موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3381
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بلور رویا

    ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
    در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
    سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ
    خامش بر آستانه محراب عشق بود
    من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
    بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
    هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم
    بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید
    گویی فرشتگان خدا در کنار ما
    با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
    درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود
    محراب را زپاکی خود رنگ میزدند
    پیشانی بلند تو در نور شمع ها
    آرام و
    رام بود چو دریای روشنی
    با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
    در زیر پلکهای تو رویای روشنی
    من تشنه صدای تو بودم که میسرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
    چون کودکان که رفته ز خود گوش میکنند
    افسانه های کهنه لبریز راز را
    آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
    بال بلور قوس قزح
    های رنگ رنگ
    در سینه قلب روشن محراب می تپید
    من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ
    گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
    لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو
    اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
    در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

  2. #3382
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    جنون

    دل گمراه من چه خواهد کرد
    با بهاری که میرسد از راه ؟
    یا نیازی که رنگ میگیرد
    درتن شاخه های خشک و سیاه ؟
    دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
    با نسیمی که میترواد از آن
    بوی
    عشق کبوتر وحشی
    نفس عطرهای سرگردان؟
    لب من از ترانه میسوزد
    سینه ام عاشقانه میسوزد
    پوستم میشکافد از هیجان
    پیکرم از جوانه میسوزد
    هر زمان موج میزنم در خویش
    می روم میروم به جایی دور
    بوته گر گرفته خورشید
    سر راهم نشسته در تب نور
    من ز شرم شکوفه لبریزم
    یار من کیست ای بهار سپید ؟
    گر نبوسد در این بهار مرا
    یار من نیست ای بهار سپید
    دشت بی تاب شبنم آلوده
    چه کسی را به خویش می خواند ؟
    سبزه ها لحظه ای خموش خموش
    آنکه یار منست می داند
    آسمان می دود ز خویش برون
    دیگر او در جهان نمی گنجد
    آه گویی که این همه آبی
    در دل آسمان نمیگنجد
    در بهار او زیاد خواهد برد
    سردی و ظلمت زمستان را
    می نهد روی گیسوانم باز
    تاج گلپونه های سوزان را
    ای بهار ای بهار افسونگر
    من سراپا خیال او شده ام
    در جنون تو رفته ام از خویش
    شعر و فریاد و آرزو شده ام
    می خزم همچو مار تبداری
    بر علفهای خیس تازه سرد
    آه با این خروش و این طغیان
    دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

  3. #3383
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دیر

    در چشم روز خسته خزیده است
    رویای گنگ و تیره خوابی
    اکنون دوباره باید از این راه
    تنها بسوی خانه شتابی
    تا سایه سیاه تو اینسان
    پیوسته در کنار تو باشد
    هرگز گمان
    نبر که در آنجا
    چشمی به انتظار تو باشد
    بنشسته خانه تو چو گوری
    در ابری از غبار درختان
    تاجی بسر نهاده چو دیروز
    از تارهای نقره باران
    از گوشه های ساکت و تاریک
    چون در گشوده گشت به رویت
    صدها سلام خامش و مرموز
    پر میکشند خسته به سویت
    گویی که میتپد دل
    ظلمت
    در آن اتاق کوچک غمگین
    شب میخزد چو مار سیاهی
    بر پرده های نازک رنگین
    ساعت بروی سینه دیوار
    خالی ز ضربه ای ز نوایی
    در جرمی از سکوت و خموشی
    خود نیز تکه ای ز فضایی
    در قابهای کهنه تصاویر
    این چهره های مضحک فانی
    بیرنگ از گذشت زمانها
    شاید که بوده
    اند زمانی !
    آیینه همچو چشم بزرگی
    یکسو نشسته گرم تماشا
    برروی شیشه های نگاهش
    بنشانده روح عاصی شب را
    تو خسته چون پرنده پیری
    رو میکنی به گرمی بستر
    با پلک های بسته لرزان
    سر می نهی به سینه دفتر
    گریند در کنار تو گویی
    ارواح مردگان گذشته
    آنها که
    خفته اند بر این تخت
    پیش از تو در زمان گذشته
    ز آنها هزار جنبش خاموش
    ز آنها هزار ناله بی تاب
    همچون حبابهای گریزان
    بر چهره فشرده مرداب
    لبریز گشته کاج کهنسال
    از غارغار شوم کلاغان
    رقصد بروی پنجره ها باز
    ابریشم معطر باران
    احساس میکنی که دریغ
    است
    با درد خود اگر بستیزی
    می بویی آن شکوفه غم را
    تا شعر تازه ای بنویسی

  4. #3384
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تشنه

    من گلی بودم
    در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
    در شبی تاریک روییدم
    تشنه لب بر ساحل کارون
    برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
    یا لب سوزنده مردی که با
    چشمان خاموشش
    سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز
    غنچه نشکفته ای می چید
    پیکرم فریاد زیبایی
    در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
    دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی
    که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
    آفتابش رنگ شادی دیگری دارد
    عاقبت من بی خبر از ساحل
    کارون
    رخت بر چیدم
    در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
    چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
    تشنه یک قطره شبنم
    من به آنها سخت خندیدم
    تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
    تک چراغ شهر رویا ها
    من در آنجا گرم و خواهشبار
    از زمینی سخت روییدم
    نیمه شب جوشید خون شعر در
    رگهای سرد من
    محو شد در رنگ هر گلبرگ
    رنگ درد من
    منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
    دیدگان صبح سیمین را
    تا بنوشم از لب خورشید نور افشان
    شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را
    لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها
    نور خورشیدی
    زیر پایم
    بوته های خشک با اندوه می نالند
    چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است
    خوب میدانم که دیگر نیست امیدی
    نیست امیدی
    محو شد در جنگل انبوه تاریکی
    چون رگ نوری طنین آشنای من
    قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
    از نگاه خسته ابری به پای من
    من گل پژمرده ای هستم
    چشمهایم چشمه خشک کویر غم
    تشنه یک بوسه خورشید
    تشنه یک قطره شبنم

  5. #3385
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دنیای سایه ها

    شب به روی جاده نمناک
    سایه های ما ز ما گویی گریزانند
    دور از ما در نشیب راه
    در غبار شوم مهتابی که میلغزد
    سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
    سوی یکدیگر به
    نرمی پیش می رانند
    شب به روی جاده نمناک
    در سکوت خاک عطر آگین
    نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
    سایه های ما ...
    همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
    گویی آنها در گریز تلخشان از ما
    نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
    نغمه هایی را که ما با خشم
    در سکوت
    سینه میرانیم
    زیر لب با شوق میخوانند
    لیک دور از سایه ها
    بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
    از جداییها و از پیوستگی هاشان
    جسمهای خسته ما در رکود خویش
    زندگی را شکل میبخشند
    شب به روی جاده نمناک
    ای بسا پرسیده ام از خود
    زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
    یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
    همچنان شب کور
    میگریزم روز و شب از نور
    تا نتابد سایه ام بر خاک
    در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
    راه می بندم بر وزنها
    می خزم در گوشه ای تنها
    ای هزاران روح سرگردان
    گرد من لغزیده در امواج تاریکی
    سایه
    من کو ؟
    نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
    سایه من کو ؟
    سایه من کو ؟
    او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
    من من گمگشته را در خویش می جوید
    پنجه او چون مهی تاریک
    میخزد در تار و پود سرد رگهایم
    در سیاهی رنگ می گیرد
    طرح آوایم
    از تو می
    پرسم
    ای خدا ... ای سایه ابهام
    پس چرا بر من نمیخندد
    آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
    از چه در آیینه دریا
    صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
    از چه شب بر شانه صحرا
    باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
    از تو می پرسم
    ای خدا ای ظلمت جاوید
    در کدامین
    گور وحشتناک
    عاقبت خاموش خواهد شد
    خنده خورشید ؟
    من نمیخواهم
    سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
    من نمیخواهم
    او بلغزد دور از من روی معبرها
    یا بیفتد خسته و سنگین
    زیر پاهای رهگذرها
    او چرا باید به راه جستجوی خویش
    روبرو گردد
    با لبان بسته
    درها ؟
    او چرا باید بساید تن
    بر در و دیوار هر خانه ؟
    او چرا باید ز نومیدی
    پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
    آه ...ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
    با که گویم قصه درد نهانم را
    سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
    لز چه
    دور از او مرا در روشنایی ها
    رهسپار گور می سازی ؟
    گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
    بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
    آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
    یا که او را محو کن در زیر پای ما
    آه ... ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    هر زمان رو در تو آوردم
    گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
    خیره تر کردی
    لیک در پایم
    سایه ام را تیره تر کردی
    از تو می پرسم
    ای خدا ... ای راز بی پایان
    سایه بر گور چیست ؟
    عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
    بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
    اشک بی نوری که در زندان
    جسمی سخت
    از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
    از تو میپرسم
    تیرگی درد است یا شادی ؟
    جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
    ظلمت شب چیست ؟
    شب خداوندا
    سایه روح سیاه کیست ؟
    وه که لبرزیم
    از هزاران پرسش خاموش
    بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
    این شب
    تاریک
    سایه روح خداوند است
    سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
    با رنج بندگان تیره روزش را
    آه ...
    او چه میگوید ؟
    او چه میگوید ؟
    خسته و سرگشته و حیران
    میدود در راه پرسش های بی پایان

  6. #3386
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ستیزه

    شب چو ماه آسمان پر راز
    گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
    او چو مرغی خسته از پرواز
    می نشیند بر درخت خشک پندارم
    شاخه ها از شوق می لرزند
    در رگ خاموششان آهسته می جوشد
    خون یادی دور
    زندگی سر میکشد چون لاله ای وحشی
    از شکاف گور
    از زمین دست نسیمی سرد
    برگهای خشک را با خشم می روبد
    آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویی
    نا شناسی مشت میکوبد
    بازکن در ... اوست
    باز کن در ...اوست
    من به خود آهسته میگویم
    باز هم رویا
    آن هم
    اینسان تیره و درهم
    باید از داروی تلخ خواب
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    می فشارم پلکهای خسته را بر هم
    لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
    ناشناسی مشت میکوبد
    باز کن در ... اوست
    باز کن در ... اوست
    دامن از آن سرزمین دور برچیده
    ناشکیبا دشتها را نور دیده
    روزها
    در آتش خورشید رقصیده
    نیمه شبها چون گلی خاموش
    در سکوت ساحل مهتاب روییده
    باز کن در ... اوست
    آسمانها را به دنبال تو گردیده
    درره خود خسته و بی تاب
    یاسمن ها را به بوی عشق بوییده
    بالهای خسته اش را در تلاشی گرم
    هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
    باز کن در ... اوست
    باز کن در ... اوست
    اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
    رنگ ظلمت میدود در رنگ آه من
    لیک من با خشم میگویم
    باز هم رویا
    آنهم اینسان تیره و درهم
    باید از داروی تلخ خواب
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    می فشارم پلکهای خسته را بر هم

  7. #3387
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شوق

    ياد داري که زمن خنده کنان پرسيدي
    چه رهآورد سفر دارم از اين راه دراز ؟
    چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد
    اشک شوقي که فروخفته به چشمان نياز
    چه رهآورد سفر دارم اي مايه
    عمر؟
    سينه اي سوخته در حسرت يک عشق محال
    نگهي گمشده در پرده رويايي دور
    پيکري ملتهب از خواهش سوزان وصال
    چه رهآورد سفر دارم ... اي مايه عمر ؟
    ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب
    لب گرمي که بر آن خفته به اميد نياز
    بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب
    اي بسا در پي آن
    هديه زيبنده تست
    در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
    عاقبت رفتم و گفتم که ترا هديه کنم
    پيکري را که در آن شعله کشد شوق نهان
    چو در آينه نگه کردم ديدم افسوس
    جلوه روي مرا هجر تو کاهش بخشيد
    دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
    عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد
    حاليا...
    اين منم اين آتش جانسوز منم
    اي اميد دل ديوانه اندوه نواز
    بازوان را بگشا تا که عيا نت سازم
    چه رهآورد سفر دارم از اين راه دراز

  8. #3388
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شکست نیاز

    آتشی بود و فسرد
    رشته ای بود و گسست
    دل چو از بند تو رست
    جام جادویی اندوه شکست
    آمدم تا بتو آویزم
    لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
    لیک دیدم که تو بر چهره
    امیدم
    خنده مرگی
    وه چه شیرینست
    بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
    پای کوبیدن
    وه چه شیرینست
    از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
    چشم پوشیدن
    وه چه شیرینست
    از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
    در بروی غم دل بستن
    که بهشت اینجاست
    بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
    تو همان به ‚ که نیندیشی
    بمن و درد روانسوزم
    که من از درد نیاسایم
    که من از شعله نیفروزم

  9. #3389
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شکوفه اندوه

    شادم که در شرار تو میسوزم
    شادم که در خیال تو میگریم
    شادم که بعد وصل تو باز اینسان
    در عشق بی زوال تو می گریم
    پنداشتی که چون ز تو بگسستم
    دیگر مرا خیال تو
    در سر نیست
    اما چه گویمت که جز این آتش
    بر جان من شراره دیگر نیست
    شبها چو در کناره نخلستان
    کارون ز رنج خود به خروش آید
    فریادهای حسرت من گویی
    از موجهای خسته به گوش آید
    شب لحظه ای به ساحل او بنشین
    تا رنج آشکار مرا بینی
    شب لحظه ای به سایه خود بنگر
    تا
    روح بی قرار مرا بینی
    من با لبان سرد نسیم صبح
    سر میکنم ترانه برای تو
    من آن ستاره ام که درخشانم
    هر شب در آسمان سرای تو
    غم نیست گر کشیده حصاری سخت
    بین من و تو پیکر صحراها
    من آن کبوترم که به تنهایی
    پر میکشم به پهنه دریاها
    شادم که همچو شاخه خشکی باز
    در
    شعله های قهر تو میسوزم
    گویی هنوز آن تن تبدارم
    کز آفتاب شهر تو میسوزم
    در دل چگونه یاد تو میمیرد
    یاد تو یاد عشق نخستین است
    یاد تو آن خزان دل انگیز است
    کو را هزار جلوه رنگین است
    بگذار زاهدان سیه دامن
    رسوای کوی و انجمنم خوانند
    نام مرا به ننگ بیالایند
    اینان که آفریده شیطانند
    اما من آن شکوفه اندوهم
    کز شاخه های یاد تو میرویم
    شبها ترا بگوشه تنهایی
    در یاد آشنای تو می جویم

  10. #3390
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قربانی

    امشب بر آستان جلال تو
    آشفته ام ز وسوسه الهام
    جانم از این تلاش به تنگ آمد
    ای شعر ... ای الهه خون آشام
    دیریست کان سروده خدایی را
    در گوش من به مهر نمی خوانی
    دانم که باز تشنه خون هستی
    اما ... بس است این همه قربانی
    خوش غافلی که از سر خود خواهی
    با بندهات به قهر چها کردی
    چون مهر خویش در دلش افکندی
    او را ز هر چه داشت جدا کردی
    دردا که تا بروی تو خندیدم
    در رنج من نشستی و کوشیدی
    اشکم چو رنگ خون شقایق شد
    آن را بجام
    کردی و نوشیدی
    چون نام خود بپای تو افکندم
    افکندیم به دامن دام ننگ
    آه ... ای الهه کیست که میکوبد
    آینه امید مرا بر سنگ ؟
    در عطر بوسه های گناه آلود
    رویای آتشین ترا دیدم
    همراه با نوای غمی شیرین
    در معبد سکوت تو رقصیدم
    اما... دریغ و درد که جز حسرت
    هرگز
    نبوده باده به جام من
    افسوس ... ای امید خزان دیده
    کو تاج پر شکوفه نام من ؟
    از من جز این دو دیده اشک آلود
    آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
    ای شعر ...ای الهه خون آشام
    دیگر بس است ... اینهمه قربانی

صفحه 339 از 555 نخستنخست ... 189239289319320321322323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359389439489 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •