زندگي سوراخيست بنام عشق ... زندگي زرديست بنام غم ! زندگي فرياد بلنديست بنام آه ... و دنيا پايانتمام آرزوهاست!شیشه نازک احساس مرا دست نزن ، چندشم می شود از لکه انگشت دروغ !انکه می گفت که احساس مرا می فهمد ، کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت !
کاربر سایت
زندگي سوراخيست بنام عشق ... زندگي زرديست بنام غم ! زندگي فرياد بلنديست بنام آه ... و دنيا پايانتمام آرزوهاست!شیشه نازک احساس مرا دست نزن ، چندشم می شود از لکه انگشت دروغ !انکه می گفت که احساس مرا می فهمد ، کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت !
کاربر سایت
ایـن روزهـــا
هـــــوای دِلــــمهــــوای فـاصِلــــ ــه هـاستو دلتنگــــ تـــو
نمی دانـمتو هـم; هَمچـون مــــن دلتنگـی؟؟؟
کاربر سایت
هـــر چـــه مـــی نــگــرم
هــمــه جــهــاندر چـشـم تــــــــــوسـتیکـی بیـایـد دوبـاره
منظومـه شـمسـی را بـرای من
تـعـریـفـــ کنـد …
کاربر سایت
آغوش تو مترادف امنیت است
آغوش تو ترس های مرا می بلعد
آغوش تو یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
کاربر سایت
میترسم
بگویم
دوست َت دارم
کسی بشنود و
چشمی شور باشد
نگفته در دهانم
یخ بزند
عاشقانه هایم
از سکوتم
امـــا
تو بخـــوان هــــمه را
کاربر سایت
زندگی تو به چه رنگی؟
درون خونه من،
تو ، رنگاوارنگی
گاهی صورتی ،
گاهی بنفشی ،
گاهی هم آبیه دریا ،
گاهی هم شبی ، کبودی ،
خیلی وقتها تو سفیدی ،
بوی عطر شالیزاری ،
بوی عطر خاک باران خورده در پس نگاهی،
تو شمیمی، که نشسته ، رو تن غنچه گیلاس
تو بهاری ، تو شکوهی ، تو جلالی ، پر رمزی پر رازی
گاهی خنده ،
گاهی گریه ، گاهی بوسه
گاهی هم اخم و ، یه نگاه غرغرویی
اما به هر رنگی که باشی،
چه سفیدو چه سیاه ، یا مثل رنگین کمون رنگاوارنگ،
واسه من تو عزیزی ، پر رمزی ، پر رازی
تو بهاری ، تو شکوهی ،
تو ، ترانه غروبی ،
پژواک دلکش رودی ،
تو نسیمی ، تو یه طوفان
گاهی آرام ، گاهی وحشی
تو تبلور یه عشقی
به خدا ، تو تبلور یه عشقی
یه زمزمه، یه نجوا
میتونم بگم رنگ خدائی
کاربر سایت
از من نپرس خونم کجاست تو اون همه ویرونه
ای هم قبیله چی بگم؟ قبیله سرگردونه
ما دربدرتر از همیم همخونه ی بی خونه
غربت ما دیار ماست: خونینترین ویرونه
دربدری کار تو بود، اما نصیب ماشد
کودک نازادهء ما با دست ما چه ها شد
از من نپرس درد دلم، شکسته سنگ صبور
خاطره ها ویرونه هاست، قصه ها زنده بگور
چه آرزوهایی که نمرد، چه سینه هایی که نسوخت
کسی دیگه تو اون دیار رخت عروسی ندوخت
باور کن ای هم آواز، نشکسته بال پرواز
با هم بیا بسازیم اون خونه رو از آغاز
غربت از اون خاک پاک، مارو جدا نکرده
قبیلهء سرگردون به خونه بر میگرده
کاربر سایت
فاصـــ♥ــه هارا بگذار برای خودشـــ♥ـــان
تا می توانند قـــ♥ـــد علم کنند
چه بـــ♥ـــاک
مـــ♥ـــا از ورای تمام حـــ♥ـــصارها
باز هم عاشـــ♥ـــقانه میگوییم
کاربر سایت
عجـــــــــایب هشت گانہ اَست...
آغــــــــوشِ "تـــــــــو" ! هیچ بُعـــــــدی ندارد ...
واردش کــــــــــہ شوی ، زمــــــان بی معنــــــــا میشـود ...
بی آنکـہ "نفـــــس" بکشی روحــــــــــــــَت تآزه می شود ...
کاربر سایت
من زندانی سلول شماره ی شش
دست هایم بند
نفسهایم دربند
و دنیا صفحه ی نمایش تاریکی با شمارش معکوس !
پاها را در بغل گرفته نفس های بی جان را آرام می کشم!
پدرم وثیقه نداشت جوانی ام را پشت میله ها گذاشت!
آقای قاضی من زباله نبودم آشغال شدم
آمده بودیم دست های هم را بگیریم
دستگیرمان کردند
حالا انفرادی نفس می کشم حبس می کشم وبه هیچ کجای دنیا بر نمی خورد
مردی که خواب های رنگی می دید حالا در لباسی راه راه خط خطی شده!
بابا سلام
این همه خطوط موازی روی پیراهنت یعنی توهیچ گاه به خانه بر نمی گردی؟!
من زندانی سلول شماره ی شش
با تن پوشی ازابرها
به ملاقات باران می روم
لطفا دست های مرا بازکنید!