موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3701
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ
    تا نيمه شب بياد تو چشم نخفته است
    اي مايه اميد من، اي تكيه گاه دور
    هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است

    شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
    احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
    بگذار تا ترانه من رازگو شود
    بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم

    تا بر گذشته مي نگرم، عشق خويش را
    چون آفتاب گمشده مي آورم بياد
    مي نالم از دلي كه بخون غرقه گشته است
    اين شعر، غير رنجش يارم بمن چه داد

    اين درد را چگونه توانم نهان كنم
    آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
    اين شعرها كه روح ترا رنج داده است
    فريادهاي يك دل محنت كشيده است

    گفتم قفس، ولي چه بگويم كه پيش از اين
    آگاهي از دوروئي مردم مرا نبود
    دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
    با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

    اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
    بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
    بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
    جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

    پاي مرا دوباره بزنجيرها ببند
    تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
    تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ
    بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

  2. #3702
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آه، اي مردي كه لب هاي مرا
    از شرار بوسه ها سوزانده ئي
    هيچ در عمق دو چشم خامشم
    راز اين ديوانگي را خوانده ئي

    هيچ مي داني كه من در قلب خويش
    نقشي از عشق تو پنهان داشتم
    هيچ مي داني كز اين عشق نهان
    آتشي سوزنده بر جان داشتم

    گفته اند آن زن زني ديوانه است
    كز لبانش بوسه آسان مي دهد
    آري، اما بوسه از لب هاي تو
    بر لبان مرده ام جان مي دهد

    هرگزم در سر نباشد فكر نام
    اين منم كاينسان ترا جويم بكام
    خلوتي مي خواهم و آغوش تو
    خلوتي مي خواهم و لب هاي جام

    فرصتي تا بر تو دور از چشم غير
    ساغري از باده هستي دهم
    بستري مي خواهم از گل هاي سرخ
    تا در آن يكشب ترا مستي دهم

    آه، اي مردي كه لب هاي مرا
    از شرار بوسه ها سوزانده ئي
    اين كتابي بي سرانجامست و تو
    صفحه كوتاهي از آن خوانده ئي!

  3. #3703
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    طفلي غنوده در بر من بيمار

    با گونه هاي سرخ تب آلوده

    با گيسوان در هم آشفته

    تا نيمه شب ز درد نياسوده


    هر دم ميان پنجه من لرزد

    انگشت هاي لاغر و تبدارش

    من ناله مي كنم كه خداوندا

    جانم بگير و كم بده آزارش


    گاهي ميان وحشت تنهائي

    پرسم ز خود كه چيست سرانجامش

    اشگم بروي گونه فرو غلطد

    چون بشنوم ز ناله خود نامش


    اي اختران كه غرق تماشائيد

    اين كودك منست كه بيمارست

    شب تا سحر نخفتم و مي بينيد

    اين ديده منست كه بيدارست


    ياد آيدم كه بوسه طلب مي كرد

    با خنده هاي دلكش مستانه

    يا مي نشست با نگهي بي تاب

    در انتظار خوردن صبحانه


    گاهي بگوش من رسد آوايش

    «ماما» دلم ز فرط تعب سوزد

    بينم درون بستر مغشوشي

    طفلي ميان آتش تب سوزد


    شب خامش است و در بر من نالد

    او خسته جان ز شدت بيماري

    بر اضطراب و وحشت من خندد

    تك ضربه هاي ساعت ديواري

  4. #3704
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    امشب آن حسرت ديرينه من
    در بر دوست بسر مي آيد
    در فروبند و بگو خانه تهي است
    زين سپس هر كه به در مي آيد

    شانه كو، تا كه سر و زلفم را
    درهم و وحشي و زيبا سازم
    بايد از تازگي و نرمي و لطف
    گونه را چون گل رؤيا سازم

    سرمه كو، تا كه چو بر ديده كشم
    راز و نازي به نگاهم بخشد
    بايد اين شوق كه در دل دارم
    جلوه بر چشم سياهم بخشد

    چه بپوشم كه چو از راه آيد
    عطشش مفرط و افزون گردد
    چه بگويم كه ز سحر سخنم
    دل بمن بازد و افسون گردد

    آه، اي دخترك خدمتگار
    گل بزن بر سر و بر سينه من
    تا كه حيران شود از جلوه گل
    امشب آن عاشق ديرينه من

    چو ز درآمد و بنشست خموش
    زخمه بر جان و دل چنگ زنم
    با لب تشنه دو صد بوسه شوق
    بر لب باده گلرنگ زنم

    ماه اگر خواست كه از پنجره ها
    بيندم در بر او مست و پريش
    آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد
    پرده ابر كشد بر رخ خويش

    تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق
    كندر و عود در آتش ريزم
    زآن سپس همچو يكي كولي مست
    نرم و پيچنده ز جا بر خيزم

    همه شب شعله صفت رقص كنم
    تا ز پا افتم و مدهوش شوم
    چو مرا تنگ در آغوش كشد
    مست آن گرمي آغوش شوم

    آه، گوئي ز پس پنجره ها
    بانگ آهسته پا مي آيد
    اي خدا، اوست كه آرام و خموش
    بسوي خانه ما مي آيد

  5. #3705
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    هيچ جز حسرت نباشد كار من
    بخت بد، بيگانه ئي شد يار من
    بي گنه زنجير بر پايم زدند
    واي از اين زندان محنت بار من

    واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
    روز و شب در چشم من راز مرا
    گوش بر در مي نهد تا بشنود
    شايد آن گمگشته آواز مرا

    گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
    فكرت آخر از چه رو آشفته است
    بي سبب پنهان مكن اين راز را
    درد گنگي در نگاهت خفته است

    گاه مي نالد به نزد ديگران
    «كاو دگر آن دختر ديروز نيست»
    «آه، آن خندان لب شاداب من»
    «اين زن افسرده مرموز نيست»

    گاه مي كوشد كه با جادوي عشق
    ره به قلبم برده افسونم كند
    گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
    زين حصار راز بيرونم كند

    گاه مي گويد كه، كو، آخر چه شد؟
    آن نگاه مست و افسونكار تو
    ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
    نيست پيدا بر لب تبدار تو

    من پريشان ديده مي دوزم بر او
    بي صدا نالم كه، اينست آنچه هست
    خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست
    زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست

    همزباني نيست تا بر گويمش
    راز اين اندوه وحشتبار خويش
    بي گمان هرگز كسي چون من نكرد
    خويشتن را مايه آزار خويش

    از منست اين غم كه بر جان منست
    ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
    پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
    الفتم با حلقه زنجير نيست

    آه، اينست آنچه مي جستي به شوق
    راز من، راز زني ديوانه خو
    راز موجودي كه در فكرش نبود
    ذره اي سوداي نام و آبرو

    راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
    جز وجودي نفرت آور بهر تو
    آه، اينست آنچه رنجم مي دهد
    ورنه، كي ترسم ز خشم و قهر تو

  6. #3706
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    يكشب ز ماوراي سياهي ها
    چون اختري بسوي تو مي آيم
    بر بال بادهاي جهان پيما
    شادان به جستجوي تو مي آيم

    سر تا بپا حرارت و سرمستي
    چون روزهاي دلكش تابستان
    پر مي كنم براي تو دامان را
    از لاله هاي وحشي كوهستان

    يكشب ز حلقه اي كه بدر كوبند
    در كنج سينه قلب تو مي لرزد
    چون در گشوده شد، تن من بي تاب
    در بازوان گرم تو مي لغزد

    ديگر در آن دقايق مستي بخش
    در چشم من گريز نخواهي ديد
    چون كودكان نگاه خموشم را
    با شرم در ستيز نخواهي ديد

    يكشب چو نام من بزبان آري
    مي خوانمت بعالم رؤيائي
    بر موج هاي ياد تو مي رقصم
    چون دختران وحشي دريائي

    يكشب لبان تشنه من با شوق
    در آتش لبان تو مي سوزد
    چشمان من اميد نگاهش را
    بر گردش نگاه تو مي دوزد

    از «زهره» آن الهه افسونگر
    رسم و طريق عشق مي آموزم
    يكشب چو نوري از دل تاريكي
    در كلبه ات شراره مي افروزم

    آه، اي دو چشم خيره بره مانده
    آري، منم كه سوي تو مي آيم
    بر بال بادهاي جهان پيما
    شادان بجستجوي تو مي آيم

  7. #3707
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از تنگناي محبس تاريكي
    از منجلاب تيره اين دنيا
    بانگ پر از نياز مرا بشنو
    آه، اي خداي قادر بي همتا

    يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
    بشكاف اين حجاب سياهي را
    شايد درون سينه من بيني
    اين مايه گناه و تباهي را

    دل نيست اين دلي كه بمن دادي
    در خون طپيده، آه، رهايش كن
    يا خالي از هوا وهوس دارش
    يا پاي بند مهر و وفايش كن

    تنها تو آگهي و تو مي داني
    اسرار آن خطاي نخستين را
    تنها تو قادري كه ببخشائي
    بر روح من، صفاي نخستين را

    آه، اي خدا چگونه ترا گويم
    كز جسم خويش خسته و بيزارم
    هر شب بر آستان جلال تو
    گوئي اميد جسم دگر دارم

    از ديدگان روشن من بستان
    شوق بسوي غير دويدن را
    لطفي كن اي خدا و بياموزش
    از برق چشم غير رميدن را

    عشقي بمن بده كه مرا سازد
    همچون فرشتگان بهشت تو
    ياري بمن بده كه در او بينم
    يك گوشه از صفاي سرشت تو

    يكشب ز لوح خاطر من بزداي
    تصوير عشق و نقش فريبش را
    خواهم بانتقام جفاكاري
    در عشق تازه فتح رقيبش را

    آه اي خدا كه دست توانايت
    بنيان نهاده عالم هستي را
    بنماي روي و از دل من بستان
    شوق گناه و نفس پرستي را

    راضي مشو كه بنده ناچيزي
    عاصي شود بغير تو روي آرد
    راضي مشو كه سيل سرشكش را
    در پاي جام باده فرو بارد

    از تنگناي محبس تاريكي
    از منجلاب تيره اين دنيا
    بانگ پر از نياز مرا بشنو
    آه، اي خداي قادر بي همتا

  8. #3708
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
    با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
    اي ستاره ها كه از وراي ابرها
    بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

    آري اين منم كه در دل سكوت شب
    نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم
    اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
    دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

    با دلي كه بوئي از وفا نبرده است
    جور بي كرانه و بهانه خوشتر است
    در كنار اين مصاحبان خودپسند
    ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است

    اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
    ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
    اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
    آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

    جام باده سرنگون و بسترم تهي
    سر نهاده ام بروي نامه هاي او
    سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
    جستجو كنم نشاني از وفاي او

    اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
    از دو روئي و جفاي ساكنان خاك
    كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد
    اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك

    من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
    تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
    لعنت خدا به من اگر بجز جفا
    زين سپس بعاشقان باوفا كنم

    اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
    سر بدامن سياه شب نهاده ايد
    اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
    روزني بسوي اين جهان گشاده ايد

    رفته است و مهرش از دلم نمي رود
    اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟
    اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
    پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

  9. #3709
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دخترك خنده كنان گفت كه چيست
    راز اين حلقه زر
    راز اين حلقه كه انگشت مرا
    اين چنين تنگ گرفته است ببر

    راز اين حلقه كه در چهره او
    اينهمه تابش و رخشندگي ست
    مرد حيران شد و گفت:
    حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است

    همه گفتند: مبارك باشد
    دخترك گفت: دريغا كه مرا
    باز در معني آن شك باشد

    سال ها رفت و شبي
    زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
    ديد در نقش فروزنده او
    روزهائي كه باميد وفاي شوهر
    بهدر رفته، هدر

    زن پريشان شد و ناليد كه واي
    واي، اين حلقه كه در چهره‌ او
    باز هم تابش و رخشندگي است
    حلقه بردگي و بندگي است

  10. #3710
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    كارون چون گيسوان پريشان دختري
    بر شانه هاي لخت زمين تاب مي خورد
    خورشيد رفته است و نفس هاي داغ شب
    بر سينه هاي پر تپش آب مي خورد

    دور از نگاه خيره من ساحل جنوب
    افتاده مست عشق در آغوش نور ماه
    شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون
    سر مي كشد به بستر عشاق بي گناه

    نيزار خفته خامش و يك مرغ ناشناس
    هر دم ز عمق تيره آن ضجه مي كشد
    مهتاب مي دود كه ببيند در اين ميان
    مرغك ميان پنجه وحشت چه مي كشد

    بر آب هاي ساحل شط، سايه هاي نخل
    مي لرزد از نسيم هوسباز نيمه شب
    آواي گنگ همهمه قورباغه ها
    پيچيده در سكوت پر از راز نيمه شب

    در جذبه اي كه حاصل زيبائي شب است
    رؤياي دور دست تو نزديك مي شود
    بوي تو موج مي زند آنجا، بروي آب
    چشم تو مي درخشد و تاريك مي شود

    بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق
    بشكست و شد بدست تو زندان عشق من
    در شط خويش رفتي و رفتي از اين ديار
    اي شاخه شكسته ز توفان عشق من


صفحه 371 از 555 نخستنخست ... 221271321351352353354355356357358359360361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389390391421471521 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •