موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3481
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خانه متروك
    دانم اكنون از آن خانه دور
    شادي زندگي پر گرفته
    دانم اكنون كه طفلي به زاري
    ماتم از هجر مادر گرفته
    هر زمان مي دود در خيالم
    نقشي از بستري خالي و سرد
    نقش دستي كه كاويده نوميد
    پيكري را در آن با غم و درد
    بينم آنجا كنار بخاري
    سايه قامتي سست و لرزان
    سايه بازواني كه گويي
    زندگي را رها كرده آسان
    دورتر كودكي خفته غمگين
    در بر دايه خسته و پير
    بر سر نقش گلهاي قالي
    سرنگون گشته فنجاني از شير
    پنجره باز و در سايه آن
    رنگ گلها به زردي كشيده
    پرده افتاده بر شانه در
    آب گلدان به آخر رسيده
    گربه با ديده اي سرد و بي نور
    نرم و سنگين قدم ميگذارد
    شمع در آخرين شعله خويش
    ره به سوي عدم ميسپارد
    دانم اكنون كز آن خانه دور
    شادي زندگي پر گرفته
    دانم اكنون كه طفلي به زاري
    ماتم از هجر مادر گرفته
    ليك من خسته جان و پريشان
    مي سپارم ره آرزو را
    بار من شعر و دلدار من شعر
    مي روم تا بدست آرم او را

  2. #3482
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    راز من
    هيچ جز حسرت نباشد كار من
    بخت بد بيگانه اي شد يار من
    بي گنه زنجير بر پايم زدند
    واي از اين زندان محنت بار من
    واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
    روز و شب در چشم من راز مرا
    گوش بر در مينهد تا بشنود
    شايد آن گمگشته آواز مرا
    گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
    فكرت آخر از چه رو آشفته است
    بي سبب پنهان مكن اين راز را
    درد گنگي در نگاهت خفته است
    گاه مي نالد به نزد ديگران
    كو دگر آن دختر ديروز نيست
    آه آن خندان لب شاداب من
    اين زن افسرده مرموز نيست
    گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
    ره به قلبم برده افسونم كند
    گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
    زين حصار راز بيرونم كند
    گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
    آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
    ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
    نيست پيدا بر لب تبدار تو
    من پريشان ديده مي دوزم بر او
    بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
    خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
    زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
    همزباني نيست تا برگويمش
    راز اين اندوه وحشتبار خويش
    بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
    خويشتن را مايه آزار خويش
    از منست اين غم كه بر جان منست
    ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
    پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
    الفتم با حلقه زنجير نيست
    آه اينست آنچه مي جستي به شوق
    راز من راز ني ديوانه خو
    راز موجودي كه در فكرش نبود
    ذره اي سوداي نام و آبرو
    راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
    جز وجودي نفرت آور بهر تو
    آه نيست آنچه رنجم ميدهد
    ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

  3. #3483
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نگاه کن
    که غم درون دیده ام

    چگونه قطره قطره آب می شود

    چگونه سایه سیاه سرکشم

    اسیر دست آفتاب می شود

    نگاه کن

    تمام هستیم خراب می شود


    شراره ای مرا به کام می کشد

    مرا به اوج می برد

    مرا به دام میکشد

    نگاه کن

    تمام آسمان من

    پر از شهاب می شود


    تو آمدی ز دورها و دورها

    ز سرزمین عطر ها و نورها


    نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها

    ز ابرها بلورها

    مرا ببر امید دلنواز من

    ببر به شهر شعر ها و شورها

    به راه پر ستاره می کشانی ام

    فراتر از ستاره می نشانی ام

    نگاه کن

    من از ستاره سوختم

    لبالب از ستارگان تب شدم

    چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

    ستاره چین برکه های شب شدم

    چه دور بود پیش از این زمین ما

    به این کبود غرفه های آسمان

    کنون به گوش من دوباره می رسد

    صدای تو

    صدای بال برفی فرشتگان

    نگاه کن

    که من کجا رسیده ام

    به کهکشان به بیکران به جاودان

    کنون که آمدیم تا به اوجها

    مرا بشوی با شراب موجها

    مرا بپیچ در حریر بوسه ات

    مرا بخواه در شبان دیر پا

    مرا دگر رها مکن

    مرا از این ستاره ها جدا مکن

    نگاه کن

    که موم شب براه ما

    چگونه قطره قطره آب میشود

    صراحی سیاه دیدگان من

    به لالای گرم تو

    لبالب از شراب خواب می شود


    به روی گاهواره های شعر من

    نگاه کن

    تو میدمی و آفتاب می شود

  4. #3484
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

    از راهی دور
    دیده ام سوی دیار تو و اندر کف تو
    از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
    نه به ره پرتو مهتاب امیدی
    نه به دل سایه ای از راز نهانی
    دشت تف کرده و بر خویش ندیده
    نم نم بوسه ی باران بهاران
    جاده ای گم شده در دامن ظلمت
    خالی از ضربه ی پاهای سواران
    تو به کس مهر نبندی ،مگر آندم
    که زخود رفته ،در آغوش تو باشد
    لیک چون حلقه ی بازو بگشایی
    نیک دانم که فراموش تو باشد
    کیست آنکس که ترا برق نگاهش
    می کشد سوخته لب در خم راهی؟
    یا در آن خلوت جادویی خاموش
    دستش افروخته فانوس گناهی
    تو به من دل نسپردی که چو آتش
    پیکرت را زعطش سوخته بودم
    من که در مکتب رویایی زهره
    رسم افسونگری آموخته بودم
    بر تو چون ساحل آغوش گشودم
    در دلم بود که دلدار تو باشم
    "وای بر من که ندانستم از اول"
    "روزی آید که دل آزار تو باشم"
    بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
    نه درودی ،نه پیامی ،نه نشانی
    ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
    زآنکه دیگر تو نه آنی ،تو نه آنی!!

  5. #3485
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از یاد رفته
    یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
    نیست یاری که مرا یاد کند
    دیده ام خیره به ره ماند و نداد
    نامه ای تا دل من شاد کند

    خود ندانم چه خطایی کردم
    که ز من رشته الفت بگسست
    در دلش جایی اگر بود مرا
    پس چرا دیده ز دیدارم بست

    هر کجا می نگرم باز هم اوست
    که به چشمان ترم خیره شده
    درد عشقست که با حسرت و سوز
    بر دل پر شررم چیره شده

    گفتم از دیده چو دورش سازم
    بی گمان زودتر از دل برود
    مرگ باید که مرا دریابد
    ورنه دردیست که مشکل برود

    تا لبی بر لب من می لغزد
    می کشم آه که کاش این او بود
    کاش این لب که مرا می بوسد
    لب سوزنده آن بدخو بود

    می کشندم چو در آغوش به مهر
    پرسم از خود که چه شد آغوشش
    چه شد آن آتش سوزنده که بود
    شعله ور در نفس خاموشش

    شعر گفتم که ز دل بر دارم
    بار سنگین غم عشقش را
    شعر خود جلوه ای از رویش شد
    با که گویم ستم عشقش را

    مادر این شانه ز مویم بردار
    سرمه را پاک کن از چشمانم
    بکن این پیرهنم را از تن
    زندگی نیست بجز زندانم

    تا دو چشمش به رخم حیران نیست
    به چکار آیدم این زیبایی
    بشکن این آینه را ای مادر
    حاصلم چیست ز خودآرایی

    در ببندید و بگویید که من
    جز از او همه کس بگسستم
    کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
    فاش گویید که عاشق هستم

    قاصدی آمد اگر از ره دور
    زود پرسید که پیغام از کیست
    گر از او نیست بگویید آن زن
    دیر گاهیست در این منزل نیست

  6. #3486
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ترا می خواهم و دانم که هرگز

    به کام دل در آغوشت نگیرم

    توئی آن آسمان صاف و روشن

    من این کنج قفس، مرغی اسیرم

    ز پشت میله های سرد و تیره

    نگاه حسرتم حیران برویت

    در این فکرم که دستی پیش آید

    و من ناگه گشایم پر بسویت

    در این فکرم که در یک لحظه غفلت

    از این زندان خامش پر بگیرم

    به چشم مرد زندانبان بخندم

    کنارت زندگی از سر بگیرم

    در این فکرم من و دانم که هرگز

    مرا یارای رفتن زین قفس نیست

    اگر هم مرد زندانبان بخواهد

    دگر از بهر پروازم نفس نیست

    ز پشت میله ها، هر صبح روشن

    نگاه کودکی خندد برویم

    چو من سر می کنم آواز شادی

    لبش با بوسه می آید بسویم

    اگر ای آسمان خواهم که یک روز

    از این زندان خامش پر بگیرم

    به چشم کودک گریان چه گویم

    ز من بگذر، که من مرغی اسیرم

    من آن شمعم که با سوز دل خویش

    فروزان می کنم ویرانه ای را

    اگر خواهم که خاموشی گزینم

    پریشان می کنم کاشانه ای ر

  7. #3487
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بر او ببخشایید


    بر او که گاه گاه


    پیوند دردناک وجودش را


    با آب های راکد


    و حفره های خالی از یاد می برد


    و ابلهانه می پندارد


    که حق زیستن دارد


    بر او ببخشایید


    بر خشم بی تفاوت یک تصویر


    که آرزوی دوردست تحرک


    در دیدگان کاغذیش آب می شود


    بر او ببخشایید


    بر او که در سراسر تابوتش


    جریان سرخ ماه گذر دارد


    و عطر های منقلب شب


    خواب هزار ساله اندامش را


    آشفته می کنند


    بر او ببخشایید


    بر او که از درون متلاشیست


    اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد


    و گیسوان بیهده اش


    نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد


    ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی


    ای همدمان پنجره های گشوده در باران


    بر او ببخشایید


    بر او ببخشایید


    زیرا که مسحور است


    زیرا که ریشه های هستی بار آور شما


    در خاک های غربت او نقب می زنند


    و قلب زود باور او را


    با ضربه های موذی حسرت

    در کنج سینه اش متورم می سازند

  8. #3488
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شعله رميده


    مي بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا ننگرد درون دو چشمانش

    تا داغ و پر تپش نشود قلبم

    از شعله نگاه پريشانش



    مي بندم اين دو چشم پرآتش را

    تا بگذرم ز وادي رسوائي

    تا قلب خامشم نكشد فرياد

    رو مي كنم به خلوت و تنهائي



    اي رهروان خسته چه مي جوئيد

    در اين غروب سرد ز احوالش

    او شعله رميده خورشيد است

    بيهوده مي دويد به دنبالش



    او غنچه شكفته مهتابست

    بايد كه موج نور بيفشاند

    بر سبزه زار شب زده چشمي

    كاو را بخوابگاه گنه خواند



    بايد كه عطر بوسه خاموشش

    با ناله هاي شوق بياميزد

    در گيسوان آن زن افسونگر

    ديوانه وار عشق و هوس ريزد



    بايد شراب بوسه بياشامد

    از ساغر لبان فريبائي

    مستانه سرگذارد و آرامد

    بر تكيه گاه سينه زيبائي



    اي آرزوي تشنه به گرد او

    بيهوده تار عمر چه مي بندي؟

    روزي رسد كه خسته و وامانده

    بر اين تلاش بيهوده مي خندي



    آتش زنم به خرمن اميدت

    با شعله هاي حسرت و ناكامي

    اي قلب فتنه جوي گنه كرده

    شايد دمي ز فتنه بيارامي



    مي بندمت به بند گران غم

    تا سوي او دگر نكني پرواز

    اي مرغ دل كه خسته و بيتابي

    دمساز باش با غم او، دمساز

  9. #3489
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اي شب از روياي تو رنگين شده
    سينه از عطر توام سنگين شده


    اي به روي چشم من گسترده خويش
    شاديم بخشنده از اندوه خويش


    همچو باراني كه شويد جسم خاك
    هستيم زآلودگي ها كرده پاك


    اي تپش هاي تن سوزان من
    آتشي در سايه مژگان من


    اي زگندم زارها سرشاتر
    اي ززرين شاخه ها پربارتر


    اي بگشوده بر خورشيدها
    در هجوم ظلمت ترديدها


    با توام ديگر زدردي بيم نيست
    هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست


    اي دل تنم من و اين بار نور؟
    هاي هوي زندگي در قعر گور؟


    اي دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من


    پيش از اينت گر كه در خود داشتم
    هر كسي را تو نمي انگاشتم


    درد تاريكي ست درد خواستن
    رفتن و بيهوده خود را كاستن


    سرنهادن برسينه دل سينه ها
    سينه آلودن به چرك كينه ها


    در نوازش، نيش ماران يافتن
    زهر در لبخند ياران بافتن


    زر نهادن در كف طرارها
    گم شدن در پهنه بازارها


    آه، اي با جان من آميخته
    اي مرا از گور من انگيخته


    چون ستاره، با دو بال زرشان
    آمده از دور دست آسمانها


    از تو تنها بيم خاموشي گرفت
    پيكرم بوي هم آغوشي گرفت


    جوي خشك سينه ام را آب تو
    بستر رگهام را سيلاب تو


    در جهاني اينچنين سرد و سياه
    با قدم هايت هدم هايم به راه

  10. #3490
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آسمون آرزومون پره از ابرای تیره



    لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره


    اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی


    یه جوری بپرس ازش که


    دلامون چرا اسیره


    باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی


    می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره


    اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی
    دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر



    چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته


    اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره


    بهتره بیدار نشینی


    اون و توی خواب ببینی
    واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره



    خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم
    التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره



    نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن


    خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره
    چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد



    کاش می دونست


    یکی اینجا بد جوری واسش می میره
    کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون



    به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره



    مریم حیدرزاده

صفحه 349 از 555 نخستنخست ... 199249299329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362363364365366367368369399449499 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •