دل خوشم با غزلی تازه همینم کافیست ...
تو مرا باز رسانی به یقینم کافیست ...
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو !!!
گه گاهی که تو یام بکنی هم کافیست ...
از زمستانم معلوم بود...
که این عید را هم تنها باید سر کنم!
مدیر بازنشسته
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافیست ...
تو مرا باز رسانی به یقینم کافیست ...
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو !!!
گه گاهی که تو یام بکنی هم کافیست ...
از زمستانم معلوم بود...
که این عید را هم تنها باید سر کنم!
مدیر بازنشسته
توی سالن داشتم بصورت کاملا غـــــــیــــــــراتفاقی از کنارش رد میشدم که شنیدم به دوستش گفت میخوان عیدو برن سفر،زود نیت کردم و زیر لب سه تا آیه الکرسی خوندم و بعد به نزدیکترین جایی که اون بود فوت کردم...سمت چپ قفسه سینه م...
امروز با چشمام دعوام شد...تنها نشسته بودم تو کلاس،یهو اومد تو،میخواست شال گردنشو که جا مونده بود برداره،با اینکه هر دوشون بهم قول داده بودن سر به زیر باشن از وقتی اومد تو زل زدن بهش تا وقتی که پشت در کلاس گم شد،خیلی دعواشون کردم خیلی...اونقدر که شب رو بالش خیس خوابم برد...
مدیر بازنشسته
شیشه های شکسته تعویض می شوند
پل های شکسته ، تعمیر
آدم های شکسته ، فراموش . . .
بی راهه رفته بودم آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد
تمام عمرم را بی راه خواهم رفت
مدیر بازنشسته
بی راهه رفته بودم آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد
تمام عمرم را بی راه خواهم رفت
هرچی سرفه می کنم راه گلوم باز نمی شه،یه حرفی مونده توش،بخاطر ترس از جوابی که از تو می شنوه می ترسه بالا بیاد و به خاطر بغضی که راهشو بسته نم یتونه پایین بره...مامانم یه قاشق دیگه شربت سرفه برام آورده تو اتاق،میگه بخور پسرم راه گلوت باز بشه،میخورم ولی با شربت باز نمیشه راه گلویی که پیش تو گیر کرده...
مدیر بازنشسته
جواب شعر دوست عزیزم *غریبه*
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
مدیر بازنشسته
قلب تو به زیبایی همه گلهای دنیاست
خوش به حال کسی که قلب تو براش می زنه
رودر روی درگاه خانه ات دوست دارم درخت شوم شاید روزیکه پیر شدی از یک شاخه ام عصایی بسازی.
مدیر بازنشسته
تو که خوب میدانی هنگام نــو شدن سال حتی ثانیه ها نیز بدون تو مرا تحویل نمیگیرند ...!
کنارم بمان تا باتــو سالــم تحویل شود .
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
مدیر بازنشسته
شیرینم تـقصـیر تـــو نیـست …
حـتمـاً اشـتبـاه از متـصـدی ِ آرزوهـا بـوده
کـه تـو نصـیب دیــــــگری شـدی …!
حقیقت دارد که من می توانم
با شعرهای تو
با باران مشاعره کنم
و بند نیایم . . .
مدیر بازنشسته
همه میگن عشق یعنی
دوست داشتن ..
اما
من میگم عشق یعنی
یکی مثل تو داشتن . . .
من يه لال بيزبونم كه به لب رسيده جونم تا حالا كسي نديده رنگ خنده بر لبونم دختري رو دوست مي
دارم مني كه زبون ندارم آخه احساس دلم رو چه جوري به لب بيارم زبون چشمامو او نمي دونه ت و
نگاهم رازمو نمي خونه
مدیر بازنشسته
یه قایق شکسته بودم تویه رودخونه شناور
یه مسافرغریبه که نداره یارویاور
ضربه های موج وحشی روی قلب چوبیه من نتونست حتی یه ذره کمک نه ازخوبیه من
مـــن اگـــر در آسـمان ِ قـلبـت سـتاره ای نـباشــم...؟
ابـر هـَم نـمیشـوم تـا جـلوی درخـشش ِ سـتاره هـای دیـگر را نـگیرم..!
آســـمـانـــت پـُر ســتاره..!