موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3681
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    باز من ماندم و خلوتي سرد
    خاطراتي ز بگذشته اي دور
    ياد عشقي كه با حسرت و درد
    رفت و خاموش شد در دل گور

    روي ويرانه هاي اميدم
    دست افسونگري شمعي افروخت
    مرده ئي چشم پرآتشش را
    از دل گور بر چشم من دوخت

    ناله كردم كه اي واي، اين اوست
    در دلم از نگاهش، هراسي
    خنده اي بر لبانش گذر كرد
    كاي هوسران، مرا مي شناسي

    قلبم از فرط اندوه لرزيد
    واي بر من، كه ديوانه بودم
    واي بر من، كه من كشتم او را
    وه كه با او چه بيگانه بودم

    او به من دل سپرد و بجز رنج
    كي شد از عشق من حاصل او
    با غروري كه چشم مرا بست
    پا نهادم بروي دل او

    من به او رنج و اندوه دادم
    من به خاك سياهش نشاندم
    واي بر من، خدايا، خدايا
    من به آغوش گورش كشاندم

    در سكوت لبم ناله پيچيد
    شعله شمع مستانه لرزيد
    چشم من از دل تيرگي ها
    قطره اشكي در آن چشم ها ديد

    همچو طفلي پشيمان دويدم
    تا كه درپايش افتم به خواري
    تا بگويم كه ديوانه بودم
    مي تواني به من رحمت آري

    دامنم شمع را سرنگون كرد
    چشم ها در سياهي فرو رفت
    ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
    ليكن او رفت، بي گفتگو رفت

    واي بر من، كه ديوانه بودم
    من به خاك سياهش نشاندم
    واي بر من، كه من كشتم او را
    من به آغوش گورش كشاندم

  2. #3682
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از پيش من برو كه دل آزارم
    ناپايدار و سست و گنه كارم
    در كنج سينه يك دل ديوانه
    در كنج دل هزار هوس دارم

    قلب تو پاك و دامن من ناپاك
    من شاهدم به خلوت بيگانه
    تو از شراب بوسه من مستي
    من سر خوش از شرابم و پيمانه

    چشمان من هزار زبان دارد
    من ساقيم به محفل سرمستان
    تا كي ز درد عشق سخن گوئي
    گر بوسه خواهي از لب من، بستان

    عشق تو همچو پرتو مهتابست
    تابيده بي خبر به لجن زاري
    باران رحمتي است كه مي بارد
    بر سنگلاخ قلب گنه كاري

    من ظلمت و تباهي جاويدم
    تو آفتاب روشن اميدي
    برجانم، اي فروغ سعادتبخش
    دير است اين زمان، كه تو تابيدي

    دير آمدي و دامنم از كف رفت
    دير آمدي و غرق گنه گشتم
    از تند باد ذلت و بدنامي
    افسردم و چو شمع تبه گشتم

  3. #3683
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
    به كام دل در آغوشت نگيرم
    توئي آن آسمان صاف و روشن
    من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

    ز پشت ميله هاي سرد و تيره
    نگاه حسرتم حيران برويت
    در اين فكرم كه دستي پيش آيد
    و من ناگه گشايم پر بسويت

    در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
    از اين زندان خامش پر بگيرم
    به چشم مرد زندانبان بخندم
    كنارت زندگي از سر بگيرم

    در اين فكرم من و دانم كه هرگز
    مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
    اگر هم مرد زندانبان بخواهد
    دگر از بهر پروازم نفس نيست

    ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
    نگاه كودكي خندد برويم
    چو من سر مي كنم آواز شادي
    لبش با بوسه مي آيد بسويم

    اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
    از اين زندان خامش پر بگيرم
    به چشم كودك گريان چه گويم
    ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

    من آن شمعم كه با سوز دل خويش
    فروزان مي كنم ويرانه اي را
    اگر خواهم كه خاموشي گزينم
    پريشان مي كنم كاشانه اي را

  4. #3684
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در دو چشمش گناه مي خنديد
    بر رخش نور ماه مي خنديد
    در گذرگاه آن لبان خموش
    شعله ئي بي پناه مي خنديد

    شرمناك و پر از نيازي گنگ
    با نگاهي كه رنگ مستي داشت
    در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
    بايد از عشق حاصلي برداشت

    سايه ئي روي سايه ئي خم شد
    در نهانگاه رازپرور شب
    نفسي روي گونه ئي لغزيد
    بوسه ئي شعله زد ميان دو لب

  5. #3685
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    باز هم قلبي به پايم اوفتاد
    باز هم چشمي به رويم خيره شد
    باز هم در گيرودار يك نبرد
    عشق من بر قلب سردي چيره شد

    باز هم از چشمه لب هاي من
    تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد
    باز هم در بستر آغوش من
    رهروي در خواب شد، در خواب شد

    بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
    خود نمي دانم چه مي جويم در او
    عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
    بگذرد از جاه و مال و آبرو

    او شراب بوسه مي خواهد ز من
    من چه گويم قلب پر اميد را
    او بفكر لذت و غافل كه من
    طالبم آن لذت جاويد را

    من صفاي عشق مي خواهم از او
    تا فدا سازم وجود خويش را
    او تني مي خواهد از من آتشين
    تا بسوزاند در او تشويش را

    او بمن مي گويد اي آغوش گرم
    مست نازم كن، كه من ديوانه ام
    من باو مي گويم اي ناآشنا
    بگذر از من، من ترا بيگانه ام

    آه از اين دل، آه از اين جام اميد
    عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
    چنگ شد در دست هر بيگانه اي
    اي دريغا، كس بآوازش نخواند

  6. #3686
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از من رميده ئي و من ساده دل هنوز

    بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم

    دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين

    ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم


    رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد

    ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم

    ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا

    در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم


    يادآر آن زن، آن زن ديوانه را كه خفت

    يك شب به روي سينه تو مست عشق و ناز

    لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس

    خنديد در نگاه گريزنده اش نياز


    لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

    افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه

    پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت

    آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه


    هر قصه ئي ز عشق كه خواندي به گوش او

    در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است

    دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت

    آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است


    با آنكه رفته ئي و مرا برده ئي ز ياد

    مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

    اي مرد، اي فريب مجسم بيا كه باز

    بر سينه پر آتش خود مي فشارمت

  7. #3687
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شهريست در كناره آن شط پر خروش
    با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور
    شهريست در كناره آن شط و قلب من
    آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور

    شهريست در كناره آن شط كه سال هاست
    آغوش خود به روي من و او گشوده است
    بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
    او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

    آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام
    با جادوي محبت خود قلب سنگ او
    آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
    در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او

    ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب
    با قايقي به سينه امواج بي كران
    بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
    بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان

    بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
    بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
    در كام موج دامنم افتاده است و او
    بيرون كشيده دامن در آب رفته را

    اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
    اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم
    دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار
    من باخيال او دل خود شاد مي كنم

  8. #3688
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از چهره طبيعت افسونكار
    بر بسته ام دو چشم پر از غم را
    تا ننگرد نگاه تب آلودم
    اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

    پائيز، اي مسافر خاك آلود
    در دامنت چه چيز نهان داري
    جز برگ هاي مرده و خشكيده
    ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

    جز غم چه مي دهد به دل شاعر
    سنگين غروب تيره و خاموشت؟
    جز سردي و ملال چه مي بخشد
    بر جان دردمند من آغوشت؟

    در دامن سكوت غم افزايت
    اندوه خفته مي دهد آزارم
    آن آرزوي گمشده مي رقصد
    در پرده هاي مبهم پندارم

    پائيز، اي سرود خيال انگيز
    پائيز، اي ترانه محنت بار
    پائيز، اي تبسم افسرده
    بر چهره طبيعت افسونكار

  9. #3689
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مي روم خسته و افسرده و زار
    سوي منزلگه ويرانه خويش
    بخدا مي برم از شهر شما
    دل شوريده و ديوانه خويش

    مي برم، تا كه در آن نقطه دور
    شستشويش دهم از رنگ گناه
    شستشويش دهم از لكه عشق
    زينهمه خواهش بيجا و تباه

    مي برم تا ز تو دورش سازم
    ز تو، اي جلوه اميد محال
    مي برم زنده بگورش سازم
    تا از اين پس نكند ياد وصال

    ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
    آه، بگذار كه بگريزم من
    از تو، اي چشمه جوشان گناه
    شايد آن به كه بپرهيزم من

    بخدا غنچه شادي بودم
    دست عشق آمد و از شاخم چيد
    شعله آه شدم، صد افسوس
    كه لبم باز بر آن لب نرسيد

    عاقبت بند سفر پايم بست
    مي روم، خنده بلب، خونين دل
    مي روم، از دل من دست بدار
    اي اميد عبث بي حاصل

  10. #3690
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
    نه پيغامي نه پيك آشنائي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدائي

    ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
    سحرگاهي زني دامن كشان رفت
    پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
    كه زار و خسته سوي آشيان رفت

    كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
    كجا كس با زبانش آشنا بود
    ندانستند اين بيگانه مردم
    كه بانگ او طنين ناله ها بود

    به چشمي خيره شد شايد بيايد
    نهانگاه اميد و آرزو را
    دريغا، آن دو چشم آتش افروز
    به دامان گناه افكند او را

    به او جز از هوس چيزي نگفتند
    در او جز جلوه ظاهر نديدند
    به هر جا رفت در گوشش سرودند
    كه زن را بهر عشرت آفريدند

    شبي در دامني افتاد و ناليد
    مرو! بگذار در اين واپسين دم
    ز ديدارت دلم سيراب گردد
    شبح پنهان شد و در خورد بر هم

    چرا اميد بر عشقي عبث بست؟
    چرا در بستر آغوش او خفت؟
    چرا راز دل ديوانه اش را
    به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

    چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود
    كه در دام گل خورشيد افتاد
    سحرگاهي چو خورشيدش برآمد
    به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

    به جامي باده شورافكني بود
    كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
    چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
    به قلب جام از شادي مي افروخت

    شبي ناگه سرآمد انتظارش
    لبش در كام سوزاني هوس ريخت
    چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟
    چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟

    كنون، اين او و اين خاموشي سرد
    نه پيغامي، نه پيك آشنائي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدائي

صفحه 369 از 555 نخستنخست ... 219269319349350351352353354355356357358359360361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389419469519 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •