لبخندخداپیش از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه‌ای دارد کنار ابرها لبخندخدا
لبخندخدامثل قصر پادشاه قصه‌ها
خشتی از الماس و خشتی از طلالبخندخدا

لبخندخداپایه‌های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرورلبخندخدا

لبخندخداماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج اولبخندخدا

لبخندخدااطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشانلبخندخدا

لبخندخدارعد و برق شب، طنین خنده‌اش
سیل و توفان ، نعره توفنده‌اشلبخندخدا

لبخندخدادکمه پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او، ماهتابلبخندخدا

لبخندخداهیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیستلبخندخدا

لبخندخداپیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بودلبخندخدا

لبخندخداآن خدا بی‌رحم بود و خشمگین
خانه‌اش در آسمان، دور از زمینلبخندخدا

لبخندخدابود، اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبودلبخندخدا

لبخندخدادر دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشتلبخندخدا

لبخندخداهرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرهالبخندخدا

لبخندخدازود می‌گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاستلبخندخدا

لبخندخداهرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش استلبخندخدا

لبخندخداتا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کندلبخندخدا

لبخندخداکج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کندلبخندخدا

لبخندخداتا خطا کردی، عذابت می‌کند
در میان آتش، آبت می‌کند لبخندخدا

لبخندخداباهمین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بودلبخندخدا

لبخندخداخواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌های سرکشملبخندخدا

لبخندخدادر دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشینلبخندخدا

لبخندخدامحو می‌شد نعرهایم، بی صدا
در طنین خنده‌ی خشم خدا ... لبخندخدا

لبخندخدانیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدالبخندخدا

لبخندخداهرچه می‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بودلبخندخدا

لبخندخداسخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌ای بی‌حوصلهلبخندخدا

لبخندخدامثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بودلبخندخدا

لبخندخداتا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر لبخندخدا

لبخندخدادرمیان راه، در یک روستا
خانه‌ای دیدیم‌، خوب و آشنالبخندخدا

لبخندخدازود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانه‌ی خوب خداستلبخندخدا

لبخندخداگفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواندلبخندخدا

لبخندخدابا وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کردلبخندخدا

لبخندخداگفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟لبخندخدا

لبخندخداگفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست لبخندخدا

لبخندخدامهربان و ساده و بی‌کینه است
مثل نوری دردل آیینه استلبخندخدا

لبخندخداعادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنیلبخندخدا

لبخندخداخشم، نامی از نشانی‌های اوست
حالتی از مهربانی‌های اوستلبخندخدا

لبخندخداقهر او از آشتی، شیرین‌تر است
مثل قهر مهربان مادر استلبخندخدا

لبخندخدادوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم با دوست، معنی می‌دهدلبخندخدا

لبخندخداهیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است...لبخندخدا

لبخندخداتازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناستلبخندخدا

لبخندخدادوستی، ازمن به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌ترلبخندخدا

لبخندخداآن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد بردلبخندخدا

لبخندخداآن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بودلبخندخدا

لبخندخدامی‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریالبخندخدا

لبخندخدامی‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره‌ی دل را برایش باز کردلبخندخدا

لبخندخدامی‌توان درباره‌ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زدلبخندخدا

لبخندخداچکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفتلبخندخدا

لبخندخدامی‌توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زدلبخندخدا

لبخندخدامی‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواندلبخندخدا


لبخندخدامی‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زدلبخندخدا

لبخندخدامی‌توان درباره هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت...لبخندخدا