقش فروزنده او
    روزهایی که به امید وفای شوهر
    به هدر رفته، هدر!
    زن
    پریشان شدو نالید: "که وای! وای!
    این حلقه که در چهره او
    باز هم تابش و
    رخشندگی است
    حلقه بندگی و بردگی است

  6. کاربر روبرو از پست مفید !ALIPOUR! سپاس کرده است .


  7. #64
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
    نيست ياري كه مرا ياد كند
    ديده ام خيره به ره ماند و نداد
    نامه اي تا دل من شاد كند
    خود ندانم چه خطائي كردم
    كه ز من رشته الفت بگسست
    در دلش جائي اگر بود مرا
    پس چرا ديده ز ديدارم بست
    هر كجا مي نگرم، باز هم اوست
    كه بچشمان ترم خيره شده
    درد عشقست كه با حسرت و سوز
    بر دل پر شررم چيره شده
    گفتم از ديده چو دورش سازم
    بي گمان زودتر از دل برود
    مرگ بايد كه مرا دريابد
    ورنه درديست كه مشكل برود
    تا لب بر لب من م لغزد
    مي كشم آه كه كاش اين او بود
    كاش اين لب كه مرا مي بوسد
    لب سوزنده آن بدخو بود
    مي كشندم چو در آغوش به مهر
    پرسم از خود كه چه شد آغوشش
    چه شد آن آتش سوزنده كه بود
    شعله ور در نفس خاموشش
    شعر گفتم كه ز دل بردارم
    بار سنگين غم عشقش را
    شعر خود جلوه ئي از رويش شد
    با كه گويم ستم عشقش را
    مادر، اين شانه ز مويم بردار
    سرمه را پاك كن از چشمانم
    بكن اين پيرهنم را از تن
    زندگي نيست بجز زندانم
    تا دو چشمش به رخم حيران نيست
    به چكار آيدم اين زيبائي
    بشكن اين آينه را اي مادر
    حاصلم چيست ز خود آرائي
    در ببنديد و بگوئيد كه من
    جز او از همه كس بگسستم
    كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
    فاش گوئيد كه عاشق هستم
    قاصدي آمد اگر از ره دور
    زود پرسيد كه پيغام از كيست
    گر از او نيست، بگوئيد آن زن
    ديرگاهيست، در اين منزل نيست

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #65
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    یادت هست ؟
    که زِ من پرسیدی : چیست این حلقه ی رنگارنگ؟
    که گرفته است انگشت مرا سخت
    در بَر خود این سان تنگ
    گفتم این حلقه ی بخت خوش واقبال تو زیباست
    ولی بازاز قلب توشک آمد و تردید به پا خواست
    سالها رفت و هنوز
    مانده تردید و گمان
    یکسره در سینه ی زیبای تو، هرشب ،هر روز
    که چرا نیست همه رسم وفا داری ودلداری و پیمان
    شد همه زندگیت اینکه چه سان عهد گسستم زمیان
    نیست این حلقه ی رخشنده ی تنگ
    بهرِ تردید و یا طعنه و جنگ
    قلب من مهر تو را دارد و کرده است ز بهرت آهنگ
    گر که باشد دلت از عشق ومحبت همه لبریز ، نه سنگ

  10. #66
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    من به مردي وفا نمودم و او

    پشت پا زد به عشق و اميدم
    هر چه دادم به او حلالش باد
    غير از آن دل كه مفت بخشيدم

    دل من كودكي سبكسر بود
    خود ندانم چگونه رامش كرد
    او كه مي گفت دوستت دارم
    پس چرا زهر غم بجامش كرد

    اگر از شهد آتشين لب من
    جرعه اي نوش كرد و شد سرمست
    حسرتم نيست زآنكه اين لب را
    بوسه هاي نداده بسيار است

    باز هم در نگاه خاموشم
    قصه هاي نگفته اي دارم
    باز هم چون به تن كنم جامه
    فتنه هاي نهفته اي دارم

    باز هم مي توان به گيسويم
    چنگي از روي عشق ومستي زد
    باز هم مي توان در آغوشم
    پشت پا بر جهان هستي زد

    باز هم مي دود به دنبالم
    ديدگاني پر از اميد و نياز
    باز هم با هزار خواهش گنگ
    مي دهندم بسوي خويش آواز

    باز هم دارم آنچه را كه شبي
    ريختم چون شراب در كامش
    دارم آن سينه را كه او مي گفت
    تكيه گاهيست بهر آلامش

    زانچه دادم به او مرا غم نيست
    حسرت و اضطراب و ماتم نيست
    غير از آن دل كه پر نشد جايش
    بخدا چيز ديگرم كم نيست

    كو دلم كو دلي كه برد و نداد
    غارتم كرده، داد مي خواهم
    دل خونين مرا چكار آيد
    دلي آزاد و شاد مي خواهم

    دگرم آرزوي عشقي نيست
    بي دلان را چه آرزو باشد
    دل اگر بود باز مي ناليد
    كه هنوزم نظر باو باشد

    او كه از من بريد و تركم كرد
    پس چرا پس نداد آن دل را
    واي بر من كه مفت بخشيدم
    دل آشفته حال غافل را

  11. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  12. #67
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    گفتم : چشم به راهَم و دلتنگِ یار گفت: می آید
    گفتم : آفتابِ رخَش از پَسِ کوهسار گفت : می آید
    گفتم : شمیمِ دلکَش و بویِ بهار گفت : می آید
    گفتم : روزِ خوشِ کاتبِ این روزگار گفت: می آید
    گفتم : لشگری که بَرکَنَد زِ غم ، دمار گفت: می آید
    گفتم : سکه هایِ زَر هزار هزار گفت : می آید
    گفتم : مَهی چو خورشید آشکار گفت: می آید
    گفتم : مرکبی تیزپای و راهوار گفت : می آید
    گفتم: کجاست؟ دلمرده ام و گرفتار گفت: می آید
    گفتم : دام نهاده ام بهرِ آن شکار گفت : می آید
    گفتم : بخت چرا می کند زِ ما فرار؟ گفت: می آید
    گفتم : شب است وگریزان زِ ما، نهار گفت: می آید
    گفتم : کجاست جوانمردی و ایثار گفت: می آید
    گفتم : ستون و خیمه گهی استوار گفت: می آید
    گفتم : وصلی که علاج هست وتیمار گفت : می آید
    گفتم : گل که بشکفد ز خنده ی دلدار گفت : می آید
    گفتم : صبح از پَسِ این شبِ تار گفت : می آید
    گفتم : اجل دهد آیا مهلت دیدار؟ گفت : می آید
    گفتم : آنکه بگشاید گره ز کار گفت : می آید
    گفتم : نیامد ومانده ام چشم انتظار گفت : می آید
    گفتم : دل بستم به گفته ات این بار گفت : می آید
    گفتم : به آمدنش امید دارم بسیار گفت : می آید
    " گفتم" گفتم و استغاثه شد تکرار گفت : می آید

  13. #68
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به زمين مي زني و مي شكني

    عاقبت شيشه اميدي را
    سخت مغروري و مي سازي سرد
    در دلي، آتش جاويدي را

    ديدمت، واي چه ديداري واي
    اين چه ديدار دلازاري بود
    بي گمان برده اي از ياد آن عهد
    كه مرا با تو سر و كاري بود

    ديدمت، واي چه ديداري واي
    نه نگاهي، نه لب پرنوشي
    نه شرار نفس پر هوسي
    نه فشار بدن و آغوشي

    اين چه عشقي است كه در دل دارم
    مي گريزي ز من و در طلبت
    من از اين عشق چه حاصل دارم
    باز هم كوشش باطل دارم

    باز لب هاي عطش كرده من
    لب سوزان ترا مي جويد

    مي تپد قلبم و با هر تپشي
    قصه عشق ترا مي گويد

    بخت اگر از تو جدايم كرده
    مي گشايم گره از بخت، چه باك
    ترسم اين عشق سرانجام مرا
    بكشد تا به سرپرده خاك

    خلوت خالي و خاموش مرا
    تو پر از خاطره كردي، اي مرد
    شعر من شعله احساس منست
    تو مرا شاعره كردي، اي مرد

    آتش عشق به چشمت يكدم
    جلوه ئي كرد و سرابي گرديد
    تا مرا واله و بي سامان ديد
    نقش افتاده بر آبي گرديد

    در دلم آرزوئي بود كه مرد
    لب جانبخش ترا بوسيدن
    بوسه جان داد بروي لب من
    ديدمت، ليك دريغ از ديدن

    سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم
    دامني تا كه بر آن ريزم اشك
    آه، اي آنكه غم عشقت نيست
    مي برم بر تو و بر قلبت رشك

    به زمين مي زني و مي شكني
    عاقبت شيشه اميدي را
    سخت مغروري و مي سازي سرد
    در دل، آتش جاويدي را

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #69
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    من که از این حرفه ی آبِ روان حظ می کنم
    از بساطِ محضرم ، چون دوستان، حظ می کنم
    نظم وترتیب وتَدَبُر می زند چون لافِ عقل
    از سهولت در امورِ این جهان حظ می کنم
    مفتخر هستم که با حکمِ قضا سردفترم
    از قضای روزگاران همچنان حظ می کنم
    تحفه ای ناچیز دارم نزدِ ملت ، برگِ سبز
    درعوض از لطفشان در هر زمان حظ می کنم
    می فرستد مهترم حکمی به ضربِ و نیشِ تُند
    می کِشد زِه را چنین بَینِ کمان حظ می کنم
    می نوازند بهرمان خُنیاگران سازِ دُهُل از ثبتِ کل
    چون فَنَرمی آید این قِرِ کمراز بهرشان حظ می کنم
    مثل قلیان چون به جوش آید سرم از قیل و قال
    از هجوم و سیل مردم بی امان حظ می کنم
    نیمه شب ها پاره گردد رشته خواب از خیال
    پس ببارد دیدگان اشکم نهان حظ می کنم
    مرغِ فکرم می پَرَد با هر خیال از بامِ دل
    می روم از ظنِ خود تا کهکشان حظ می کنم
    بازی نرد است نزدم یا قماری حق و مزد
    در گلو می ماند همچون استخوان حظ می کنم
    یا به پائین می رود چون لقمه یا درحلق ما
    برزخی می ماند او نزدِ دهان ، حظ می کنم
    گر به پا گردد شری در نزدِ اصحابِ سند
    چون حقیر و کوته است دیوارمان حظ می کنم
    نزدِ قاضی چون رَوَم از بهرِ استنطاقِ شاق
    مجرمی می داندم سخت و گران حظ می کنم
    مفلسم ، یک لاقبا در چشم فرزند و عیال
    نزد ملت مالکِ هفت آسمان حظ می کنم
    می کنند در پاچه ام هر لحظه یک تکلیف نو
    مفت ما را می خرند چون بردگان حظ می کنم
    گرچه تلخ است قصه ی سردفتری مخلص ولی
    شعر ها می گویم و از شرحِ آن حظ می کنم

  16. #70
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نيست ياري تا بگويم راز خويش

    ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

    چنگ اندوهم، خدا را، زخمه اي
    زخمه اي، تا بركشم آواز خويش

    بر لبانم قفل خاموشي زدم
    با كليدي آشنا بازش كنيد
    كودك دل رنجه دست جفاست
    با سر انگشت وفا نازش كنيد

    پر كن اين پيمانه را اي هم نفس
    پر كن اين پيمانه را از خون او
    مست مستم كن چنان كز شور مي
    بازگويم قصه افسون او

    رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من
    رنگ چشمش كي مرا پابند كرد
    آتشي كز ديدگانش سركشيد
    اين دل ديوانه را دربند كرد

    از لبانش كي نشان دارم به جان
    جز شرار بوسه هاي دلنشين
    بر تنم كي مانده از او يادگار
    جز فشار بازوان آهنين

    من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد
    در ميان خرمن گيسوي من
    آنقدر دانم كه اين آشفتگي
    زان سبب افتاده اندر موي من

    آتشي شد بر دل و جانم گرفت
    راهزن شد راه ايمانم گرفت
    رفته بود از دست من دامان صبر
    چون ز پا افتادم آسانم گرفت

    گم شدم در پهنه صحراي عشق
    در شبي چون چهره بختم سياه
    ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
    بر سرم باريد باران گناه

    مست بودم، مست عشق و مست ناز
    مردي آمد قلب سنگم را ربود
    بسكه رنجم داد و لذت دادمش
    ترك او كردم، چه مي دانم كه بود

    مستيم از سر پريد، اي همنفس
    بار ديگر پر كن اين پيمانه را
    خون بده، خون دل آن خود پرست
    تا بپايان آرم اين افسانه را


  17. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 7 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •