صفحه 503 از 555 نخستنخست ... 3353403453483484485486487488489490491492493494495496497498499500501502503504505506507508509510511512513514515516517518519520521522523553 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 5,021 تا 5,030 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #5021
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود


    گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود


    ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی

    آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود


    خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق

    تیره آن دل که در او شمع محبت نبود


    دولت از مرغ همایون طلب و سایه او

    زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود


    گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن


    شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود


    چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست

    نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود


    حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه

    هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود


  2. #5022
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود


    ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود


    من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم

    هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود


    یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

    که در او آه مرا قوت تاثیر نبود


    سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم

    چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود


    نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست

    خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود


    تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم


    حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود


    آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

    جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود


    آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

    که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود


  3. #5023
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود


    تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود


    دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

    باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود


    هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

    ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود


    عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

    فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود



    من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

    دام راهم شکن طره هندوی تو بود


    بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

    که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود


    به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

    کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود


  4. #5024
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود


    تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود


    رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

    جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود


    جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

    و آتش چهره بدین کار برافروخته بود


    گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

    که نهانش نظری با من دلسوخته بود


    کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

    در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود


    دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت


    الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود


    یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

    آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود


    گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

    یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود


  5. #5025
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود


    و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود


    از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

    رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود


    در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

    عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود


    ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

    هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود


    ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب

    در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود



    نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست

    طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود


    گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم

    کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود


    حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت

    طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود


  6. #5026
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گوهر مخزن اسرار همان است که بود


    حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود


    عاشقان زمره ارباب امانت باشند

    لاجرم چشم گهربار همان است که بود


    از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

    بوی زلف تو همان مونس جان است که بود


    طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

    همچنان در عمل معدن و کان است که بود


    کشته غمزه خود را به زیارت دریاب

    زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود


    رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری


    همچنان در لب لعل تو عیان است که بود


    زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

    سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود


    حافظا بازنما قصه خونابه چشم

    که بر این چشمه همان آب روان است که بود


  7. #5027
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود


    تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود


    چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

    تدبیر ما به دست شراب دوساله بود


    آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت

    در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود


    از دست برده بود خمار غمم سحر

    دولت مساعد آمد و می در پیاله بود


    بر آستان میکده خون می‌خورم مدام

    روزی ما ز خوان قدر این نواله بود


    هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

    در رهگذار باد نگهبان لاله بود



    بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

    آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود


    دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

    یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود


    آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

    پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود


  8. #5028
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود


    که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود


    حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

    به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود


    مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفت

    ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود


    دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی

    ز نامساعدی بختش اندکی گله بود


    قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست

    هزار ساحر چون سامریش در گله بود


    بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کن

    به خنده گفت کی ات با من این معامله بود



    ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش

    میان ماه و رخ یار من مقابله بود


    دهان یار که درمان درد حافظ داشت

    فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود


  9. #5029
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آن یار کز او خانه ما جای پری بود


    سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود


    دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

    بیچاره ندانست که یارش سفری بود


    تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

    تا بود فلک شیوه او پرده دری بود


    منظور خردمند من آن ماه که او را

    با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود


    از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد

    آری چه کنم دولت دور قمری بود


    عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

    در مملکت حسن سر تاجوری بود


    اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

    باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود


    خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین


    افسوس که آن گنج روان رهگذری بود


    خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

    با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود


    هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

    از یمن دعای شب و ورد سحری بود



  10. #5030
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مسلمانان مرا وقتی دلی بود


    که با وی گفتمی گر مشکلی بود


    به گردابی چو می‌افتادم از غم

    به تدبیرش امید ساحلی بود


    دلی همدرد و یاری مصلحت بین

    که استظهار هر اهل دلی بود


    ز من ضایع شد اندر کوی جانان

    چه دامنگیر یا رب منزلی بود


    هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن

    ز من محرومتر کی سائلی بود


    بر این جان پریشان رحمت آرید


    که وقتی کاردانی کاملی بود


    مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

    حدیثم نکته هر محفلی بود


    مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است

    که ما دیدیم و محکم جاهلی بود


صفحه 503 از 555 نخستنخست ... 3353403453483484485486487488489490491492493494495496497498499500501502503504505506507508509510511512513514515516517518519520521522523553 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •