آنور پنجره ها یک نفر تنها بود
یک نفر بی خورشید غرق در رویا بودکوله بارش شایدپر از دلتنگیاز همه مردم شهر از همه دنیا بودمثل قطره گم بوددر دل یک دریامثل برفی خسته از نگاه سرمامثل آتش سوزاندر غبار و اندوهمثل تردید و شک در طلوع فردااین سوی پنجره ها یک نفر پیدا شدیک نفر با خورشیددر دل او جا شدکوله بارش پر کرد از نگاه امیداز شراب لبخندساغرش مینا شدمثل دریا مواج مثل ساحل آراممثل شهری ساده مثل شهری گمناممثل آتش رقصان در میان سرخیمثل صبحی تازه با طلوعی گلفامیک نفر پیدا شدبا هوایی تازهیک نفر با قلبمخیلی هم اندازهیک نفر که فهمید



پاسخ با نقل قول