صفحه 8 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 135

موضوع: اشعار زيباي شاعره معاصر فروغ فرخزاد

  1. #71
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    پشتِ میزِ دفترم بودم پَلاس


    قاطی و دیوانه ، در بیم وهراس

    واژه ها را می نهادم جایِ خویش

    چسبِ محکم زیرِ هریک چون سریش

    زاغِ ملت می زدم چوب و چماق

    تا به انجام آوَرَم این رنجِ شاق

    در تطابق می نمودم چشم و ریش

    تا سجل با واقع آید راست ، بیش

    می زدم گاهی یکی "یک دستِ" ناب

    بلکه افتد قصه ی مردم بر آب

    می زدم امضاء و خط ها را محک

    بلکه برخیزد زِ من تردید و شک

    بر گرفته این کلاهِ خویش سخت

    تا نیفتد از سرم بر زیرِ تخت

    مدتی این قصه بر من راست شد

    اندک اندک منطق ازمن کاست شد

    یک مرض در من فتاد از این هراس

    دائم الشک شد دلِ من نزدِ ناس

    بس بلا نازل بشد بر فرقِ سر

    نزد ما نارو بزد هر بی پدر

    کارخود را پیش بردند با دروغ

    وعده های آبکی همسانِ دوغ

    هر که می آید کنون در نزد من

    مجرم است از ظَنِ من ، نوعِ خَفَن

    اصل بر جرم است و بر ذنب و گناه

    بر برائت بسته ام هر کوره راه

    چون مقنی می کَنَد هر بنده چاه

    بدسگالی می کند ما را تباه

    کیش ما شد این مرام و خُلق و خو

    منجلابی هست و ما در نزدِ او

    سکته فائق می شود از این هراس

    در نظر شد اژدهائی ، عام وخاص

    سلب شد از نَفس من هر اعتماد

    تکیه بر مردم همان ، یا رویِ باد

    تیره و تار است نزدم هر سند

    حرف مردم نزدِ ما هرسیخ چند؟!

    من ندارم چشم خود را هم قبول

    چون دروغ آمد بسی این عرض و طول

    دیده ام یک چیز را خیلی عیان

    کارِ دیگر زیر آن آمد نهان

    چون برفت از قلب من علمِ یقین

    جای او تردید و ظَن آمد چنین

    عشق بودی در دلم روز نخست

    پر کشیدی همچو مرغ از بام چُست

    در طَبَق دادم به دفتر گوهرم

    آتش آمد جایِ او در پیکرم

    در تباهی رفت این عمرِ عزیز

    این جهان و هم جهانِ رستخیز


  2. #72
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    گرچه بستر دارد از کوهِ نمک
    آب می جوشد به رویَش از فلک
    خاک شوری ، بحر اندر پیچ و تاب
    زیرِ آن چون برف و بالا پُر زِ آب
    بسترِ او مخزنِ رودِ سهند
    رشته هایِ سر به افلاکِ بلند
    یک نگین از نقره بر ایران زمین
    کَی توانی یافت دریائی چنین !
    خاک ایران شیر و دریا چشمِ شیر
    چشم بینا باید ایران یا کویر؟!
    کور گردد دیده ام ای روزگار
    گر که دریا را ببینم شوره زار

  3. #73
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به لب هايم مزن قفل خموشي
    كه در دل قصه ئي ناگفته دارم
    ز پايم باز كن بند گران را
    كزين سودا دلي آشفته دارم
    بيا اي مرد، اي موجود خودخواه
    بيا بگشاي درهاي قفس را
    اگر عمري به زندانم كشيدي
    رها كن ديگرم اين يك نفس را
    منم آن مرغ، آن مرغي كه ديريست
    به سر انديشه پرواز دارم
    سرودم ناله شد در سينه تنگ
    به حسرت ها سر آمد روزگارم
    بلب هايم مزن قفل خموشي
    كه من بايد بگويم راز خود را
    به گوش مردم عالم رسانم
    طنين آتشين آواز خود را
    بيا بگشاي در تا پر گشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر
    لبم با بوسه شيرينش از تو
    تنم با بوي عطر آگينش از تو
    نگاهم با شررهاي نهانش
    دلم با ناله خونينش از تو
    ولي اي مرد، اي موجود خودخواه
    مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است
    بر آن شوريده حالان هيچ داني
    فضاي اين قفس تنگ است، تنگ است
    مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
    از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
    بهشت و حور و آب كوثر از تو
    مرا در قعر دوزخ خانه اي ده
    كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي
    مرا مستي و سكر زندگانيست
    چه غم گر در بهشتي ره ندارم
    كه در قلبم بهشتي جاوداني است
    شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام
    ميان آسمان گنگ و خاموش
    تو در خوابي و من مست هوس ها
    تن مهتاب را گيرم در آغوش
    نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
    هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
    در آن زندان كه زندانبان تو بودي
    شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد
    بدور افكن حديث نام، اي مرد
    كه ننگم لذتي مستانه داده
    مرا مي بخشد آن پروردگاري
    كه شاعر را، دلي ديوانه داده
    بيا بگشاي در، تا پرگشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #74
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    گر نداری نیم و یک در نزدِ خویش
    ثبت کُن اسناد را بر چرمِ میش
    گر گران آمد به نَزدَت چرمِ گاو
    برگِ سبزی چاره ی این درد ونیش
    گر خزان است و پریشان هست برگ
    ظهرِ آن کاغذ که نامش هست فیش
    گر که قحطی زد در اینجا نیز قبض
    مات کُن آن کس که نزدت گشته کیش
    ثبت کن این رنج را بر برگِ دل
    خامه بر دفتر نزن ، بر لوح ، بیش
    بر زمین بگذار این ابزارِ پست
    تا نگردد خاطرت زین پس پریش
    عقد رهن است رزق تو در نزدِ برگ
    هر صباحی می کند نوعی قمیش
    آنگه دارد عقل کَی او می دهد
    نزدِ دفتر ، در گرو ، انبوهِ ریش ؟

  6. #75
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    لاي لاي، اي پسر كوچك من
    ديده بربند، كه شب آمده است
    ديده بربند، كه اين ديو سياه
    خون به كف خنده به لب آمده است
    سر به دامان من خسته گذار
    گوش كن بانگ قدم هايش را
    كمر نارون پير شكست
    تا كه بگذاشت بر آن پايش را
    آه، بگذار كه بر پنجره ها
    پرده ها را بكشم سرتاسر
    با دو صد چشم پر از آتش و خون
    مي كشد دم به دم از پنجره سر
    از شرار نفسش بود كه سوخت
    مرد چوپان به دل دشت خموش
    واي، آرام كه اين زنگي مست
    پشت در داده به آواي تو گوش
    يادم آيد كه چو طفلي شيطان
    مادر خسته خود را آزرد
    ديو شب از دل تاريكي ها
    بي خبر آمد و طفلك را برد
    شيشه پنجره ها مي لرزيد
    تا كه او نعره زنان مي آمد
    بانگ سر داده كه كو آن كودك
    گوش كن، پنجه به در مي سايد
    نه برو، دور شو اي بد سيرت
    دور شو از رخ تو بيزارم
    كي تواني بربائيش از من
    تا كه من در بر او بيدارم
    ناگهان خاموشي خانه شكست
    ديو شب بانگ برآورد كه آه
    بس كن اي زن كه نترسم از تو
    دامنت رنگ گناهست، گناه
    ديوم اما تو ز من ديوتري
    مادر و دامن ننگ آلوده
    آه، بردار سرش از دامن
    طفلك پاك كجا آسوده
    بانگ مي ميرد و در آتش درد
    مي گدازد دل چون آهن من
    مي كنم ناله كه كامي، كامي
    واي بردار سر از دامن من

  7. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  8. #76
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    لبِ دریا چو رفتی یادِ ما کُن
    اُفُق را از دو چشمانم نگا کن
    رطوبت را به ژرفا در نَفَس ده
    ز دریا قطره ای زیبا عطا کن
    من آنجا هستم و در اندرونت
    مرا در آبیِ دریا رها کن
    سپس از نو به تورِ دیدگانت
    به سویِ ساحلِ عشقت صدا کُن
    دلم تنگ است وغرق قعر دریاست
    تو نشکن قلب ما را و وفا کن
    نبودی گر شکیبا بر دل من
    دلت را از دل تنگم جدا کن

  9. #77
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    باز كن از سر گيسويم بند
    پند بس كن، كه نمي گيرم پند
    در اميد عبثي دل بستن
    تو بگو تا به كي آخر، تا چند
    از تنم جامه برون آر و بنوش
    شهد سوزنده لب هايم را
    تا به كي در عطشي دردآلود
    به سر آرم همه شب هايم را
    خوب دانم كه مرا برده ز ياد
    من هم از دل بكنم بنيادش
    باده اي، اي كه ز من بي خبري
    باده اي تا ببرم از يادش
    شايد از روزنه چشمي شوخ
    برق عشقي به دلش تافته است
    من اگر تازه و زيبا بودم
    او زمن تازه تري يافته است
    شايد از كام زني نوشيده است
    گرمي و عطر نفس هاي مرا
    دل به او داده و برده است ز ياد
    عشق عصياني و زيباي مرا
    گر تو داني و جز اينست، بگو
    پس چه شد نامه، چه شد پيغامش
    خوب دانم كه مرا برده ز ياد
    زآنكه شيرين شده از من كامش
    منشين غافل و سنگين و خموش
    زني امشب ز تو مي جويد كام
    در تمناي تن و آغوشي است
    تا نهد پاي هوس بر سر نام
    عشق توفاني بگذشته او
    در دلش ناله كنان مي ميرد
    چون غريقي است كه با دست نياز
    دامن عشق ترا مي گيرد
    دست پيش آر و در آغوشش گير
    اين لبش، اين لب گرمش اي مرد
    اين سر و سينه سوزنده او
    اين تنش، اين تن نرمش، اي مرد

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #78
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

    راهي بجز گريز برايم نمانده بود
    اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
    در وادي گناه و جنونم كشانده بود
    رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
    با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
    رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
    رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
    رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
    عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح
    بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
    رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
    در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
    رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان
    فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
    من از دو چشم روشن و گريان گريختم
    از خنده هاي وحشي توفان گريختم
    از بستر وصال به آغوش سرد هجر
    آزرده از ملامت وجدان گريختم
    اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
    ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
    مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
    مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
    روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
    در دامن سكوت به تلخي گريستم
    نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
    ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #79
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

    نه پيغامي نه پيك آشنائي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدائي
    ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
    سحرگاهي زني دامن كشان رفت
    پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
    كه زار و خسته سوي آشيان رفت
    كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
    كجا كس با زبانش آشنا بود
    ندانستند اين بيگانه مردم
    كه بانگ او طنين ناله ها بود
    به چشمي خيره شد شايد بيايد
    نهانگاه اميد و آرزو را
    دريغا، آن دو چشم آتش افروز
    به دامان گناه افكند او را
    به او جز از هوس چيزي نگفتند
    در او جز جلوه ظاهر نديدند
    به هر جا رفت در گوشش سرودند
    كه زن را بهر عشرت آفريدند
    شبي در دامني افتاد و ناليد
    مرو! بگذار در اين واپسين دم
    ز ديدارت دلم سيراب گردد
    شبح پنهان شد و در خورد بر هم
    چرا اميد بر عشقي عبث بست؟
    چرا در بستر آغوش او خفت؟
    چرا راز دل ديوانه اش را
    به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟
    چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود
    كه در دام گل خورشيد افتاد
    سحرگاهي چو خورشيدش برآمد
    به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
    به جامي باده شورافكني بود
    كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
    چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
    به قلب جام از شادي مي افروخت
    شبي ناگه سرآمد انتظارش
    لبش در كام سوزاني هوس ريخت
    چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟
    چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟
    كنون، اين او و اين خاموشي سرد
    نه پيغامي، نه پيك آشنائي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدائي

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #80
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    برفت از نیمه تابستان ، چو مرداد
    ورق برگشت و دفترخانه شد شاد
    ز رونق پس فتاد این کلبه ی ما
    سکوتی سخت وسنگین در نِت افتاد
    شدند سرگرم یاران بهر تحریر
    که غوغا کرده است این بار و بیداد
    به نسیان رفته است هر کار دیگر
    ز دستت تا ابد تحریر ، فریاد
    چه آسان یار من رفت و جلا کرد
    مرا در بیع دینار و ثمن داد
    نمی گفتم در اندوهت اگر شعر
    تو کی می آمدی در ذیلِ اسناد؟!
    گذشت ازنیمه تابستان چه زیبا
    نسیمِ دلکش آمد ماهِ مرداد
    چه پیش آید؟ کِه دانَد سال دیگر؟
    هم آوائی بوَد یا جمعِ اضداد
    پس از آن دوره های خشکسالی
    کنون ابر آمد و باران شد آزاد
    نباید فرصت از کف داد ارزان
    تورم می رسد از ره چو جلاد
    به زیر آنگه می آید حق تحریر
    ز بالا افتد او با تیغِ شداد
    درو باید نمود این تحفه اکنون
    که طوفان در ره است و شدتِ باد

صفحه 8 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •