گفتم : چشم به راهَم و دلتنگِ یار گفت: می آید گفتم : آفتابِ رخَش از پَسِ کوهسار گفت : می آید
گفتم : شمیمِ دلکَش و بویِ بهار گفت : می آید
گفتم : روزِ خوشِ کاتبِ این روزگار گفت: می آید
گفتم : لشگری که بَرکَنَد زِ غم ، دمار گفت: می آید
گفتم : سکه هایِ زَر هزار هزار گفت : می آید
گفتم : مَهی چو خورشید آشکار گفت: می آید
گفتم : مرکبی تیزپای و راهوار گفت : می آید
گفتم: کجاست؟ دلمرده ام و گرفتار گفت: می آید
گفتم : دام نهاده ام بهرِ آن شکار گفت : می آید
گفتم : بخت چرا می کند زِ ما فرار؟ گفت: می آید
گفتم : شب است وگریزان زِ ما، نهار گفت: می آید
گفتم : کجاست جوانمردی و ایثار گفت: می آید
گفتم : ستون و خیمه گهی استوار گفت: می آید
گفتم : وصلی که علاج هست وتیمار گفت : می آید
گفتم : گل که بشکفد ز خنده ی دلدار گفت : می آید
گفتم : صبح از پَسِ این شبِ تار گفت : می آید
گفتم : اجل دهد آیا مهلت دیدار؟ گفت : می آید
گفتم : آنکه بگشاید گره ز کار گفت : می آید
گفتم : نیامد ومانده ام چشم انتظار گفت : می آید
گفتم : دل بستم به گفته ات این بار گفت : می آید
گفتم : به آمدنش امید دارم بسیار گفت : می آید
" گفتم" گفتم و استغاثه شد تکرار گفت : می آید