موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3391
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قصه ای در شب

    چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
    می خرامد شب در میان شهر خواب آلود
    خانه ها با روشنایی های رویایی
    یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود
    ناودانها ناله ها سر داده در
    ظلمت
    در خروش از ضربه های دلکش باران
    می خزد بر سنگفرش کوچه های دور
    نور محوی از پی فانوس شبگردان
    دست زیبایی دری میگشاید نرم
    میدود در کوچه برق چشم تبداری
    کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
    بانگ پای رهرو از پشت دیواری
    باد از ره میرسد عریان و عطر آلود
    خیس
    باران میکشد تن بر تن دهلیز
    در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان
    ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز
    چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
    جوی می نالد که آیا کیست دلدارش ؟
    شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
    ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش
    کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
    بانگ پای رهروی از پشت دیواری
    می خزد در ‌آسمان خاطری غمگین
    نرم نرمک ابر دود آلود پنداری
    بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس ؟
    وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید ؟
    پنجه اش در حلقه موی که میلغزد ؟
    با که در خلوت به مستی قصه میگوید ؟
    تیرگیها را به دنبال چه میکاوم
    پس چرا
    در انتظارش باز بیدارم؟
    در دل مردان کدامین مهر جاوید است ؟
    نه ... دگر هرگز نمی آید بدیدارم
    پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز
    باد در را با صدایی خشک میبندد
    مرده ای گویی درون حفره ی گوری
    بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد

  2. #3392
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قهر

    نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
    چو در بر رقیب من نشسته ای
    به حیرتم که بعد از آن فربیها
    تو هم پی فریب من نشسته ای
    به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
    که جام خود به جام دیگری
    زدی
    چو فال حافظ آن میانه باز شد
    تو فال خود به نام دیگری زدی
    برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
    تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
    بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
    به ناز روی شانه ستارگان
    بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
    در این میانه قلب من به حال او
    کمال عشق باشد
    این گذشتها
    دل تو مال من تن تو مال او
    تو که مرا به پرده ها کشیده ای
    چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
    گذشتم از تن تو زانکه در جهان
    تنی نبود مقصد نیاز من
    اگر بسویت این چنین دویده ام
    به عشق عاشقم نه بر وصال تو
    به ظلمت شبان بی فروغ من
    خیال عشق خوشتر از خیال
    تو
    کنون که در کنار او نشسته ای
    تو و شراب و دولت وصال او
    گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
    تن تو ماند و عشق بی زوال او

  3. #3393
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    موج

    تو در چشم من همچو موجی
    خروشنده و سرکش و نا شکیبا
    که هر لحظه ات می کشاند بسویی
    نسیم هزار آرزوی فریبا
    تو موجی
    تو موجی و دریای حسرت مکانت
    پریشان رنگین افقهای
    فردا
    نگاه آلوده دیدگانت
    تو دائم بخود در ستیزی
    تو هرگز نداری سکونی
    تو دائم ز خود میگریزی
    تو آن ابر آشفته نیلگونی
    چه می شد خدا یا ...
    چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
    شبی با دو بازوی بگشوده خود
    ترا می ربودم ... ترا می ربودم

  4. #3394
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پرسش

    سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها
    سلام قرمزها سبز ها طلایی ها
    به من بگویید آیا در آن اتاق بلور
    که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
    و مثل آخر شبهای شهر بسته و خلوت
    صدای نی لبکی را شنیده اید
    که از دیار پری های ترس و تنهایی
    به سوی اعتماد آجری خوابگاهها
    و لای لای کوکی ساعت ها
    و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟
    و همچنان که پیش می آید
    ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند
    و قلب های کوچک بازیگوش
    از حس گریه می
    ترکند

  5. #3395
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پرنده فقط یک پرنده بود

    پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
    آه بهار آمده است
    و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
    پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
    پرنده کوچک
    پرنده فکر نمی کرد
    پرنده روزنامه نمی خواند
    پرنده قرض نداشت
    پرنده آدمها را نمیشناخت
    پرنده روی هوا
    و بر فراز چراغهای خطر
    در ارتفاع بی خبری می پرید
    و لحظه های آبی را
    دیوانه وار تجربه می کرد
    پرنده آه فقط یک پرنده بود

  6. #3396
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گذران

    تا به کی باید رفت
    از دیاری به دیار دیگر
    نتوانم ‚ نتوانم جستن
    هر زمان عشقی و یاری دیگر
    کاش ما آن دو پرستو بودیم
    که همه عمر سفر می کردیم
    از بهاری
    به بهاری دیگر
    آه اکنون دیریست
    که فرو ریخته در من ‚ گویی
    تیره آواری از ابر گران
    چو می آمیزم با بوسه تو
    روی لبهایم می پندارم
    می سپارد جان عطری گذران
    آن چنان آلوده ست
    عشق غمناکم با بیم زوال
    که همه زندگیم می لرزد
    چون ترا مینگرم
    مثل این است
    که از پنجره ای
    تکدرختم را سرشار از برگ
    در تب زرد خزان می نگرم
    مثل این است که تصویری را
    روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
    شب و روز
    شب و روز
    شب و روز
    بگذار که فراموش کنم
    تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در
    برهوت آگاهی ؟
    بگذار
    که فراموش کنم

  7. #3397
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گل سرخ

    گل سرخ
    گل سرخ
    گل سرخ
    او مرا برد به باغ گل سرخ
    و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
    و سرانجام
    روی برگ گل سرخی با من خوابید
    ای
    کبوترهای مفلوج
    ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور
    زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم اکنون
    گل سرخی دارد می روید
    گل سرخی
    سرخ
    مثل یک پرچم در
    رستاخیز
    آه من آبستن هستم آبستن آبستن

  8. #3398
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آرزو

    كاش بر ساحل رودی خاموش
    عطر مرموز گیاهی بودم
    چو بر آنجا گذرت می افتاد
    به سرا پای تو لب می سودم
    كاش چون نای شبان می خواندم
    بنوای دل دیوانه تو
    خفته بر هودج
    مواج نسیم
    میگذشتم ز در خانه تو
    كاش چون پرتو خورشید بهار
    سحر از پنجره می تابیدم
    از پس پرده لرزان حریر
    رنگ چشمان ترا میدیدم
    كاش در بزم فروزنده تو
    خنده جام شرابی بودم
    كاش در نیمه شبی درد آلود
    سستی و مستی خوابی بودم
    كاش چون آینه روشن میشد
    دلم از
    نقش تو و خنده تو
    صبحگاهان به تنم می لغزید
    گرمی دست نوازنده تو
    كاش چون برگ خزان رقص مرا
    نیمه شب ماه تماشا میكرد
    در دل باغچه خانه تو
    شور من ...ولوله برپا میكرد
    كاش چون یاد دل انگیز زنی
    می خزیدم به دلت پر تشویش
    ناگهان چشم ترا میدیدم
    خیره بر جلوه
    زیبایی خویش
    كاش در بستر تنهایی تو
    پیكرم شمع گنه می افروخت
    ریشه زهد و تو حسرت من
    زین گنه كاری شیرین می سوخت
    كاش از شاخه سر سبز حیات
    گل اندوه مرا میچیدی
    كاش در شعر من ای مایه عمر
    شعله راز مرا میدیدی

  9. #3399
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اعتراف

    تا نهان سازم از تو بار دگر
    راز این خاطر پریشان را
    میکشم بر نگاه ناز آلود
    نرم و سنگین حجاب مژگان را
    دل گرفتار خواهشی جانسوز
    از خدا راه چاره می جویم
    پارسا
    وار در برابر تو
    سخن از زهد و توبه می گویم
    آه ... هرگز گمان مبر که دلم
    با زبانم رفیق و همراهست
    هر چه گفتم دروغ بود دروغ
    کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
    تو برایم ترانه میخوانی
    سخنت جذبه ای نهان دارد
    گویا خوابم و ترانه تو
    از جهانی دگر نشان دارد
    شاید این
    را شنیده ای که زنان
    در دل ”آری و نه“ به لب دارند
    ضعف خود را عیان نمیسازند
    راز دار و خموش و مکارند
    آه من هم زنم ‚ زنی که دلش
    در هوای تو میزند پر و بال
    دوستت دارم ای خیال لطیف
    دوستت دارم ای امید محال

  10. #3400
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اندوه تنهایی

    پشت شیشه برف میبارد
    پشت شیشه برف میبارد
    در سکوت سینه ام دستی
    دانه اندوه میکارد
    مو سپید آخر شدی ای برف
    تا سرانجام چنین دیدی
    در دلم باریدی ... ای
    افسوس
    بر سر گورم نباریدی
    چون نهالی سست میلرزد
    روحم از سرمای تنهایی
    میخزد در ظلمت قلبم
    وحشت دنیای تنهایی
    دیگرم گرمی نمی بخشی
    عشق ای خورشید یخ بسته
    سینه ام صحرای نومیدیست
    خسته ام ‚ از عشق هم خسته
    غنچه شوق تو هم خشکید
    شعر ای شیطان افسونکار
    عاقبت زین خواب درد آلود
    جان من بیدار شد بیدار
    بعد از او بر هر چه رو کردم
    دیدم افسون سرابی بود
    آنچه میگشتم به دنبالش
    وای بر من نقش خواب بود
    ای خدا ... بر روی من بگشای
    لحظه ای درهای دوزخ را
    تا به کی در دل نهان سازم
    حسرت گرمای دوزخ را؟
    دیدم ای بس
    آفتابی را
    کو پیاپی در غروب افسرد
    آفتاب بی غروب من !
    ای دریغا در جنوب ! افسرد
    بعد از او دیگر چی میجویم؟
    بعد از او دیگر چه می پایم ؟
    اشک سردی تا بیافشانم
    گور گرمی تا بیاسایم
    پشت شیشه برف میبارد
    پشت شیشه برف میبارد
    در سکوت سینه ام دستی
    دانه
    اندوه میکارد

صفحه 340 از 555 نخستنخست ... 190240290320321322323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360390440490 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •