موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3541
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    می بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا ننگرد درون دو چشمانش
    تا داغ و پر تپش نشود قلبم
    از شعله نگاه پريشانش
    می بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا بگذرم ز وادی رسوائی
    تا قلب خامشم نكشد فرياد
    رو می كنم به خلوت و تنهائی
    ای رهروان خسته چه می جوئيد
    در اين غروب سرد ز احوالش
    او شعله رميده خورشيد است
    بيهوده می دويد به دنبالش
    او غنچه شكفته مهتابست
    بايد كه موج نور بيفشاند
    بر سبزه زار شب زده چشمی
    كاو را بخوابگاه گنه خواند
    بايد كه عطر بوسه خاموشش
    با ناله های شوق بياميزد
    در گيسوان آن زن افسونگر
    ديوانه وار عشق و هوس ريزد
    بايد شراب بوسه بياشامد
    از ساغر لبان فريبائی
    مستانه سرگذارد و آرامد
    بر تكيه گاه سينه زيبائی
    ای آرزوی تشنه به گرد او
    بيهوده تار عمر چه می بندی؟
    روزی رسد كه خسته و وامانده
    بر اين تلاش بيهوده می خندی
    آتش زنم به خرمن اميدت
    با شعله های حسرت و ناكامی
    ای قلب فتنه جوی گنه كرده
    شايد دمی ز فتنه بيارامی
    می بندمت به بند گران غم
    تا سوی او دگر نكنی پرواز
    ای مرغ دل كه خسته و بيتابی
    دمساز باش با غم او، دمساز








  2. #3542
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    سپيده ي عشق

    آسمان همچو صفحه ي دل من
    روشن از جلوه هاي مهتابست

    امشب از خواب خوش گريزانم
    كه خيال تو خوشتر از خوابست

    خيره بر سايه هاي وحشي بد
    مي خزم در سكوت بستر خويش

    باز دنبال نغمه اي دلخواه
    مي نهم سر به روي دفتر خويش

    تن صدها ترانه مي رقصد
    در بلور ظريف آوايم

    لذتي نا شناس و رويا رنگ
    مي دود همچو خون به رگهايم

    آه... گويي ز دخمه ي دل من
    روح شبگرد مه گذر كرده

    يا نسيمي در اين ره متروك
    دامن از عطر ياس تر كرده

    بر لبم شعله هاي بوسه ي تو
    مي شكوفد چو لاله گرم نياز

    در خيالم ستاره اي پر نور
    مي درخشد ميان هاله ي راز

    ناشناسي درون سينه ي من
    پنجه بر جنگ و رود مي سايد

    همره نغمه هاي موزونش
    گوييا بوي عود مي آيد

    آه... باور نمي كنم كه مرا
    با تو پيوستني چنين باشد

    نگه آن و چشم شور افكن
    سوي من گرم و دلنشين باشد

    بيگمان ز آن جهان رويايي
    زهره بر من فكنده ديده ي عشق

    مي نويسم بروي دفتر خويش
    جاودان باشي اي سپيده ي عشق

  3. #3543
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اندوه تنهايي

    پشت شيشه برف ميبارد

    پشت شيشه برف ميبارد

    در سكوت سينه ام دستي

    دانه اندوه ميكارد

    مو سپيد آخر شدي اي برف

    تا سرانجام چنين ديدي

    در دلم باريدي ... اي افسوس

    بر سر گورم نباريدي

    چون نهالي سست ميلرزد

    روحم از سرماي تنهايي

    ميخزد در ظلمت قلبم

    وحشت دنياي تنهايي

    ديگرم گرمي نمي بخشي

    عشق اي خورشيد يخ بسته

    سينه ام صحراي نوميديست

    خسته ام ‚ از عشق هم خسته

    غنچه شوق تو هم خشكيد

    شعر اي شيطان افسونكار

    عاقبت زين خواب درد آلود

    جان من بيدار شد بيدار

    بعد از او بر هر چه رو كردم

    ديدم افسون سرابي بود

    آنچه ميگشتم به دنبالش

    واي بر من نقش خواب بود

    اي خدا ... بر روي من بگشاي

    لحظه اي درهاي دوزخ را

    تا به كي در دل نهان سازم

    حسرت گرماي دوزخ را؟

    ديدم اي بس آفتابي را

    كو پياپي در غروب افسرد

    آفتاب بي غروب من !

    اي دريغا در جنوب ! افسرد

    بعد از او ديگر چي ميجويم؟

    بعد از او ديگر چه مي پايم ؟

    اشك سردي تا بيافشانم

    گور گرمي تا بياسايم

    پشت شيشه برف ميبارد

    پشت شيشه برف ميبارد

    در سكوت سينه ام دستي

    دانه اندوه ميكارد

  4. #3544
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
    در بهاري روشن از امواج نور
    در زمستاني غبار آلود و دور
    يا خزاني خالي از فرياد و شور

    مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
    روزي از اين تلخ و شيرين روزها
    روز پوچي همچو روزان دگر
    سايه اي ز امروز ها ديروزها!

    ديدگانم همچو دالانهاي تار
    گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
    نا گهان خوابي مرا خواهد ربود
    من تهي خواهم شد شز بود و نبود

    ميخزد آرام روي دفترم
    دستهايم فارغ از افسون شعر
    ياد مي آرم كه در دستان من
    روزگاري شعله ميزد خون شعر

    خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
    ميرسند از ره كه در خاكم نهند
    آه شايد عاشقانم نيمه شب
    گل بروي گور غمناكم نهند

    بعد من ناگه به يكسو مي روند
    پرده هاي تيره دنياي من
    چشمهاي نا شناسي مي خزد
    روي كاغذ ها و دفترهاي من

    در اتاق كوچكم پا مي نهد
    بعد من با ياد من بيگانه اي
    در بر آيينه مي ماند بجاي
    تار مويي نقش دستي شانه اي

    مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
    هر چه بر جا مانده ويران ميشود
    روح من چون بادبان قايقي
    در افق ها دور و پنهان ميشود

    ميشتابد از پي هم بي شكيب
    روزها و هفته ها و ماهها
    چشم تو در انتظار نامه اي
    خيره مي ماند بچشم راهها

    ليك ديگر پيكر سرد مرا
    مي فشارد خاك دامنگير خاك!
    بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
    قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

    بعد ها نام مرا باران و باد
    نرم ميشويد از رخسار سنگ
    گور من گمنام ميماند به راه
    فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

  5. #3545
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دنیای سایه ها
    شب به روی جاده نمنک
    سایه های ما ز ما گویی گریزانند
    دور از ما در نشیب راه
    در غبار شوم مهتابی که میلغزد
    سرد و سنگین بر فراز شاخه های تک
    سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
    شب به روی جاده نمنک
    در سکوت خک عطر آگین
    نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
    سایه های ما ...
    همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
    گویی آنها در گریز تلخشان از ما
    نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
    نغمه هایی را که ما با خشم
    در سکوت سینه میرانیم
    زیر لب با شوق میخوانند
    لیک دور از سایه ها
    بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
    از جداییها و از پیوستگی هاشان
    جسمهای خسته ما در رکود خویش
    زندگی را شکل میبخشند
    شب به روی جاده نمنک
    ای بسا پرسیده ام از خود
    زندگی ایا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
    یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
    همچنان شب کور
    میگریزم روز و شب از نور
    تا نتابد سایه ام بر خک
    در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
    راه می بندم بر وزنها
    می خزم در گوشه ای تنها
    ای هزاران روح سرگردان
    گرد من لغزیده در امواج تاریکی
    سایه من کو ؟
    نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
    سایه من کو ؟
    سایه من کو ؟
    او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
    من من گمگشته را در خویش می جوید
    پنجه او چون مهی تاریک
    میخزد در تار و پود سرد رگهایم
    در سیاهی رنگ می گیرد
    طرح آوایم
    از تو می پرسم
    ای خدا ... ای سایه ابهام
    پس چرا بر من نمیخندد
    آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
    از چه در ایینه دریا
    صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
    از چه شب بر شانه صحرا
    باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
    از تو می پرسم
    ای خدا ای ظلمت جاوید
    در کدامین گور وحشتنک
    عاقبت خاموش خواهد شد
    خنده خورشید ؟
    من نمیخواهم
    سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
    من نمیخواهم
    او بلغزد دور از من روی معبرها
    یا بیفتد خسته و سنگین
    زیر پاهای رهگذرها
    او چرا باید به راه جستجوی خویش
    روبرو گردد
    با لبان بسته درها ؟
    او چرا باید بساید تن
    بر در و دیوار هر خانه ؟
    او چرا باید ز نومیدی
    پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
    آه ...ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
    با که گویم قصه درد نهانم را
    سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
    لز چه دور از او مرا در روشنایی ها
    رهسپار گور می سازی ؟
    گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
    بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
    آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
    یا که او را محو کن در زیر پای ما
    آه ... ای خورشید
    لعنت جاوید من بر تو
    هر زمان رو در تو آوردم
    گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
    خیره تر کردی
    لیک در پایم
    سایه ام را تیره تر کردی
    از تو می پرسم
    ای خدا ... ای راز بی پایان
    سایه بر گور چیست ؟
    عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
    بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
    اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
    از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
    از تو میپرسم
    تیرگی درد است یا شادی ؟
    جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
    ظلمت شب چیست ؟
    شب خداوندا
    سایه روح سیاه کیست ؟
    وه که لبرزیم
    از هزاران پرسش خاموش
    بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
    این شب تاریک
    سایه روح خداوند است
    سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
    با رنج بندگان تیره روزش را
    آه ...
    او چه میگوید ؟
    او چه میگوید ؟
    خسته و سرگشته و حیران
    میدود در راه پرسش های بی پایان

  6. #3546
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دریافت
    در حباب کوچک
    روشنایی خود را می فرسود
    ناگهان پنجره پر شد از شب
    شب سرشار از انبوه صداهای تهی
    شب مسموم از هرم زهر آلود تنفس ها
    شب ...
    گوش دادم
    در خیابان وحشت زده تاریک
    یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد
    زیر پا له کرد
    در خیابان وحشت زده تاریک
    یک ستاره ترکید
    گوش دادم ...
    نبضم از طغیان خون متورم بود
    و تنم ...
    تنم از وسوسه
    متلاشی گشتن
    روی خطهای کج و معوج سقف
    چشم خود را دیدم
    چون رطیلی سنگین
    خشک میشد در کف ‚ در زردی در خفقان
    داشتم با همه جنبش هایم
    مثل آبی رکد
    ته نشین می شدم آرام آرام
    داشتم
    لرد می بستم در گودالم
    گوش دادم
    گوش دادم به همه زندگیم
    موش منفوری در حفره خود
    یک سرود زشت مهمل را
    با وقاحت می خواند
    جیر جیری سمج و نامفهوم
    لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود
    و روان می شد بر سطح فراموشی
    آه من پر بودم از شهوت ‚ شهوت مرگ
    هر دو ...... از احساسی سرسام آور تیر کشید
    آه
    من به یاد آوردم
    اولین روز بلوغم را
    که همه اندامم
    باز میشد در بهتی معصوم
    تا بیامرزد با آن مبهم آن گنگ آن نامعلوم
    در حباب کوچک
    روشنایی خود را
    در خطی لرزان خمیازه کشید

  7. #3547
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بعد از تو

    ای هفت سالگی
    ای لحظه ی شگفت عزیمت
    بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
    بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
    میان ما و پرنده
    میان ما و نسیم
    شکست
    شکست
    شکست
    بعد از تو آن عروسک خکی
    که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
    در آب غرق شد
    بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
    و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
    و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
    بعد از تو که جای بازیمان میز بود
    از زیر میزها به پشت میزها
    و از پشت میزها
    به روی میزها رسیدیم
    و روی میزها بازی کردیم
    و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
    بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
    بعد از تو تمام یادگاری ها را
    با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
    از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
    بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
    و داد کشیدیم
    زنده باد
    مرده باد
    و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
    که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
    بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
    برای عشق قضاوت کردیم
    و همچنان که قلبهامان
    در جیب هایمان نگران بودند
    برای سهم عشق قضاوت کردیم
    بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
    و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
    و مرگ آن درخت تناور بود
    که زنده های این سوی آغاز
    به شاخه های ملولش دخیل می بستند
    و مرده های آن سوی پایان
    به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
    و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
    که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
    صدای باد می اید
    صدای باد می اید ای هفت سالگی
    بر خاستم و آب نوشیدم
    و ناگهان به خاطر آوردم
    که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت
    چه قدر باید
    برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
    ما هر چه را که باید
    از دست داده باشیم از دست داده ایم
    مابی چراغ به راه افتادیم
    و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
    در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
    و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت ؟ ...

  8. #3548
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پنجره

    یک پنجره برای دیدن
    یک پنجره برای شنیدن
    یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
    در انتهای خود به قلب زمین میرسد
    و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
    یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
    سرشار میکند
    و میشود از آنجا
    خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
    یک پنجره برای من کافیست
    من از دیار عروسکها می ایم
    از زیر سایه های درختان کاغذی
    در باغ یک کتاب مصور
    از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
    در کوچه های خکی معصومیت
    از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
    در پشت میز های مدرسه مسلول
    از لحظه ای که بچه ها توانستند
    بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
    و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
    من از میان
    ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم
    و مغز من هنوز
    لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
    دردفتری به سنجاقی
    مصلوب کرده بودند
    وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
    و در تمام شهر
    قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
    وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
    با دستمال تیره قانون می بستند
    و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
    فواره های خون به بیرون می پاشید
    وقتی که زندگی من دیگر
    چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری
    دریافتم باید باید باید
    دیوانه وار دوست بدارم
    یک پنجره برای من کافیست
    یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
    کنون نهال گردو
    آن قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
    معنی کند
    از اینه بپرس
    نام نجات دهنده ات را
    ایا زمین که زیر پای تو می لرزد
    تنها تر از تو نیست ؟
    پیغمبران رسالت ویرانی را
    با خود به قرن ما آوردند ؟
    این انفجار های پیاپی
    و ابرهای مسموم
    ایا طنین اینه های مقدس هستند ؟
    ای دوست ای برادر ای همخون
    وقتی به ماه رسیدی
    تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
    همیشه خوابها
    از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
    من شبدر چهار پری را می بویم
    که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
    ایا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خک شد جوانی من بود ؟
    ایا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
    تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
    حس میکنم که وقت گذشته ست
    حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
    حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
    حرفی به من بزن
    ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
    جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
    حرفی بزن
    من در پناه پنجره ام
    با آفتاب رابطه دارم

  9. #3549
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دلم برای باغچه می سوزد

    کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمی خواهد
    باورکند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود
    و حس باغچه انگار
    چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
    حیاط خانه ما تنهاست
    حیاط خانه ی ما
    در انتظار بارش یک ابر ناشناس
    خمیازه میکشد
    و حوض خانه ی ما خالی است
    ستاره های کوچک بی تجربه
    از ارتفاع درختان به خک می افتد
    و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
    شب ها صدای سرفه می اید
    حیاط خانه ی ما تنهاست
    پدر میگوید
    از من گذشته ست
    از من گذشته ست
    من بار خود رابردم
    و کار خود را کردم
    و در اتاقش از صبح تا غروب
    یا شاهنامه میخواند
    یا ناسخ التواریخ
    پدر به مادر میگوید
    لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
    وقتی که من بمیرم دیگر
    چه فرق میکند که باغچه باشد
    یا باغچه نباشد
    برای من حقوق تقاعد کافی ست
    مادر تمام زندگیش
    سجاده ایست گسترده
    درآستان وحشت دوزخ
    مادر همیشه در ته هر چیزی
    دنبال جای پای معصیتی می گردد
    و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
    آلوده کرده است
    مادر تمام روز دعا می خواند
    مادر گناهکار طبیعی ست
    و فوت میکند به تمام گلها
    و فوت میکند به تمام ماهی ها
    و فوت میکند به خودش
    مادر در انتظار ظهور است
    و بخششی که نازل خواهد شد
    برادرم به باغچه می گوید قبرستان
    برادرم به اغتشاش علفها می خندد
    و از جنازه ی ماهی ها
    که زیر پوست بیمار آب
    به ذره های فاسد تبدیل میشوند
    شماره بر می دارد
    برادرم به فلسفه معتاد است
    برادرم شفای باغچه را
    در انهدام باغچه می داند
    او مست میکند
    و مشت میزند به در و دیوار
    و سعی میکند که بگوید
    بسیار دردمند و خسته و مایوس است
    او نا امیدیش را هم
    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
    همراه خود به کوچه و بازار می برد
    و نا امیدیش
    آن قدر کوچک است که هر شب
    در ازدحام میکده گم میشود
    و خواهرم که دوست گلها بود
    و حرفهای ساده ی قلبش را
    وقتی که مادر او را میزد
    به جمع مهربان و سکت آنها می برد
    و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
    به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
    او خانه اش در آن سوی شهر است
    او در میان خانه مصنوعیش
    با ماهیان قرمز مصنوعیش
    و در پناه عشق همسر مصنوعیش
    و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
    آوازهای مصنوعی میخواند
    و بچه های طبیعی می سازد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می اید
    و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
    حمام ادکلن می گیرد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می اید
    آبستن است
    حیاط خانه ما تنهاست
    حیاط خانه ما تنهاست
    تمام روز
    از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
    و منفجر شدن
    همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
    خمپاره و مسلسل می کارند
    همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
    سر پوش می گذارند
    و حوضهای کاشی
    بی آنکه خود بخواهند
    انبارهای مخفی باروتند
    و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
    از بمبهای کوچک
    پر کرده اند
    حیاط خانه ما گیج است
    من از زمانی
    که قلب خود را گم کرده است می ترسم
    من از تصور بیهودگی این همه دست
    و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
    من مثل دانش آموزی
    که درس هندسه اش را
    دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
    و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
    من فکر میکنم ...
    من فکر میکنم ...
    من فکر میکنم ...
    و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    و ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی میشود

  10. #3550
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تنها صداست که میماند

    چرا توقف کنم چرا ؟
    پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
    افق عمودی است
    افق عمودی است و حرکت : فواره وار
    و در حدود بینش
    سیاره های نورانی می چرخند
    زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
    و چاههای هوایی
    به نقب های رابطه تبدیل می شوند
    و روز وسعتی است
    که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
    چرا توقف کنم ؟
    راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
    کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
    سلولهای فاسد را خواهد کشت
    و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
    تنها صداست
    صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
    چرا توقف کنم ؟
    چه میتواند باشد مرداب
    چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
    افکار سردخانه
    را جنازه های باد کرده رقم میزنند
    نامرد در سیاهی
    فقدان مردیش را پنهان کرده است
    و سوسک ... آه
    وقتی که سوسک سخن میگوید
    چرا توقف کنم ؟
    همکاری حروف سربی بیهوده است
    همکاری حروف سربی
    اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
    من از سلاله ی درختانم
    تنفس هوای مانده ملولم میکند
    پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
    نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
    به اصل روشن خورشید
    و ریختن به شعور نور
    طبیعی است
    که آسیابهای بادی می پوسند
    چرا توقف کنم ؟
    من خوشه های نارس گندم را
    به زیرپستان میگیرم
    و شیر میدهم
    صدا صدا تنها صدا
    صدای خواهش شفاب آب به جاری شدن
    صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خک
    صدای انعقاد نطفه ی معنی
    و بسط ذهن مشترک عشق
    صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
    در سرزمین قدکوتاهان
    معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
    چرا توقف کنم ؟
    من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
    و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
    کار حکومت محلی کوران نیست
    مرا به زوزه ی دراز توحش
    در عضو جنسی حیوان چکار
    مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
    مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
    تبار خونی گلها می دانید ؟

صفحه 355 از 555 نخستنخست ... 205255305335336337338339340341342343344345346347348349350351352353354355356357358359360361362363364365366367368369370371372373374375405455505 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •