صفحه 504 از 555 نخستنخست ... 4354404454484485486487488489490491492493494495496497498499500501502503504505506507508509510511512513514515516517518519520521522523524554 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 5,031 تا 5,040 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #5031
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود


    تا ابد جام مرادش همدم جانی بود


    من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار

    گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود


    خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

    همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود


    بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست

    زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود


    همت عالی طلب جام مرصع گو مباش

    رند را آب عنب یاقوت رمانی بود


    گر چه بی‌سامان نماید کار ما سهلش مبین

    کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود



    نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

    خودپسندی جان من برهان نادانی بود


    مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان

    نستدن جام می از جانان گران جانی بود


    دی عزیزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شراب

    ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود


  2. #5032
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود


    بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود


    بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

    ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود


    به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ

    که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود


    شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

    زمین به اختر میمون و طالع مسعود


    ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم

    شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود


    جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

    ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود


    چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

    سحر که مرغ درآید به نغمه داوود



    به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

    کنون که لاله برافروخت آتش نمرود


    بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

    وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود


    بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

    هر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود


  3. #5033
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از دیده خون دل همه بر روی ما رود


    بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود


    ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم


    بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود


    خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

    گر ماه مهرپرور من در قبا رود


    بر خاک راه یار نهادیم روی خویش

    بر روی ما رواست اگر آشنا رود


    سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد

    گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود


    ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

    زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود


    حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل

    چون صوفیان صومعه دار از صفا رود


  4. #5034
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود


    ور آشتی طلبم با سر عتاب رود


    چو ماه نو ره بیچارگان نظاره

    زند به گوشه ابرو و در نقاب رود


    شب شراب خرابم کند به بیداری

    وگر به روز شکایت کنم به خواب رود


    طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

    بیفتد آن که در این راه با شتاب رود


    گدایی در جانان به سلطنت مفروش

    کسی ز سایه این در به آفتاب رود



    سواد نامه موی سیاه چون طی شد

    بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود


    حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

    کلاه داریش اندر سر شراب رود


    حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

    خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود


  5. #5035
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از سر کوی تو هر کو به ملالت برود


    نرود کارش و آخر به خجالت برود


    کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا

    به تجمل بنشیند به جلالت برود


    سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

    که به جایی نرسد گر به ضلالت برود


    کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

    حیف اوقات که یک سر به بطالت برود



    ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

    که غریب ار نبرد ره به دلالت برود


    حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست

    کس ندانست که آخر به چه حالت برود


    حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

    بو که از لوح دلت نقش جهالت برود


  6. #5036
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود


    هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود


    از دماغ من سرگشته خیال دهنت

    به جفای فلک و غصه دوران نرود


    در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

    تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود


    هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

    برود از دل من و از دل من آن نرود


    آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت


    که اگر سر برود از دل و از جان نرود


    گر رود از پی خوبان دل من معذور است

    درد دارد چه کند کز پی درمان نرود


    هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

    دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود


  7. #5037
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود


    به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود


    طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

    ولی چگونه مگس از پی شکر نرود


    سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

    که نقش خال توام هرگز از نظر نرود


    ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

    چرا که بی سر زلف توام به سر نرود


    دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

    که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود


    مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

    که آبروی شریعت بدین قدر نرود


    من گدا هوس سروقامتی دارم

    که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود


    تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری


    وفای عهد من از خاطرت به درنرود


    سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم

    چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود


    به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

    چو باشه در پی هر صید مختصر نرود


    بیار باده و اول به دست حافظ ده

    به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود


  8. #5038
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود


    وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود


    می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت

    کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود


    شکرشکن شوند همه طوطیان هند

    زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود


    طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر


    کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود


    آن چشم جادوانه عابدفریب بین

    کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود


    از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز

    مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود


    باد بهار می‌وزد از گلستان شاه


    و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود


    حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین

    غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود


  9. #5039
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود


    وین راز سر به مهر به عالم سمر شود


    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

    آری شود ولیک به خون جگر شود


    خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

    کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود


    از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

    باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


    ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

    لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


    از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

    آری به یمن لطف شما خاک زر شود


    در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

    یا رب مباد آن که گدا معتبر شود


    بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی


    مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


    این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

    سرها بر آستانه او خاک در شود


    حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

    دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


  10. #5040
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

    تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود


    رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

    حیوانی که ننوشد می و انسان نشود


    گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

    ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود


    اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

    که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود


    عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف

    چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود


    دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت

    سببی ساز خدایا که پشیمان نشود



    حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را

    تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود


    ذره را تا نبود همت عالی حافظ

    طالب چشمه خورشید درخشان نشود


صفحه 504 از 555 نخستنخست ... 4354404454484485486487488489490491492493494495496497498499500501502503504505506507508509510511512513514515516517518519520521522523524554 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •