در سکوت مدهش جنگل
در غروي ابري ساحل
موج دريا همچنان ديوانه يي مصروع
مي کشد فرياد و سر را ميزند بر سنگ
مرد تنها مرد غمگين مرد ديوانه
با دو چشم ماتت و اشک آلود
مي کشد از قعر دل فرياد
هاي فرزندم
نازنين فرزند دلبندم
اي اميد رفته در گرداب
بار ديگر آمدم بر ساحل دريا
تا دوباره بشنوم بانگ عزيبت را
سالها زان فاجغه بگذشت امامن
باز هم مرگ تو را باور نميدارم
دخترم اي نور اي روشنترين مهتاب
اي اميد رفته در گرداب
چشم پر اشکم چنان فانوس دريايي
باز دنبال تو ميگردد
سالها زان فاجعه بگذشت اما من
با دل خوش باورم گفتم که مي آيي
مي شتابم هر طرف بيتاب
تا ببينم روي ماهت را به روي آب
تا بيابم گيسوانت را ميان موج
تا به سويم بازگردي از دل گرداب
اي اميد رفته از دستم کجا رفتي
سرنوشت را بپرسم از کدامين ماهي دريا
من کنار ساحل استادم صدايم کن
تا مگر بار دگر آيد به گوشم بانگ غمگينت
تا که بردارم هزاران بوسه از گيسوي مشگينت
لحظه يي از دامن گردابها برگرد
تا ببينم بار ديگر خنده بر لب هاي شيرينت
دخترم برگرد
تا که بنشينم شبي ديگر به بالينت
هاي فرزندم
دخترم اميد دلبندم
سالها زان فاجعه بگذشت
من کنار ساحل استادم صدايم کن
بانگ غمگينانه اش در دشت مي پيجد
ناله ي او گريه آلودست
آي دريا نازنينم را کجا بردي
دترم جانم به لبم آمد کجا هستي
در جوابش ناله يي پر درد مي آيد
اي پدر من با تو ام اينجا
لرزه يي نا گه به جان مرد مي آيد
آه مي آيد به گوشم بانگ غمگينت
دخترم حس ميکنم هر روز اينجايي
گر چه پنهاني ولي هر گوشه پيدايي
شايد اينک چون گلي بر روي دريايي
يا که شايد همچو مرواريد در کام صدف هايي
ناله ي دختر به گوش مرد مي پيچدنه
نه پدر غمگين مشو اينجام
خواب مي بينم مگر اي دخترم جان پدر برگرد
چشم در راهم بيا از سفر برگرد
نازنينم انتظارت را کشت ما را دخترم بشتاب
عمر من چون شب شد اي مرغ سحر برگرد
ديگر از دريا صدايي جز هياهو برنميآيد
لحظه هاي مدهش دردست
لحظه هاي ضجه ي مردست
موج ناآرام سر بر صخره مي کوبد
نعره هاي مرد مجنون در فغان موج مي پيچد
آي دريا دختر ما را کجا بردي
آي دريا گوهر ما را کجا بردي
آي دريا آي دريا آي ...ـ
بيشه تاريکست و دريا سهمگين و آسمان ابري
مرد تنها مضطرب مدهوش
ساحل آرام است اما اژدهاي موج ها در جوش
قطره هاي اشک نوميدي به روي مرد مي بارد
ناله هاي دخترک با همهمه مي آيدش در گوش
موج مي کوبد به ساحل ابر مي گريد
مرد تنها کم کمک گم مي شود در جنگل خاموش