موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3781
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    سكوت، بند گسسته است.
    كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
    در آسمان شفق رنگ
    عبور ابر سپيدي.
    ***
    نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
    نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
    كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
    ز خوف جنبش پيكر.
    به راه مي نگرد سرد، خشك، غمين.
    ***
    چو مار روي تن كوه مي خزد راهي،
    به راه، رهگذري.
    خيال دره و تنهايي
    دوانده در رگ او ترس.
    كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
    ز هر شكاف تن كوه
    خزيده بيرون ماري.
    به خشم از پس هر سنگ
    كشيده خنجر خاري.
    ***
    غروب پر زده از كوه.
    به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
    غمي بزرگ، پر از وهم
    به صخره سار نشسته است.
    درون دره تاريك
    سكوت بند گسسته است.
    *****

  2. #3782
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تنها و روي ساحل
    مردي به راه مي گذرد
    نزديك پاي او
    دريا، همه صدا .
    شب، گيج در تلاطم امواج .
    رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
    نقش خطر را پر رنگ مي كند .
    انگار
    هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا ؟
    و مرد مي رود به ره خويش .
    و باد سرگردان
    هي مي زند دوباره : كجا ميروي ؟
    و مرد مي رود.
    و باد همچنان ...
    امواج، بي امان،
    از راه مي رسند
    لبريز از غرور تهاجم .
    موجي پُر از نهيب
    ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
    يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب .
    دريا، همه صدا .
    شب، گيج در تلاطم امواج .
    باد هراس پيكر
    رو ميكند به ساحل و ...
    *****

  3. #3783
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    قصه ام ديگر زنگار گرفت:
    با نفس هاي شبم پيوندي است.
    پرتويي لغزد اگر بر لب او،
    گويدم دل: هوس لبخندي است.
    ***
    خيره چشمانش با من گويد:
    كو چراغي كه فروزد دل ما؟
    هر كه افسرد به جان، با من گفت:
    آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
    ***
    خشت مي افتد از اين ديوار.
    رنج بيهوده نگهبانش برد.
    دست بايد نرود سوي كلنگ،
    سيل اگر آمد آسانش برد.
    ***
    باد نمناك زمان مي گذرد،
    رنگ مي ريزد از پيكر ما.
    خانه را نقش فساد است به سقف،
    سرنگون خواهد شد بر سرما.
    ***
    گاه مي لرزد باروي سكوت:
    غول ها سر به زمين مي سايند.
    پاي در پيش مبادا بنهيد،
    چشم ها در ره شب مي پايند!
    ***
    تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
    بايدم دست به ديوارگرفت.
    با نفس هاي شبم پيوندي است:
    قصه ام ديگر زنگار گرفت.

  4. #3784
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دنگ...، دنگ...
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    ميزند پي در پي زنگ.
    زهر اين فكركه اين دم گذر است
    مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
    لحظه ام پر شده از لذت
    يا به زنگار غمي آلوده است.
    ليك چون بايد اين دم گذرد،
    پس اگر مي گريم
    گريه ام بي ثمر است.
    و اگر مي خندم
    خنده ام بيهوده است.
    ***
    دنگ...، دنگ...
    لحظه ها مي گذرد.
    آنچه بگذشت، نمي آيد باز.
    قصه اي هست كه هرگز ديگر
    نتواند شد آغاز.
    مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
    بر لب سرد زمان ماسيده است.
    تند برمي خيزم
    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
    رنگ لذت دارد، آويزم،
    آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
    و آنچه بر پيكر او مي ماند:
    نقش انگشتانم.
    ***
    دنگ...
    فرصتي از كف رفت.
    قصه اي گشت تمام.
    لحظه بايد پي لحظه گذرد
    تا كه جان گيرد در فكر دوام،
    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
    وا رهاينده از انديشه من رشته حال
    وز رهي دور و دراز
    داده پيوند با فكر زوال.
    ***
    پرده اي مي گذرد،
    پرده اي مي آيد:
    مي رود نقش پي نقش دگر،
    رنگ مي لغزد بر رنگ.
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ:
    دنگ...، دنگ...،
    دنگ...
    *****



  5. #3785
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
    كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟
    با درون سوخته دارم سخن.
    كي به پايان مي رسد افسانه ام؟
    ***
    دست از دامان شب برداشتم
    تا بياويزم به گيسوي سحر.
    خويش را از ساحل افكندم در آب،
    ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
    ***
    بر تن ديوارها طرح شكست.
    كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
    چشم مي دوزد خيال روز و شب
    از درون دل به تصوير اميد.
    ***
    تا بدين منزل نهادم پاي را
    از دراي كاروان بگسسته ام.
    گرچه مي سوزم از اين آتش به جان،
    ليك بر اين سوختن دل بسته ام.
    ***
    تيرگي پا مي كشد از بام ها:
    صبح مي خندد به راه شهر من.
    دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
    با درون سوخته دارم سخن.
    *****

  6. #3786
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    زخم شب مي شد كبود.
    در بياباني كه من بودم
    نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
    نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
    ضربه اي به ضربه مي افزود.
    ***
    تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا بر جاي،
    با خود آوردم ز راهي دور
    سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
    ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
    از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
    و ببندد راه را بر حمله غولان
    كه خيال رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
    ***
    روز و شب ها رفت.
    من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
    نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
    نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
    ليك پندارم، پس ديوار
    نقش هاي تيره مي انگيخت
    و به رنگ دود
    طرح ها از اهرمن مي ريخت.
    ***
    تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
    بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:
    حسرتي با حيرتي آميخت.
    *****

  7. #3787
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در دور دست
    قويي پريده بي گاه از خواب
    شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

    لب هاي جويبار
    لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .

    در هم دويده سايه و روشن .
    لغزان ميان خرمن دوده
    شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .

    همپاي رقص نازك ني زار
    مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .

    خطي ز نور روي سياهي است :
    گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .

    ديوار سايه ها شده ويران .
    دست نگاه در افق دور
    كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .
    *****

  8. #3788
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    باران نور
    كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
    روي ديوار كاشي گلي را ميشست .
    مار سياه ساقه اين گل
    در رقص نرم و لطيفي زنده بود .
    گفتي جوهر سوزان رقص
    در گلوي اين مار سيه چكيده بود .
    گل كاشي زنده بود
    در دنياي راز دار،
    دنيا به ته نرسيدني آبي .
    هنگام كودكي
    در انحناي سقف ايوان ها،
    درون شيشه هاي رنگي پنجره ها،
    ميان لك هاي ديوارها
    هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
    شبيه اين گل كاشي را ديدم
    و هر بار رفتم بچينم
    رؤيايم پرپر شد.
    ***
    نگاهم به تار و پود سياه ساقه گل چسبيد
    و گرمي رگ هايش را حس كرد:
    همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود:
    گل كاشي زندگي ديگر داشت .
    آيا اين گل
    كه در خاك همه رؤياهايم روييده بود
    كودك ديرين را مي شناخت
    و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم .
    گم شده بودم ؟
    ***
    نگاهم به تاروپود شكننده ساقه چسبيده بود .
    تنها به ساقه اش مي شد بياويزد .
    چگونه مي شد چيد
    گلي را با خيالي مي پژمراند ؟
    دست سايه ام بالا خزيد .
    قلب آبي كاشي ها تپيد .
    باران نور ايستاد:
    رؤيايم پرپر شد .
    *****

  9. #3789
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
    و صداي در جاده بي طرح فضا مي رفت.
    از مرزي گذشته بود،
    در پي مرز گمشده مي گشت.
    كوهي سنگين نگاهش را بريد.
    صدا از خود تهي شد
    و به دامن كوه آويخت:
    پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
    و كوه از خوابي سنگين پر بود.
    خوابش طرحي رها شده داشت.
    صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
    برگشت،
    فضا را از خود گذر داد
    و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.
    ***
    كوه از خوابي سنگين پر بود.
    ديري گذشت،
    خوابش بخار شد.
    طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:
    پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
    سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
    خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
    و نگاهش را روانه كرد.
    ***
    انتظاري نوسان داشت.
    نگاهي در راه مانده بود
    و صدايي درتنهايي مي گريست.
    *****


  10. #3790
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در اين اتاق تهي پيكر
    انسان مه آلود!
    نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟
    ***
    درها بسته
    و كليدشان در تاريكي دور شد .
    نسيم از ديوارها مي تراود:
    گل هاي قالي مي لرزد .
    ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند .
    باران ستاره اتاقت را پر كرد
    و تو در تاريكي گم شده اي
    انسان مه آلود !
    ***
    پاها صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته .
    درخت بيد از خاك بسترت روييده
    و خود را در حوض كاشي مي جويد .
    تصويري به شاخه بيد آويخته:
    كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد،
    گوي ترا مي نگرد
    و تو از ميان هزاران نقش تهي
    گويي مرا مي نگري
    انسان مه آلود !
    ***
    ترا در همه شبهاي تنهايي
    توي همه شيشه ها ديده ام
    مادر مرا مي ترساند
    لولو پشت شيشه هاست
    و من توي شيشه ها ترا مي ديدم
    لولوي سرگردان !
    پيش آ
    بيا در سايه هامان بخزيم
    درها بسته
    و كليدشان در تاريكي دور شد
    بگذار پنجره را به رويت بگشايم
    ***
    انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت و گريان سويم پريد
    شب پنجره شكست و فرو ريخت:
    لولوي شيشه ها
    شيشه عمرش شكسته بود .
    *****

صفحه 379 از 555 نخستنخست ... 229279329359360361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389390391392393394395396397398399429479529 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •