موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3801
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مرغ مهتاب
    مي خواند.
    ابري در اتاقم مي گريد.
    گل هاي چشم پشيماني مي شكفد.
    در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد.
    مغرب جان مي كند،
    مي ميرد.
    گياه نارنجي خورشيد
    در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
    بيدارم
    نپنداريدم در خواب
    سايه شاخه اي بشكسته
    آهسته خوابم كرد.
    اكنون دارم مي شنوم
    آهنگ مرغ مهتاب
    و گل هاي چشم پشيماني را پرپر مي كنم.
    *****

  2. #3802
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پس از لحظه هاي دراز
    بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد
    و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .
    و هنوز من
    ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم
    كه براه افتادم .
    ***
    پس از لحظه هاي دراز
    سايه دستي روي وجودم افتاد
    و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .
    و هنوز من
    پرتو تنهاي خودم را
    در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم
    كه براه افتادم .
    ***
    پس از لحظه اي دراز
    پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
    و هنوز من
    در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
    كه به راه افتاد
    ***
    پس از لحظه هاي دراز
    يك لحظه گذشت
    برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد
    دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
    و لنگري در مرداب ساعت يخ بست
    و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
    كه در خوابي ديگر لغزيدم .
    *****

  3. #3803
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    روي علف ها چكيده ام.
    من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
    كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام.
    جايم اينجا نبود.
    نجواي نمناك علف ها را مي شنوم.
    جايم اينجا نبود.
    فانوس
    در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.
    كجا مي رود اين فانوس،
    اين فانوس دريا پرست پر عطش مست؟
    بر سكوي كاشي افق دور
    نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
    زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
    باران پر خزه مستي
    بر ديوا تشنه روحم مي چكد.
    من ستاره چكيده ام .
    از چشم ناپيداي خطا چكيده ام:
    شب پر خواهش
    و پيكر گرم افق عريان بود.
    رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
    و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
    پريان مي رقصيدند
    وآبي جامه هاشان بارنگ افق پيوسته بود.
    زمزمه هاي شب مستم مي كرد
    پنجره رؤيا گشوده بود
    و او چون نسيمي به درون وزيد.
    اكنون روي علف ها هستم
    و نسيمي از كنارم مي گذرد.
    تپش ها خاكستر شده اند.
    آبي پوشان نمي رقصند.
    فانوس آهسته پايين و بالا مي رود.
    هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
    چشمانش خوابي را گم كرده بود.
    جاه نفس نفس مي زد.
    صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
    فانوس پر شتاب!
    تا كي مي لغزي
    در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
    زمزمه هاي شب پژمرد.
    رقص پريان پايان يافت.
    كاش اينجا نچكيده بودم!
    هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
    فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
    كاش اينجا - در بستر پر علف تاريكي - نچكيده بودم!
    فانوس از من مي گريزد.
    چگونه برخيزم؟
    به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
    و دور از من، فانوس
    در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.
    *****

  4. #3804
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    باغ باران خورده مي نوشيد نور
    لرزشي در سبزه هاي تر دويد :
    او به باغ آمد ، درونش تابناك ،
    سايه اش در زير و بم ها ناپديد
    ***
    شاخه خم مي شد به راهش مست بار .
    او فراتر از جهان برگ و بر .
    باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز .
    او ، درونش سبزتر ، سرشارتر.
    ***
    در سر راهش درختي جان گرفت .
    ميوه اش همزاد همرنگ هراس .
    پرتويي افتاد و در پنهان او :
    ديده بود آن را به خوابي ناشناس .
    ***
    در جنون چيدن از خود دور شد .
    دست او لرزيد ، ترسيد از درخت .
    شور چيدن ترس را از ريشه كند :
    دست آمد : ميوه را چيد از درخت .
    *****


  5. #3805
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    لب ها مي لرزند، شب مي تپد. جنگل نفس مي كشد.
    پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
    انگشتان شبانه ات را مي فشارم، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.
    به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
    بي اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
    دستانت را مي گشايي، گره تاريكي مي گشايد.
    لبخند مي زني، رشته رمز مي لرزد.
    مي نگري، رسايي چهره ات حيران مي كند.
    بيا با جاده پيوستگي برويم.
    خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است. آفتابي شويم.
    چشمان را بسپاريم، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
    لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
    در خواب درختان نوشيده شويم، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
    باد مي شكند. شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
    جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم، و شيره گياهان
    به سوي ابديت مي رود.
    *****

  6. #3806
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پنجره را به پهناي جهان مي گشايم:
    جاده تهي است. درخت گرانبار شب است.
    ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است:
    تو نيستي، نوسان نيست.
    تو نيستي، و تپيدن گردابي است.
    تو نيستي، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخوانا ست.
    مي آيي: شب از چهره ها بر مي خيزد، راز از هستي مي پرد.
    ميروي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند.
    چشمانت را مي بندي: ابهام به علف مي پيچد.
    سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود.
    مي گذري، و آيينه نفس مي كشد.
    جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت، و چشمم به راه تو نيست.
    پگاه، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند:
    رسيدگي خوشه هايم را به رؤيا ديده اند.
    *****

  7. #3807
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دريا كنار از صدف هاي تهي پوشيده است.
    جويندگان مرواريد، به كرانه هاي ديگر رفته اند.
    پوچي جست و جو بر ماسه ها نقش است.
    صدا نيست. دريا - پريان مدهوشند. آب از نفس افتاده است.
    لحظه من در راه است. و امشب - بشنويد از من -
    امشب، آب اسطوره اي را به خاك ارمغان خواهد كرد.
    امشب، سري از تيرگي انتظار بدر خواهد كرد.
    امشب، لبخندي به فراتر خواهد ريخت.
    بي هيچ صدا، زورقي تابان، شب آب ها را خواهد شكافت.
    زورق ران توانا، كه سايه اش بر رفت و آمد من افتاده است،
    كه چشمانش گام مرا روشن مي كند،
    كه دستانش ترديد مرا مي شكند،
    پاروزنان، به پيشتازش خواهم شتافت.
    در پرتو يكرنگي، مرواريد بزرگ را در كف من خواهد نهاد.
    *****

  8. #3808
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.
    زمين باران را صدا مي زند.
    گردش ماهي آب را مي شيارد.
    باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.
    ماهي زنجيري آب است، و من زنجيري رنج.
    نگاهت خاك شدني، لبخندت پلاسيدني است.
    سايه را بر تو فرو افكنده ام، تا بت من شوي.
    نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم،
    تنها مي شوم.
    كنار تو تنهاتر شده ام.
    از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است.
    از من تا من، تو گسترده اي.
    با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
    از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسيدم.
    و با اين همه اي شفاف!
    و با اين همه اي شگرف!
    مرا راهي از تو بدر نيست.
    زمين باران را صدا مي زند، من ترا.
    پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم.
    باد مي دود، و خاكستر تلاشم را مي برد.
    چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد.
    فواره مي جهد: لحظه من پر مي شود.
    *****

  9. #3809
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
    اما، از جنبش رسته است.
    وسوسه چمن ها بيهوده است.
    ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.
    در چشم پرنده قطره بينايي است:
    ساقه به بالا مي رود. ميوه فرو مي افتد. دگرگوني غمناك است.
    نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن، آلودگي.
    پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
    چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند.
    سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.
    سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
    نسيم، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.
    *****

  10. #3810
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم
    افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم
    كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت. درنگي كرديم .
    بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم .
    ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم .
    ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .
    آذرخشي فرود آمد. و ما را در نيايش فرو ديد .
    لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم .
    رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم .
    سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .
    سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
    سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم .
    تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد .
    آفتاب از چهره ما ترسيد .
    دريافتيم، و خنده زديم .
    نهفتيم و سوختيم .
    هر چه بهم تر، تنها تر.
    از ستيغ جدا شديم :
    من به خاك آمدم، و بنده شدم .
    تو بالا رفتي و خدا شدي .
    *****

صفحه 381 از 555 نخستنخست ... 231281331361362363364365366367368369370371372373374375376377378379380381382383384385386387388389390391392393394395396397398399400401431481531 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •