موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3791
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مرداب اتاقم كدر شده بود
    و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .
    زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .
    اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .
    ***
    در باز شد
    و او با فانوسش به درون وزيد .
    زيبايي رها شده اي بود .
    و من ديده براهش بودم:
    رؤياي بي شكل زندگي ام بود .
    عطري در چشمم زمزمه كرد .
    رگ هايم از تپش افتاد .
    همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
    در شعله فانوسش سوخت:
    زمان در من نمي گذشت .
    شور برهنه اي بودم .
    ***
    او فانوسش را به فضا آويخت .
    مرا در روشن ها مي جست .
    تاروپود اتاقم را پيمود
    و به من راه نيافت
    نسيمي شعله فانوس را نوشيد
    وزشي مي گذشت
    و من در طرحي جا مي گرفتم .
    در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
    پيدا، براي كه ؟
    اوديگر نبود .
    آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟
    عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد
    حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
    و من چه بيهوده مكان را مي كاوم
    آني گم شده بود .
    *****

  2. #3792
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
    و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.
    ميان بيداري و خواب
    پرتاب شده بود.
    بيراهه فضا را پيمود،
    چرخي زد
    و كنار مردابي به زمين نشست.
    تپش هايش با مرداب آميخت،
    مرداب كم كم زيبا شد.
    گياهي در آن روييد،
    گياهي تاريك و زيبا.
    مرغ افسانه سينه خود را شكافت:
    تهي درونش شبيه گياهي بود.
    شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.
    وجودش تلخ شد:
    خلوت شفافش كدر شده بود.
    چرا آمد؟
    از روي زمين پر كشيد،
    بيراهه اي را پيمود
    و از پنجره اي به درون رفت.
    ***
    مرد، آنجا بود.
    انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.
    مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
    سينه او را شكافت
    و به درون رفت.
    او از شكاف سينه اش نگريست:
    درونش تاريك و زيبا شده بود.
    به روح خطا شباهت داشت.
    شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،
    در فضا به پرواز آمد
    و اتاق را در روشني اضطراب تنها گذاشت.
    ***
    مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.
    وزشي بر تار و پودش گذشت:
    گياهي در خلوت درونش روييد،
    از شكاف سينه اش سربيرون كشيد
    و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.
    زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.
    اوجي صدايش مي زد.
    گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
    و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
    بال هايش را گشود
    و خود را به بيراهه فضا سپرد.
    ***
    گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
    چرخي زد
    و در معبد به درون رفت.
    فضا با روشني بيرنگي پر بود.
    برابر محراب
    وهمي نوسان يافت:
    از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
    و همه رؤياهايش در محرابي خاموش شده بود.
    خودش را در مرز يك رؤيا ديد.
    به خاك افتاد.
    لحظه اي در فراموشي ريخت.
    سر برداشت:
    محراب زيبا شده بود.
    پرتويي در مرمر محراب ديد
    تاريك و زيبا.
    ناشناسي خود را آشفته ديد.
    چرا آمد؟
    بال هايش را گشود
    و محراب ا در خاموشي معبد رها كرد.
    ***
    زن در جاده اي مي رفت.
    پيامي در سر راهش بود:
    مرغي بر فراز سرش فرود آمد.
    زن ميان دو رؤيا عريان شد.
    مرغ افسانه سينه او را شكافت
    و به درون رفت.
    زن در فضا به پرواز آمد.
    ***
    مرد در اتاقش بود.
    انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
    و چشمانش از دهليز يك رؤيا بيرون مي خزيد.
    زني از پنجره فرود آمد
    تاريك و زيبا.
    به روح خطا شباهت داشت.
    مرده به چشمانش نگريست:
    همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.
    مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
    و نگاهش به سايه آنها افتاد.
    گفتي سايه پرده توري بود
    كه روي وجودش افتاده بود.
    چرا آمد؟
    بال هايش را گشود
    و اتاق را در بهت يك رؤيا گم كرد.
    ***
    مرد تنها بود.
    تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.
    وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.
    وزشي ناپيدا مي گذشت:
    تصوير كم كم زيبا مي شد
    و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.
    مرغ افسانه آمده بد.
    اتاق را خالي ديد
    و خودش را در جاي ديگر يافت.
    آيا تصوير
    دامي نبود
    كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
    چرا آمد؟
    بال هايش را گشود
    و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.
    ***

  3. #3793
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مرد در بستر خود خوابيده بود.
    وجودش به مردابي شباهت داشت.
    درختي در چشمانش روييده بود
    و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.
    رگ هاي درخت
    از زندگي گمشده اي پر بود.
    بر شاخ ردخت
    مرغ افسانه نشسته بود.
    از شكاف سينه اش به درون نگريست:
    تهي درونش شبيه درختي بود.
    شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،
    بال هايش را گشود
    و شاخه ار در ناشناسي فضا تنها گذاشت.
    ***
    درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.
    اتاقي به آستانه خود مي رسيد.
    مرغي بيراهه فضا را مي پيمود.
    و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود.
    *****

  4. #3794
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از مرز خوابم مي گذشتم،
    سايه تاريك يك نيلوفر
    روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .
    كدامين باد بي پروا
    دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
    ***
    در پس درهاي شيشه اي رؤياها،
    در مرداب بي ته آيينه ها،
    هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
    يك نيلوفر روييده بود .
    گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
    و من در صداي شكفتن او
    لحظه لحظه خودم را مي مردم .
    ***
    بام ايوان فرو مي ريزد
    و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .
    كدامين باد بي پروا
    دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
    ***
    نيلوفر روييد،
    ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد
    من به رؤيا بودم
    سيلاب بيداري رسيد
    چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
    نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
    در رگهايش من بودم كه مي دويدم
    هستي اش در من ريشه داشت
    همه من بود
    كدامين باد بي پروا
    دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد
    *****

  5. #3795
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    سايه دراز لنگر ساعت
    روي بيابان بي پايان در نوسان بود
    مي آمد، مي رفت .
    مي آمد، مي رفت .
    و من روي شن هاي روشن بيابان
    تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم،
    خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود
    و در هوايش زندگي ام آب شد .
    خوابي كه چون پايان يافت
    من به پايان خودم رسيدم .
    من تصوير خوابم را مي كشيدم
    و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم كرده بود.
    چگونه مي شد در رگهاي بي فضاي اين تصوير
    همه سرگرمي خواب دوشين را ريخت ؟
    چيزي گم شده بود .
    روي خودم خم شدم :
    حفره اي در هستي من دهان گشود .
    ***

  6. #3796
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض


    نوري به زمين فرود آمد:
    دو جا پا بر شن هاي بيابان ديدم.
    از كجا آمده بود؟
    به كجا مي رفت؟
    تنها دو جا پا ديده مي شد.
    شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.
    ***
    ناگهان جا پاها براه افتادند.
    روشني همراهشان مي خزيد.
    جا پاها گم شدند،
    خود را از روبرو تماشا كردم:
    گودالي از مرگ پر شده بود.
    و من در مرده خود براه افتادم.
    صداي پايم را از راه دوري مي شنيدم،
    شايد از بياباني مي گذشتم.
    انتظاري گمشده با من بود.
    ناگهان نوري در مرده ام فرود آمد
    و من در اضطرابي زنده شدم:
    دو جاپا هستي ام را پر كرد.
    از كجا آمده بود؟
    به كجا مي رفت؟
    تنها دو جا پا ديده مي شد.
    شايد خطايي پا زمين نهاده بود.
    *****

  7. #3797
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در تاريكي بي آغاز و پايان
    دري در روشني انتظارم روييد.
    خودم را در پس در تنها نهادم
    و به درون رفتم:
    اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
    سايه اي در من فرود آمد
    و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
    پس من كجا بودم؟
    شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
    و من انعكاسي بودم
    كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
    و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت.
    ***
    من در پس در تنها مانده بودم.
    هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
    گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود،
    در گنگي آن ريشه داشت.
    آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟
    ***
    در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
    و من در تاريكي خوابم برده بود.
    در ته خوابم خودم را پيدا كردم
    و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
    آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟
    ***
    د رتاريكي بي آغاز و پايان
    فكري در پس در تنها مانده بود.
    پس من كجا بدم؟
    حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
    همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
    آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟
    ***
    در اتاق بي روزن
    انعكاسي نوسان داشت.
    پس من كجا بودم؟
    در تاريكي بي آغاز و پايان
    بهتي در پس در تنها مانده بود.
    *****

  8. #3798
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گياه تلخ افسوني!
    شوكران بنفش خورشيد را
    در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
    و در آيينه نفس كشنده سراب
    تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم.
    در چشمانم چه تابش ها كه نريخت!
    و در رگ هايم چه عطش ها كه نشكفت!
    آمدم تا ترا بويم،
    و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
    به پاس اين همه راهي كه آمدم.
    ***
    غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت
    و غريو ريگ روان خوابم مي ربود.
    چه رؤياها كه پاره نشد!
    و چه نزديك ها كه دور نرفت!
    و من بر رشته صدايي ره سپردم
    كه پايانش در تو بود.
    آمدم تا ترا بويم،
    و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
    به پاس اين همه راهي كه آمدم.
    ***
    ديار من آن سوي بيابان هاست.
    يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
    هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
    از وحشت غبار شد
    و من تنها شدم.
    چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
    و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
    آمدم تا تو را بويم،
    وتو : گياه تلخ افسوني!
    به پاس اين همه راهي كه آمدم
    زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
    به پاس اين همه راهي كه آمدم.
    *****

  9. #3799
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پنجره ام به تهي باز شد
    و من ويران شدم.
    پرده نفس مي كشيد.
    ***
    ديوار قير اندود!
    از ميان برخيز.
    پايان تلخ صداهاي هوش ربا!
    فرو ريز.
    ***
    لذت خوابم مي فشارد.
    فراموشي مي بارد.
    پرده نفس مي كشد:
    شكوفه خوابم مي پژمرد.
    ***
    تا دوزخ بشكافند،
    تا سايه ها بي پايان شوند،
    تا نگاهم رها گردد،
    درهم شكن بي جنبشي ات را
    و از مرز هستي من بگذر
    سياه سرد بي تپش گنگ!
    *****

  10. #3800
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شب را نوشيده ام
    و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.
    مرا تنها گذار
    اي چشم تبدار سرگردان!
    مرا با رنج بودم تنها گذار.
    مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
    مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بر دارم
    و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
    ***
    سپيدي هاي فريب
    روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.
    طلسم شكسته خوابم را بنگر
    بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
    او را بگو
    تپش جهنمي مست!
    او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.
    نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.
    جهنم سرگردان!
    مرا تنها گذار.

صفحه 380 از 555 نخستنخست ... 230280330360361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389390391392393394395396397398399400430480530 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •