موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3401
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اندوه پرست

    كاش چون پاییز بودم ... كاش چون پاییز بودم
    كاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
    برگهای آرزوهایم یكایك زرد میشد
    آفتاب دیدگانم سرد میشد
    آسمان سینه ام پر درد می
    شد
    ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
    اشكهایم همچو باران
    دامنم را رنگ می زد
    وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
    وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
    شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
    در كنار قلب عاشق شعله میزد
    در شرار آتش دردی نهانی
    نغمه من ...
    همچو
    آوای نسیم پر شكسته
    عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
    پیش رویم
    چهره تلخ زمستانی جوانی
    پشت سر
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی
    سینه ام
    منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
    كاش چون پاییز بودم ... كاش چون پایز بودم

  2. #3402
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بر گور لیلی

    آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
    آخر مراشناختی ای چشم آشنا
    چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
    من هستم آن عروس خیالات دیر پا
    چشم منست اینکه در او خیره مانده
    ای
    لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
    در فکر این مباش که چشمان من چرا
    چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
    در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
    در چشم من شکفته گل آتشین عشق
    لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
    بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
    در بند نقشهای سرابی و غافلی
    برگرد ... این لبان من این جام بوسه ها
    از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
    ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !
    آری ... چرا نگویمت ای چشم آشنا
    من هستم آن عروس خیالات دیر پا
    من هستم آن زنی مه سبک پا نهاده است
    بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا

  3. #3403
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ترس

    شب تیره و ره دراز و من حیران
    فانس گرفته او به راه من
    بر شعله بی شکیب فانوسش
    وحشت زده می دود نگاه من
    بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
    در بستر سبره های تر دامان
    گویی
    که لبش به گردنم آویخت
    الماس هزار بوسه سوزان
    بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
    من او شدم ... او خروش دریاها
    من بوته وحشی نیازی گرم
    او زمزمه نسیم صحراها
    من تشنه میان بازوان او
    همچون علفی ز شوق روییدم
    تا عطر شکوفه های لرزان را
    در جام شب شکفته نوشیدم
    باران ستاره ریخت بر مویم
    از شاخه تکدرخت خاموشی
    در بستر سبزه های تر دامان
    من ماندم و شعله های آغوشی
    می ترسم از این نسیم بی پروا
    گر با تنم این چنین در آویزد
    ترسم که ز پیکرم میان جمع
    عطر علف فشرده برخیزد

  4. #3404
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    عروسک کوکی

    بیش از اینها آه آری
    بیش از اینها می توان خاموش ماند
    می توان ساعات طولانی
    با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
    خیره شد در دود یک سیگار
    خیره شد در شکل
    یک فنجان
    در گلی بیرنگ بر قالی
    در خطی موهوم بر دیوار
    می توان با پنجه های خشک
    پرده را یکسو کشید و دید
    در میان کوچه باران تند می بارد
    کودکی با بادبادکهای رنگینش
    ایستاده زیر یک طاقی
    گاری فرسوده ای میدان خالی را
    با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
    می توان
    بر جای باقی ماند
    در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
    می توان فریاد زد
    با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
    دوست می دارم
    می توان در بازوان چیره ی یک مرد
    ماده ای زیبا و سالم بود
    با تنی چون سفره ی چرمین
    با دو پستان درشت سخت
    می توان دربستر یک مست ‚ یک
    دیوانه ‚ یک ولگرد
    عصمت یک عشق را آلود
    می توان با زیرکی تحقیر کرد
    هر معمای شگفتی را
    می توان به حل جدولی پرداخت
    می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
    پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
    می توان یک عمر زانو زد
    با سری افکنده در پای ضریحی سرد
    می توان
    در گور مجهولی خدا را دید
    می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
    می توان در حجره های مسجدی پوسید
    چون زیارتنامه خوانی پیر
    می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
    حاصلی پیوسته یکسان داشت
    می توان چشم ترا در پیله قهرش
    دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
    می توان چون
    آب در گودال خود خشکید
    می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
    مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
    در ته صندوق مخفی کرد
    می توان در قاب خالی مانده یک روز
    نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
    می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
    می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
    می
    توان همچون عروسک های کوکی بود
    با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
    می توان در جعبه ای ماهوت
    با تنی انباشته از کاه
    سالها در لابلای تور و پولک خفت
    می توان با هر فشار هرزه ی دستی
    بی سبب فریاد کرد و گفت
    آه من بسیار خوشبختم

  5. #3405
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    غزل

    چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
    سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
    رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
    از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
    دست مرا که ساقه سبز نوازش است
    با بر گ های مرده هم آغوش میکنی
    گمراه تر از روح شرابی و دیده را
    در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
    ای ماهی طلایی مرداب خون من
    خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
    تو دره بنفش غروبی که روز را
    بر سینه می فشاری و خاموش میکنی
    در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ
    باخت
    او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

  6. #3406
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    فتح باغ

    آن کلاغی که پرید
    از فراز سرما
    و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
    و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
    خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
    همه می دانند
    همه می دانند
    که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
    باغ را دیدیم
    و از آن شاخه بازیگر دور از دست
    سیب را چیدیم
    همه می ترسند
    همه می ترسند اما من و تو
    به چراغ و آب و آینه پیوستیم
    و نترسیدیم
    سخن از پیوند سست دو نام
    و هم آغوشی در
    اوراق کهنه یک دفتر نیست
    سخن از گیسوی خوشبخت منست
    با شقایق های سوخته بوسه تو
    و صمیمیت تن هامان در طراری
    و درخشیدن عریانیمان
    مثل فلس ماهی ها در آب
    سخن از زندگی نقره ای آوازیست
    که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
    ما در آن جنگل سبز سیال
    شبی از خرگوشان
    وحشی
    و در آن دریای مضطرب خونسرد
    از صدف های پر از مروارید
    و در آن کوه غریب فاتح
    از عقابان جوان پرسیدیم
    که چه باید کرد ؟
    همه می دانند
    همه می دانند
    ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
    ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
    در نگاه شرم آگین گلی
    گمنام
    و بقا را در یک لحظه نا محدود
    که دو خورشید به هم خیره شدند
    سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
    سخن از روزست و پنجره های باز
    و هوای تازه
    و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
    و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
    و تولد و تکامل و غرور
    سخن از دستان
    عاشق ماست
    که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
    بر فراز شبها ساخته اند
    به چمنزار بیا
    به چمنزار بزرگ
    و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
    همچنان آهو که جفتش را
    پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
    و کبوترهای معصوم
    از بلندی های برج سپید خود
    به زمین می
    نگرند

  7. #3407
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مرداب

    شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
    دیده را طغیان بیداری گرفت
    دیده از دیدن نمی ماند ‚ دریغ
    دیده پوشیدن نمی داند ‚ دریغ
    رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
    هستیم را انتظاری کهنه یافت
    آن بیابان دید و تنهاییم را
    ماه و خورشید مقواییم را
    چون جنینی پیر با زهدان به جنگ
    می درد دیوار زهدان را به چنگ
    زنده اما حسرت زادن در او
    مرده اما میل جان دادن در او
    خود پسند از درد خود نا خواستن
    خفته از سودای
    برپاخاستن
    خنده ام غمناکی بیهوده ای ننگم از دلپاکی بیهوده ای
    غربت سنگینم از دلدادگیم
    شور تند مرگ در همخوابگیم
    نامده هرگز فرود از با م خویش
    در فرازی شاهد اعدام خویش
    کرم خاک و خاکش اما بویناک
    بادبادکهاش در افلاک پاک
    ناشناس نیمه پنهانیش
    شرمگین چهره انسانیش
    کو بکو در جستجوی جفت خویش
    می دود معتاد بوی جفت خویش
    جویدش گهگاه و ناباور از او
    جفتش اما سخت تنها تر از او
    هر دو در بیم و هراس از یکدیگر
    تلخکام و ناسپاس از یکدیگر
    عشقشان سودای محکومانه ای
    وصلشان رویای مشکوکانه ای
    آه اگر راهی به دریاییم بود
    از فرو رفتن چه پرواییم بود
    گر به مردابی ز جریان ماند آب
    از سکون خویش نقصان یابد آب
    جانش اقلیم تباهی ها شود
    ژرفنایش گور ماهی ها شود
    آهوان ای آهوان دشتها
    گاه اگر در معبر گلگشت ها
    جویباری یافتید آوازخوان
    رو به استغنای دریا ها روان
    جاری از
    ابریشم جریان خویش
    خفته بر گردونه طغیان خویش
    یال اسب باد در چنگال او
    روح سرخ ماه در دنبال او
    ران سبز ساقه ها را می گشود
    عطر بکر بوته ها را می ربود
    بر فرازش در نگاه هر حباب
    انعکاس بی دریغ آفتاب
    خواب آن بی خواب را یاد آورید
    مرگ در مرداب را یاد آورید

  8. #3408
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    معشوق من

    معشوق من
    با آن تن برهنه ی بی شرم
    بر ساقهای نیرومندش
    چون مرگ ایستاد
    خط های بی قرار مورب
    اندامهای عاصی او را
    در طرح استوارش
    دنبال
    میکنند
    معشوق من
    گویی ز نسل های فراموش گشته است
    گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
    پیوسته در کمین سواریست
    گویی که بربری
    در برق پر طراوت دندانهایش
    مجذوب خون گرم شکاریست
    معشوق من
    همچون طبیعت
    مفهوم ناگزیر صریحی دارد
    او با شکست من
    قانون
    صادقانه ی قدرت را
    تایید میکند
    او وحشیانه آزاد ست
    مانند یک غریزه سالم
    در عمق یک جزیره نامسکون
    او پاک میکند
    با پاره های خیمه مجنون
    از کفش خود غبار خیابان را
    معشوق من
    همچون خداوندی ‚ در معبد نپال
    گویی از ابتدای وجودش
    بیگانه بوده است
    او
    مردیست از قرون گذشته
    یاد آور اصالت زیبایی
    او در فضای خود
    چون بوی کودکی
    پیوسته خاطرات معصومی را
    بیدار میکند
    او مثل یک سرود خوش عامیانه است
    سرشار از خشونت و عریانی
    او با خلوص دوست می دارد
    ذرات زندگی را
    ذرات خاک را
    غمهای آدمی را
    غمهای پاک را
    او با خلوص دوست می دارد
    یک کوچه باغ دهکده را
    یک درخت را
    یک ظرف بستنی را
    یک بند رخت را
    معشوق من
    انسان ساده ایست
    انسان ساده ای که من او را
    در سرزمین شوم عجایب
    چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
    در لابلای بوته ی پستانهایم
    پنهان
    نموده ام

  9. #3409
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    من از تو میمردم

    من از تو می مردم
    اما تو زندگانی من بودی
    تو با من می رفتی
    تو در من می خواندی
    وقتی که من خیابانها را
    بی هیچ مقصدی می پیمودم
    تو با من می
    رفتی
    تو در من می خواندی
    تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
    به صبح پنجره دعوت می کردی
    وقتی که شب مکرر میشد
    وقتی که شب تمام نیمشد
    تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
    به صبح پنجره دعوت میکردی
    تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
    تو با چراغهایت می آمدی
    وقتی که بچه ها می رفتند
    و خوشه های اقاقی می خوابیدند
    و من در آینه تنها می ماندم
    تو با چراغهایت می آمدی ...
    تو دستهایت را می بخشیدی
    تو چشمهایت را می بخشیدی
    تو مهربانیت را می بخشیدی
    وقتی که من گرسنه بودم
    تو زندگانیت را می بخشیدی
    تو مثل نور سخی
    بودی
    تو لاله ها را میچیدی
    و گیسوانم را می پوشاندی
    وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
    تو لاله ها را می چیدی
    تو گونه هایت را می چسباندی
    به اضطراب پستان هایم
    وقتی که من دیگر
    چیزی نداشتم که بگویم
    تو گونه هایت را می چسباندی
    به اضطراب پستانهایم
    و گوش می دادی
    به خون من که ناله کنان می رفت
    و عشق من که گریه کنان می مرد
    تو گوش می دادی
    اما مرا نمی دیدی

  10. #3410
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    میان تاریکی

    میان تاریکی
    ترا صدا کردم
    سکوت بود و نسیم
    که پرده را می برد
    در آسمان ملول
    ستاره ای می سوخت
    ستاره ای می رفت
    ستاره ای می مرد
    ترا صدا
    کردم
    ترا صدا کردم
    تمام هستی من
    چو یک پیاله ی شیر
    میان دستم بود
    نگاه آبی ماه
    به شیشه ها می خورد
    ترانه ای غمناک
    چو دود بر می خاست
    ز شهر زنجره ها
    چون دود می لغزید
    به روی پنجره ها
    تمام شب آنجا
    میان سینه من
    کسی ز نومیدی
    نفس نفس می زد
    کسی به پا می خاست
    کسی ترا می خواست
    دو دست سرد او را
    دوباره پس می زد
    تمام شب آنجا
    ز شاخه های سیاه
    غمی فرو می ریخت
    کسی ز خود می ماند
    کسی ترا می خواند
    هوا چو آواری
    به روی او می ریخت
    درخت کوچک من
    به
    باد عاشق بود
    به باد بی سامان
    کجاست خانه باد ؟
    کجاست خانه باد ؟

صفحه 341 از 555 نخستنخست ... 191241291321322323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361391441491 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •