موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3441
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دلم برای باغچه می سوزد

    كسی به فكر گل ها نیست
    كسی به فكر ماهی ها نیست
    كسی نمی خواهد
    باوركند كه باغچه دارد می میرد
    كه قلب باغچه در
    زیر آفتاب ورم كرده است
    كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود
    و حس باغچه انگار
    چیزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسیده ست
    حیاط خانه ما تنهاست
    حیاط خانه ی ما
    در انتظار بارش یك ابر ناشناس
    خمیازه میكشد
    و حوض خانه ی ما خالی است
    ستاره
    های كوچك بی تجربه
    از ارتفاع درختان به خاك می افتد
    و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
    شب ها صدای سرفه می آید
    حیاط خانه ی ما تنهاست
    پدر میگوید
    از من گذشته ست
    از من گذشته ست
    من بار خود رابردم
    و كار خود را كردم
    و در اتاقش از صبح تا غروب
    یا شاهنامه میخواند
    یا ناسخ التواریخ
    پدر به مادر میگوید
    لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
    وقتی كه من بمیرم دیگر
    چه فرق میكند كه باغچه باشد
    یا باغچه نباشد
    برای من حقوق تقاعد كافی ست
    مادر تمام زندگیش
    سجاده ایست گسترده
    درآستان وحشت دوزخ
    مادر
    همیشه در ته هر چیزی
    دنبال جای پای معصیتی می گردد
    و فكر می كند كه باغچه را كفر یك گیاه
    آلوده كرده است
    مادر تمام روز دعا می خواند
    مادر گناهكار طبیعی ست
    و فوت میكند به تمام گلها
    و فوت میكند به تمام ماهی ها
    و فوت میكند به خودش
    مادر در انتظار ظهور است
    و
    بخششی كه نازل خواهد شد
    برادرم به باغچه می گوید قبرستان
    برادرم به اغتشاش علفها می خندد
    و از جنازه ی ماهی ها
    كه زیر پوست بیمار آب
    به ذره های فاسد تبدیل میشوند
    شماره بر می دارد
    برادرم به فلسفه معتاد است
    برادرم شفای باغچه را
    در انهدام باغچه می داند
    او مست میكند
    و مشت میزند به در و دیوار
    و سعی میكند كه بگوید
    بسیار دردمند و خسته و مایوس است
    او نا امیدیش را هم
    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندك و خودكارش
    همراه خود به كوچه و بازار می برد
    و نا امیدیش
    آن قدر كوچك است كه هر شب
    در ازدحام میكده گم
    میشود
    و خواهرم كه دوست گلها بود
    و حرفهای ساده ی قلبش را
    وقتی كه مادر او را میزد
    به جمع مهربان و ساكت آنها می برد
    و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
    به آفتاب و شیرینی مهمان میكرد ...
    او خانه اش در آن سوی شهر است
    او در میان خانه مصنوعیش
    با ماهیان قرمز مصنوعیش
    و در پناه عشق همسر مصنوعیش
    و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
    آوازهای مصنوعی میخواند
    و بچه های طبیعی می سازد
    او
    هر وقت كه به دیدن ما می آید
    و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
    حمام ادكلن می گیرد
    او
    هر وقت كه به دیدن ما می آید
    آبستن
    است
    حیاط خانه ما تنهاست
    حیاط خانه ما تنهاست
    تمام روز
    از پشت در صدای تكه تكه شدن می آید
    و منفجر شدن
    همسایه های ما همه در خاك باغچه هاشان به جای گل
    خمپاره و مسلسل می كارند
    همسایه های ما همه بر روی حوض های كاشیشان
    سر پوش می گذارند
    و حوضهای كاشی
    بی آنكه خود بخواهند
    انبارهای مخفی باروتند
    و بچه های كوچه ی ما كیف های مدرسه شان را
    از بمبهای كوچك
    پر كرده اند
    حیاط خانه ما گیج است
    من از زمانی
    كه قلب خود را گم كرده است می ترسم
    من از تصور بیهودگی این همه دست
    و از تجسم بیگانگی این همه صورت می
    ترسم
    من مثل دانش آموزی
    كه درس هندسه اش را
    دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
    و فكر میكنم كه باغچه را میشود به بیمارستان برد
    من فكر میكنم ...
    من فكر میكنم ...
    من فكر میكنم ...
    و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم كرده است
    و ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز
    تهی میشود

  2. #3442
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پنجره

    يک پنجره براي ديدن
    يک پنجره براي شنيدن
    يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
    در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد
    و باز ميشود به سوي وسعت
    اين مهرباني مکرر آبي رنگ
    يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را
    از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
    سرشار ميکند
    و ميشود از آنجا
    خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان کرد
    يک پنجره براي من کافيست
    من از ديار عروسکها مي آيم
    از زير سايه هاي درختان کاغذي
    در
    باغ يک کتاب مصور
    از فصل هاي خشک تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
    در کوچه هاي خاکي معصوميت
    از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
    در پشت ميز هاي مدرسه مسلول
    از لحظه اي که بچه ها توانستند
    بر روي تخته حرف سنگ را بنويسند
    و سارهاي سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند
    من از
    ميان
    ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
    و مغز من هنوز
    لبريز از صداي وحشت پروانه اي است که او را
    دردفتري به سنجاقي
    مصلوب کرده بودند
    وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
    و در تمام شهر
    قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند
    وقتي که چشم هاي
    کودکانه عشق مرا
    با دستمال تيره قانون مي بستند
    و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
    فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
    وقتي که زندگي من ديگر
    چيزي نبود هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
    دريافتم بايد بايد بايد
    ديوانه وار دوست بدارم
    يک پنجره براي من کافيست
    يک پنجره
    به لحظه ي آگاهي و نگاه و سکوت
    اکنون نهال گردو
    آن قدر قد کشيده که ديوار رابراي برگهاي جوانش
    معني کند
    از آينه بپرس
    نام نجات دهنده ات را
    آيا زمين که زير پاي تو مي لرزد
    تنها تر از تو نيست ؟
    پيغمبران رسالت ويراني را
    با خود به قرن ما آوردند ؟
    اين انفجار هاي پياپي
    و ابرهاي مسموم
    آيا طنين آينه هاي مقدس هستند ؟
    اي دوست اي برادر اي همخون
    وقتي به ماه رسيدي
    تاريخ قتل عام گل ها را بنويس
    هميشه خوابها
    از ارتفاع ساده لوحي خود پرت ميشوند و مي ميرند
    من شبدر چهار پري را مي بويم
    که روي گور
    مفاهيم کهنه روييده ست
    آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جواني من بود ؟
    آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت
    تا به خداي خوب که در پشت بام خانه قدم ميزند سلام بگويم ؟
    حس ميکنم که وقت گذشته ست
    حس ميکنم که لحظه سهم من از برگهاي تاريخ است
    حس ميکنم که
    ميز فاصله ي کاذبي است در ميان گيسوان من و دستهاي اين
    غريبه ي غمگين
    حرفي به من بزن
    آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد
    جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟
    حرفي بزن
    من در پناه پنجره ام
    با آفتاب رابطه دارم

  3. #3443
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    باز هم قلبي
    به پايم اوفتاد
    باز هم چشمي به رويم خيره شد
    باز هم در گير و دار يك نبرد
    عشق من بر قلب سردي چيره شد
    باز هم از چشمه لبهاي من
    تشنه يي سيراب شد
    ‚ سيراب شد
    باز هم در بستر آغوش من
    رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
    بر
    دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
    خود نمي دانم چه مي جويم در او
    عاشقي ديوانه
    مي خواهم كه زود
    بگذرد از جاه و مال وآبرو
    او شراب بوسه مي خواهد ز من

    من چه گويم قلب پر اميد را
    او به فكر لذت و غافل كه من
    طالبم آن لذت
    جاويد را
    من صفاي عشق مي خواهم از او
    تا فدا سازم وجود خويش را
    او تني
    مي خواهد از من آتشين
    تا بسوزاند در او تشويش را
    او به من ميگويد اي آغوش
    گرم
    مست نازم كن كه من ديوانه ام
    من باو مي گويم اي نا آشنا
    بگذر از من
    ‚ من ترا بيگانه ام
    آه از اين دل آه از اين جام اميد
    عاقبت بشكست و كس رازش
    نخواند
    چنگ شد در دست هر بيگانه اي
    اي دريغا كس به آوازش
    نخواند

  4. #3444
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شهريست در
    كنار آن شط پر خروش
    با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
    شهريست در كناره آن
    شط و قلب من
    آنجا اسير پنجه يك مرد پر غرور
    شهريست در كناره آن شط كه سالهاست
    آغوش خود به روي من و او گشوده است
    بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي
    نخل
    او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
    آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام

    با جادوي محبت خود قلب سنگ او
    آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
    در آن
    دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
    ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
    با قايقي به
    سينه امواج بيكران
    بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
    بر بزم ما نگاه سپيد
    ستارگان
    بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
    بوسيده ام دو ديده در خواب رفته
    را
    در كام موج دامنم افتاده است و او
    بيرون كشيده دامن در آب رفته را

    اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
    اي شهر پر خروش ترا ياد ميكنم
    دل
    بسته ام به او و تو او را عزيز دار
    من با خيال او دل خود شاد
    ميكنم

  5. #3445
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از چهره طبيعت افسونكار
    بر بسته ام
    دو چشم پر از غم را
    تا ننگرد نگاه تب آلودم
    اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

    پاييز اي مسافر خاك آلوده
    در دامنت چه چيز نهان داري
    جز برگهاي مرده و
    خشكيده
    ديگر چه ثروتي به جهان داري
    جز غم چه ميدهد به دل شاعر
    سنگين
    غروب تيره و خاموشت ؟
    جز سردي و ملال چه ميبخشد
    بر جان دردمند من آغوشت ؟

    در دامن سكوت غم افزايت
    اندوه خفته مي دهد آزارم
    آن آرزوي گمشده مي
    رقصد
    در پرده هاي مبهم پندارم
    پاييز اي سرود خيال انگيز
    پاييز اي ترانه
    محنت بار
    پاييز اي تبسم افسرده
    بر چهره طبيعت افسونكار

  6. #3446
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نه اميدي كه
    بر آن خوش كنم دل
    نه پيغامي نه پيك آشنايي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي

    نه آهنگ پر از موج صدايي
    ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
    سحر گاهي زني
    دامن كشان رفت
    پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
    كه زار و خسته سوي آشيان رفت

    كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
    كجا كس با زبانش آشنا بود
    ندانستند اين
    بيگانه مردم
    كه بانگ او طنين ناله ها بود
    به چشمي خيره شد شايد بيابد

    نهانگاه اميد و آرزو را
    دريغا آن دو چشم آتش افروز
    به دامان گناه افكند
    او را
    به او جز از هوس چيزي نگفتند
    در او جز جلوه ظاهر نديدند
    به هرجا
    رفت در گوشش سرودند
    كه زن را بهر عشرت آفريدند
    شبي در دامني افتاد و ناليد

    مرو ! بگذار در اين واپسين دم
    ز ديدارت دلم سيراب گردد
    شبح پنهان شد و
    در خورد بر هم
    چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟
    چرا در بستر آغوش او خفت ؟

    چرا راز دل ديوانه اش را
    به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
    چرا؟...او شبنم
    پاكيزه اي بود
    كه در دام گل خورشيد افتاد
    سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد
    به
    كام تشنه اش لغزيد و جان داد
    به جامي باده شور افكني بود
    كه در عشق لباني
    تشنه مي سوخت
    چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
    بقلب جام از شادي مي افروخت

    شبي نا گه سر آمد انتظارش
    لبش در كام سوزاني هوس ريخت
    چرا آن مرد بر
    جانش غضب كرد ؟
    چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟
    كنون اين او و اين خاموشي سرد

    نه پيغامي نه پيك آشنايي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج
    صدايي

  7. #3447
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    رفتم مرا ببخش
    و مگو او وفا نداشت
    راهي بجز گريز برايم نمانده بود
    اين عشق آتشين پر از
    درد بي اميد
    در وادي گناه و جنونم كشانده بود
    رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا

    با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
    رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
    رفتم
    كه با نگفته بخود آبرو دهم
    رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
    عشق من و
    نياز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
    بيرون فتاده بود
    يكباره راز ما
    رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
    در لابلاي دامن شبرنگ
    زندگي
    رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
    فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
    من
    از دو چشم روشن و گريان گريختم
    از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
    از بستر وصال
    به آغوش سر هجر
    آزرده از ملامت وجدان گريختم
    اي سينه در حرارت سوزان خود
    بسوز
    ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
    مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

    مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
    روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
    در
    دامن سكوت بتلخي گريستم
    نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
    ديدم كه لايق
    تو و عشق تو نيستم

  8. #3448
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بوسه
    در دو چشمش گناه مي خنديد
    بر رخش نور ماه مي خنديد
    در گذرگاه آن لبان خموش
    شعله يي بي پناه مي خنديد
    شرمناك و پر از نيازي گنگ
    با نگاهي كه رنگ مستي داشت
    در دو چشمش نگاه كردم و گفت
    بايد از عشق حاصلي برداشت
    سايه يي روي سايه يي خم شد
    در نهانگاه رازپرور شب
    نفسي روي گونه يي لغزيد
    بوسه يي شعله زد ميان دو

  9. #3449
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دريايي
    يكروز بلند آفتابي
    در آبي بيكران دريا
    امواج ترا به من رساندند
    امواج ترا بار تنها
    چشمان تو رنگ آب بودند
    آن دم كه ترا در آب ديدم
    در غربت آن جهان بي شكل
    گويي كه ترا بخواب ديدم
    از تو تا من سكوت و حيرت
    از من تا تو نگاه و ترديد
    ما را مي خواند مرغي از دور
    مي خواند بباغ سبز خورشيد
    در ما تب تند بوسه ميسوخت
    ما تشنه خون شور بوديم
    در زورق آبهاي لرزان
    بازيچه عطر و نور بوديم
    مي زد ‚ مي زد درون دريا
    از دلهره فرو كشيدن
    امواج ‚ امواج نا شكيبا
    در طغيان بهم رسيدن
    دستانت را دراز كردي
    چون جريان هاي بي سرانجام
    لبهايت با سلام بوسه
    ويران گشتند ...
    يك لحظه تمام آسمان را
    در هاله اي از بلور ديدم
    خود را و ترا و زندگي را
    در دايره هاي نور ديدم
    گويي كه نسيم داغ دوزخ
    پيچيده ميان گيسوانم
    چون قطره اي از طلاي سوزان
    عشق تو چكيد بر لبانم
    آنگاه ز دوردست دريا
    امواج بسوي ما خزيدند
    بي آنكه مرا بخويش آرند
    آرام ترا فرو كشيدند
    پنداشتم آن زمان كه عطري
    باز از گل خوابها تراويد
    يا دست خيال من تنت را
    از مرمر آبها تراشيد
    پنداشتم آن زمان كه رازيست
    در زاري و هايهاي دريا
    شايد كه مرا بخويش مي خواند
    در غربت خود خداي دريا

  10. #3450
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ديو شب
    لاي لاي اي پسر كوچك من
    ديده بربند كه شب آمده است
    ديده بر بند كه اين ديو سياه
    خون به كف ‚ خنده به لب آمده است
    سر به دامان من خسته گذار
    گوش كن بانگ قدمهايش را
    كمر نارون پير شكست
    تا كه بگذاشت بر آن پايش را
    آه بگذار كه بر پنجره ها
    پرده ها را بكشم سرتاسر
    با دو صد چشم پر از آتش و خون
    ميكشد دم به دم از پنجره سر
    از شرار نفسش بود كه سوخت
    مرد چوپان به دل دشت خموش
    واي آرام كه اين زنگي مست
    پشت در داده به آواي تو گوش
    يادم آيد كه چو طفلي شيطان
    مادر خسته خود را آزرد
    ديو شب از دل تاريكي ها
    بي خبر آمد و طفلك را برد
    شيشه پنجره ها مي لرزد
    تا كه او نعره زنان مي آيد
    بانگ سر داده كه كو آن كودك
    گوش كن پنجه به در مي سايد
    نه برو دور شو اي بد سيرت
    دور شو از رخ تو بيزارم
    كي تواني بر باييش از من
    تا كه من در بر او بيدارم
    ناگهان خامشي خانه شكست
    ديو شب بانگ بر آورد كه آه
    بس كن اي زن كه نترسم از تو
    دامنت رنگ گناهست گناه
    ديوم اما تو زمن ديوتري
    مادر و دامن ننگ آلوده!
    آه بردار سرش از دامن
    طفلك پاك كجا آسوده ؟
    بانگ ميمرد و در آتش درد
    مي گدازد دل چون آهن من
    ميكنم ناله كه كامي كامي
    واي بردار سر از دامن من

صفحه 345 از 555 نخستنخست ... 195245295325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362363364365395445495 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •