دقت کردیـــــن
بـــــد كه باشي ، بيــــشتر در خاطــــر آدما مــوندگاری
آدما خـــوبي رو خيــــلي زود
از يــــاد مي بـــرن!
مدیر بازنشسته
دقت کردیـــــن
بـــــد كه باشي ، بيــــشتر در خاطــــر آدما مــوندگاری
آدما خـــوبي رو خيــــلي زود
از يــــاد مي بـــرن!
مدیر بازنشسته
فــرامـ ـوش كردنتــــ. . .
برایـمـ مثـ ـل آبــ خـ ـوردن بـ ـود
از همـانـ ـ آبـ ـهایـ ـی كه مـی پـ ـرد
توی گلــو و سـ ـالها سـرفـه مـ ـی كنیمــ!
مدیر بازنشسته
ادم،
گاهي بايد ،
شك كند ، به خودش
كه ، شايد نبوده ،
و ، نباشد ، هيچ وقت
از بس كه ديده نمي شود ../.
مدیر بازنشسته
وقتی قــــرار را درکوچــــه ی دلتنگی ات گذاشتی
چرا نگفتی اینجا تَهـِش بـُن بسته ..!
.
.
.
چه دیـــــوارهای کوچه به هم نزدیک است
جای دور زدن نیست ...
باز باید عقبـــ عقبـــ برگشتــــ...!
مدیر بازنشسته
فردا روز دیگریست
که بی تو بر عمر تلف شده افزوده می شود ،
همین روزها
روز رفتن از راه میرسد
و من طوری از خیال تو محو میشوم
که انگار هرگز نبو ده ام
مدیر بازنشسته
خواستـم تــو را در خـود حل کنم، خشکیـدم
خواستم دستانت را در دستانـم بفشـارم، لرزیــدم
خواستم ...
.
.
.
از مصــدرِ خواستـن بـدم می آیــد !
مدیر بازنشسته
گر کبریت فروش شوم ،
کتاب هم خواهم فروخت
به پای قصه ها سوختن ،
چه گرما که نمی دهد !!!
مدیر بازنشسته
بر تن درخت مقابل خانه مان
چسب زخم مي زنم!
آن ها که ديروزقلبيبه يادگار
کشيده بودند
امروز...
مدیر بازنشسته
بی آنکه بدانی
قسمت کردم
دلتنگی هایم سهم من
دلبستگی هایم سهم من
تو راحت باش...
مدیر بازنشسته
قـــلــبمرا عــــــصب کـــــــــشــــــــی کرده ام
دیگـر نه از ســـــــــردی نگـــــــــاهی می لرزد . . .
و نـه از گرمــــــــی آغوشــــــــی مــــــــی تپد