بیا با هم خانه ای بسازیم بی هیچ دریچه ای به بیرون.تنهادریچه ای کافیست تابه خیابان نگاه کنیم وبخندیم به این زندانی های سر گردان....
عشقت می خواستی چگونه باشد،ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺮ از باد،ﻭﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻨﺎﻩ،و.... ﺑﺎ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ
مدیر بازنشسته
بیا با هم خانه ای بسازیم بی هیچ دریچه ای به بیرون.تنهادریچه ای کافیست تابه خیابان نگاه کنیم وبخندیم به این زندانی های سر گردان....
عشقت می خواستی چگونه باشد،ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺮ از باد،ﻭﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻨﺎﻩ،و.... ﺑﺎ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ
مدیر بازنشسته
تو هم شاید شبیه من
یه جایی اشتباه کردی
دلت پیش منه اما
نمیتونی که برگردی
پشیمون میشی و انگار
شب و روزاتو گم کردی
مثه من که شب و روزام
داره رد میشه با تردید
یه رازی بین ما بوده
که ما رو دور کرد از هم
ولی یادت توی قلبم
نمیزاره که آروم شم
حالا که قسمت این بوده
به یادت اشک میریزم
از اینجا تا ته دنیا
من از حس تو لبریزم
مدیر بازنشسته
شــــرح زنــدگــی مـــنـــ ایــن چــهــار بــیــتـــه....
روا نــبـــود کـــه ایـــنــجــوری ،، از دلـــــِ تــــو جــــــا بـــمــــونـــــمــــــ
روا نــــبــود بــا ایــــن هـــمـــه ،، تـــنــهــایــــــ تــــــنــهـــــا بــمــونـــمـــ
حـــیـــف دلـــم کـــه پــیــشِ تــو ،، مــونــدو بــه هــیــچـکــی دل نـبــسـتـــــ
حــــیــفــــ دلـــِ صــبــورِ مـــنــــ ،، کــه عــاشـــقــــتـــ بــوده و هـــســـتـــــــ .......
مدیر بازنشسته
به ملا نصرالدین میگن :
وسط زمین کجاست . . ؟!
میگه :همینجایی که من وایسادم ،
شک داری متر کن!
+ دوست داشتنت برای من ، همین اندازه بی اندازست !
بن بست دنیاست برای من آغوشت …
اولین باریست که هراسی ندارم بگویم به بن بست رسیده ام !
مدیر بازنشسته
میخواستم زندگی کنم راهم رابستند
عاشق شدم گفتند دروغ است
گریستم گفتن بهانه است
دنیارانگه داریدمی خواهم پیاده شوم!!!
گاهی باید آدمای اطرافت رو کنار بذاری !
بعضیارو برای یک ساعت
و بعضیارو برای همیشه …
مدیر بازنشسته
*چکاوک پرنده ی احساس*
دلم تنگه برای خاطره هايی ک باهم داشتيم...
آخ ياد اون شب ها بخير...
من با خودش نصفه شب تلفنی داريم حرف ميزنيم مثه هرشب!
از بس خنديديم صدامون خش دار شده!
من: بسه ديگه عزيزم بخابيم صبح نميتونيم بيدار شيما! کار داريما!
باشه اينم بگم بعد بخابيم...
و دوباره حرفامون شروع شد! ی ساعت دو ساعت...
ديگه بزور صدام درمياد از بی خابی...
من: منو ميخابونی...؟؟
خودش: (صدای آرومه خندش مياد) آره عشقم... چشماتو ببند...
من: شب بخير ماهم...
خودش: شب بخير نفسم...
چشمامو روهم ميزارم... با صدای قشنگش با لحن فوق العاده مهربونو آرومش قصه ی عشقمون رو واسم تعريف ميکنه از اول تا... نميدونم تا کجا... چون همينطور گوشی رو گوشم خابم برده...
"دل نوشته هام"
مدیر بازنشسته
نَه !
اینبار نه اشکی میریزد
نه دلی میشکند
نه غروری
اینبار تو بَرایم لباس ♥ سِفید ♥ خواهی پوشید...
و من باتو
کنارِ تو ،
خالی میشوم از حس تنهایی .
مدیر بازنشسته
تورا با خود به همه جا خواهم برد ،
دریا ، جنگل ، کوه ، خیابان ، خانه ...
من حتی تورا به رویاهای شبانه و خواب هایم میبرم ،
جای تو درون من است
در قلب عاشقم .
من از تو احساسی ترم ...
باور نمیکنی ؟؟
از بالشهایمان بپرس !
مدیر بازنشسته
از دلنوشته هایم ساده نگذر.
یادت باشد آنها را یک <دل> نوشته است
تاتویی در خاطرم/ بادیگران بیگانه ام
با خیالت همنشین/ با دوری ات بیگانه ام
مدیر بازنشسته
چقدر خوب است کور بودن
چقدر خوب است کر بودن
چقدر خوب است لال بودن
وقتی نمیخوای چیزهایی ببینی که دوست نداری کور بودن معجزست
وقتی نمیخوای چیز هایی را که بشنویی کر بودن نعمت است
وقتی نمیخواهی حرف هایی را به زبان بیاری لال بودن هم بهترین هدیه میشود
شاید به نظر بد بیایند ولی گاهی اوقات به همه این ها حسودی میکنم .