موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3671
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بر او ببخشایید
    بر او که گاه گاه
    پیوند دردناک وجودش را
    با آب های راکد
    و حفره های خالی از یاد می برد
    و ابلهانه می پندارد
    که حق زیستن دارد
    بر او ببخشایید
    بر خشم بی تفاوت یک تصویر
    که آرزوی دوردست تحرک
    در دیدگان کاغذیش آب می شود
    بر او ببخشایید
    بر او که در سراسر تابوتش
    جریان سرخ ماه گذر دارد
    و عطر های منقلب شب
    خواب هزار ساله اندامش را
    آشفته می کنند
    بر او ببخشایید
    بر او که از درون متلاشیست
    اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
    و گیسوان بیهده اش
    نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد
    ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
    ای همدمان پنجره های گشوده در باران
    بر او ببخشایید
    بر او ببخشایید
    زیرا که مسحور است
    زیرا که ریشه های هستی بار آور شما
    در خاک های غربت او نقب می زنند
    و قلب زود باور او را
    با ضربه های موذی حسرت
    در کنج سینه اش متورم می سازند

  2. #3672
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    میان تاریکی
    تو را صدا کردم
    سکوت بود و نسیم
    که پرده را می برد
    در آسمان ملول
    ستاره ای می سوخت
    ستاره ای می رفت
    ستاره ای می مرد
    تو را صدا کردم
    تو را صدا کردم
    تمام هستی من
    چو یک پیاله ی شیر
    میان دستم بود
    نگاه آبی ماه
    به شیشه ها می خورد
    ترانه ای غمناک
    چون دود بر می خاست
    ز شهر زنجره ها
    چون دود می لغزید
    به روی پنجره ها
    تمام شب آن جا
    میان سینه ی من
    کسی ز نومیدی
    نفس نفس می زد
    کسی به پا می خاست
    کسی تو را می خواست
    دو دست سرد او را
    دوباره پس می زد
    تمام شب آنجا
    ز شاخه های سیاه
    غمی فرو می ریخت
    کسی تو را می خواند
    هوا چو آواری
    به روی او می ریخت
    درخت کوچک من
    به باد عاشق بود
    به باد بی سامان
    کجاست خانه ی باد ؟
    کجاست خانه ی باد ؟

  3. #3673
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تنها تر از یک برگ
    با بار شادی های مهجورم
    در آب های سبز تابستان
    آرام می رانم
    تا سرزمین مرگ
    تا ساحل غم های پاییزی
    در سایه ای خود را رها کردم
    در سایه ی بی اعتبار عشق
    در سایه ی فرار خوشبختی
    در سایه ی ناپایداری ها
    شب ها که می چرخد نسیمی گیج
    در آسمان کوته دلتنگ
    شب ها که می پیچد مهی خونین
    در کوچه های آبی رگ ها
    شب ها که تنهاییم
    با رعشه های روحمان ، تنها ـ
    در ضربه های نبض می جوشد
    احساس هستی ، هستی بیمار
    « در انتظار دره ها رازیست »
    این را به روی قله های کوه
    بر سنگ های سهمگین کندند
    آن ها که در خطوط سقوط خویش
    یک شب سکوت کوهساران را
    از التماسی تلخ آکندند
    « در اضطراب دست های پر ،
    آرامش دستان خالی نیست
    خاموشی ویرانه ها زیباست »
    این را زنی در آب ها می خواند
    در آب های سبز تابستان
    گویی که در ویرانه ها می زیست
    ما یکدگر را با نفس هامان
    آلوده می سازیم
    آلوده ی تقوای خوشبختی
    ما از صدای باد می ترسیم
    ما از نفوذ سایه های شک
    در باغ های بوسه هامان رنگ می بازیم
    ما در تمام میهمانی های قصر نور
    از وحشت آواز می لرزیم
    اکنون تو اینجایی
    گسترده چون عطر اقاقی ها
    در کوچه های صبح
    بر سینه ام سنگین
    در دست هایم داغ
    در گیسوانم رفته از خود سوخته ، مدهوش
    اکنون تو اینجایی
    چیزی وسیع و تیره و انبوه
    چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
    بر مردمک های پریشانم
    می چرخد و می گسترد خود را
    شاید مرا از چشمه می گیرند
    شاید مرا از شاخه می چینند
    شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
    شاید …
    دیگر نمی بینم
    ما بر زمینی هرزه روییدیم
    ما بر زمینی هرزه می باریم
    ما « هیچ » را در راه ها دیدیم
    بر اسب زرد بالدار خویش
    چون پادشاهی راه می پیمود
    افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم
    افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم
    خوشبخت ، زیرا دوست می داریم
    دلتنگ ، زیرا عشق نفرینیست

  4. #3674
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
    سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
    رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
    از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
    دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
    با بر گ های مرده هم آغوش می کنی
    گمراه تر از روح شرابی و دیده را
    در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
    ای ماهی طلایی مرداب خون من
    خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی
    تو دره ی بنفش غروبی که روز را
    بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
    در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
    او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

  5. #3675
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در شب کوچک من ، افسوس
    باد با برگ درختان میعادی دارد
    در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
    گوش کن
    وزش ظلمت را می شنوی؟
    من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
    من به نومیدی خود معتادم
    گوش کن
    وزش ظلمت را می شنوی ؟
    در شب اکنون چیزی می گذرد
    ماه سرخست و مشوش
    و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
    ابرها ، همچون انبوه عزاداران
    لحظه ی باریدن را گویی منتظرند
    لحظه ای و پس از آن ، هیچ
    پشت این پنجره شب دارد می لرزد
    و زمین دارد
    باز می ماند از چرخش
    پشت این پنجره یک نا معلوم
    نگران من و توست
    ای سراپایت سبز
    دست هایت را چون خاطره ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار
    و لبانت را چون حسی گرم از هستی
    به نوازش های لب های عاشق من بسپار
    باد ما را خواهد برد
    باد ما را خواهد برد

  6. #3676
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض


    يك روز بلند آفتابي
    در آبي بي كران دريا
    امواج ترا به من رساندند
    امواج ترانه بار تنها

    چشمان تو رنگ آب بودند
    آندم كه ترا در آب ديدم
    در غربت آن جهان بي شكل
    گوئي كه ترا به خواب ديدم

    از تو تا من سكوت و حيرت
    از من تا تو نگاه و ترديد
    ما را مي خواند مرغي از دور
    مي خواند بباغ سبز خورشيد

    در ما تب تند بوسه مي سوخت
    ما تشنه خون شور بوديم
    در زورق آب هاي لرزان
    بازيچه عطر و نور بوديم

    مي زد، مي زد، درون دريا
    از دلهره فرو كشيدن
    امواج، امواج ناشكيبا
    در طغيان بهم رسيدن

    دستانت را دراز كردي
    چون جريان هاي بي سرانجام
    لب هايت با سلام بوسه
    ويران گشتند روي لب هام

    يك لحظه تمام آسمان را
    در هاله ئي از بلور ديدم
    خود را و ترا و زندگي را
    در دايره هاي نور ديدم

    گوئي كه نسيم داغ دوزخ
    پيچيد ميان گيسوانم
    چون قطره ئي از طلاي سوزان
    عشق تو چكيد بر لبانم

    آنگاه ز دوردست دريا
    امواج بسوي ما خزيدند
    بي آنكه مرا بخويش آرند
    آرام ترا فرو كشيدند

    پنداشتم آن زمان كه عطري
    باز از گل خواب ها تراويد
    يا دست خيال من تنت را
    از مرمر آب ها تراشيد

    پنداشتم آن زمان كه رازيست
    در زاري و هاي هاي دريا
    شايد كه مرا بخويش مي خواند
    در غربت خود، خداي دريا

  7. #3677
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در انتظار خوابم و صد افسوس
    خوابم به چشم باز نمي آيد
    اندوهگين و غمزده مي گويم
    شايد ز روي ناز نمي آيد

    چون سايه گشته خواب و نمي افتد
    در دام هاي روشن چشمانم
    مي خواند آن نهفته نامعلوم
    در ضربه هاي نبض پريشانم

    مغروق اين جواني معصومم
    مغروق لحظه هاي فراموشي
    مغروق اين سلام نوازشبار
    در بوسه و نگاه و هم آغوشي

    مي خواهمش در اين شب تنهائي
    با ديدگان گمشده در ديدار
    با درد، درد ساكت زيبائي
    سرشار، از تمامي خود سرشار

    مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
    بر خويش بفشرد من شيدا را
    بر هستيم بپيچد، پيچدسخت
    آن بازوان گرم و توانا را

    در لابلاي گردن و موهايم
    گردش كند نسيم نفس هايش
    نوشد، بنوشدم كه بپيوندم
    با رود تلخ خويش به دريايش

    وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
    چون شعله هاي سركش بازيگر
    درگيردم، به همهمه درگيرد
    خاكسترم بماند در بستر

    در آسمان روشن چشمانش
    بينم ستاره هاي تمنا را
    در بوسه هاي پر شررش جويم
    لذات آتشين هوس ها را

    مي خواهمش دريغا، مي خواهم
    مي خواهمش به تيره، به تنهائي
    مي خوانمش به گريه، به بي تابي
    مي خوانمش به صبر، شكيبائي

    لب تشنه مي دود نگهم هر دم
    در حفره هاي شب، شبي بي پايان
    او، آن پرنده، شايد مي گريد
    بر بام يك ستاره سرگردان


  8. #3678
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مي بندم اين دو چشم پرآتش را
    تا بگذرم ز وادي رسوائي
    تا قلب خامشم نكشد فرياد
    رو مي كنم به خلوت و تنهائي

    اي رهروان خسته چه مي جوئيد
    در اين غروب سرد ز احوالش
    او شعله رميده خورشيد است
    بيهوده مي دويد به دنبالش

    او غنچه شكفته مهتابست
    بايد كه موج نور بيفشاند
    بر سبزه زار شب زده چشمي
    كاو را بخوابگاه گنه خواند

    بايد كه عطر بوسه خاموشش
    با ناله هاي شوق بياميزد
    در گيسوان آن زن افسونگر
    ديوانه وار عشق و هوس ريزد

    بايد شراب بوسه بياشامد
    از ساغر لبان فريبائي
    مستانه سرگذارد و آرامد
    بر تكيه گاه سينه زيبائي

    اي آرزوي تشنه به گرد او
    بيهوده تار عمر چه مي بندي؟
    روزي رسد كه خسته و وامانده
    بر اين تلاش بيهوده مي خندي

    آتش زنم به خرمن اميدت
    با شعله هاي حسرت و ناكامي
    اي قلب فتنه جوي گنه كرده
    شايد دمي ز فتنه بيارامي

    مي بندمت به بند گران غم
    تا سوي او دگر نكني پرواز
    اي مرغ دل كه خسته و بيتابي
    دمساز باش با غم او، دمساز


  9. #3679
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نمي دانم چه مي خواهم خدايا
    به دنبال چه مي گردم شب و روز
    چه مي جويد نگاه خسته من
    چرا افسرده است اين قلب پرسوز

    ز جمع آشنايان مي گريزم
    به كنجي مي خزم آرام و خاموش
    نگاهم غوطه ور در تيرگي ها
    به بيمار دل خود مي دهم گوش

    گريزانم از اين مردم كه با من
    بظاهر همدم و يكرنگ هستند
    ولي در باطن از فرط حقارت
    به دامانم دوصد پيرايه بستند

    از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
    برويم چون گلي خوشبو شكفتند
    ولي آن دم كه در خلوت نشستند
    مرا ديوانه اي بدنام گفتند

    دل من، اي دل ديوانه من
    كه مي سوزي ازين بيگانگي ها
    مكن ديگر ز دست غير فرياد
    خدارا، بس كن اين ديوانگي ها

  10. #3680
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    باز در چهره خاموش خيال
    خنده زد چشم گناه آموزت
    باز من ماندم و در غربت دل
    حسرت بوسه هستي سوزت

    باز من ماندم و يك مشت هوس
    باز من ماندم و يك مشت اميد
    ياد آن پرتو سوزنده عشق
    كه ز چشمت به دل من تابيد

    باز در خلوت من دست خيال
    صورت شاد ترا نقش نمود
    بر لبانت هوس مستي ريخت
    در نگاهت عطش توفان بود

    ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
    دل من با دلت افسانه عشق
    چشم من ديد در آن چشم سياه
    نگهي تشنه و ديوانه عشق

    ياد آن بوسه كه هنگام وداع
    بر لبم شعله حسرت افروخت
    ياد آن خنده بيرنگ و خموش
    كه سراپاي وجودم را سوخت

    رفتي و در دل من ماند بجاي
    عشقي آلوده به نوميدي و درد
    نگهي گمشده در پرده اشك
    حسرتي يخ زده در خنده سرد

    آه اگر باز بسويم آئي
    ديگر از كف ندهم آسانت
    ترسم اين شعله سوزنده عشق
    آخر آتش فكند برجانت

صفحه 368 از 555 نخستنخست ... 218268318348349350351352353354355356357358359360361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388418468518 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •