صفحه 547 از 555 نخستنخست ... 47397447497527528529530531532533534535536537538539540541542543544545546547548549550551552553554555 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 5,461 تا 5,470 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #5461
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اگرچه آسمانم ابر پوشيده‌ است اما حال من خوب است
    دو دريا از دو چشمم زار جوشيده ‌است اما حال من خوب است

    نپرس از من كه تنهايم چرا با سايه‌ی ديوار می‌خندم
    گلويم شوكران از دوست نوشيده‌‌‌‌ است اما حال من خوب است

    جوابی نيست پشت پرسش چون و چرای بود و نابودم
    چه شيون‌ها كه از نايم خروشيده‌ است اما حال من خوب است

    بيا ای مرگ! اين تن سهم تو، من عين روحم سر به سر عشقم
    فلک در نفی من بسيار كوشيده‌ است اما حال من خوب است

  2. #5462
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    با دستهای يك حكاک، بعد از ادای يک آيين

    روزی نوشته خواهم شد، روی كتيبه‌ای سنگين


    ديدن چقدر دشواراست! در ازدحام قومی كور

    حكاك من چه می‌‌داند؟ از اين دو چشم دردآگين


    كوچكتر از خودم هستم، در من تحملِ من نيست

    در گنج خود نمی‌‌گنجم، ای من! كنار من ننشين


    من كمترين صدايم را، بر برگها نويساندم

    می‌‌دانم اوج اين فرياد، بالا گرفته از پايين


    وقت كتاب خواندن نيست، مردم كتيبه می‌‌خوانند

    شادم كنی اگر سطری، از آن كتيبه باشد اين:


    آمد نوشت و رفت، آری، رفت‌آمدش نوشتن بود

    او از تب نوشتن مُرد، روحش هميشه شاد، آمين

  3. #5463
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آتش،آتش می‌گیرد، جا در جایش می‌سوزد

    در دستش نور است اما، سر تا پایش می‌سوزد
    آبی می‌رقصد آتش؛ دریا یک آتش‌سوزی‌ست
    تا موجی برمی‌خیزد، ماهی‌هایش می‌سوزد
    هیزم، روزی جنگل بود؛ حالا با زخمی در نای،
    می‌خواند: وای از آتش! اما «وایَ»ش می‌سوزد
    در خاکت می‌شد خوابید، دیگر گِل کردی خود را،
    این ماهی، بی‌ماهیگیر، در دریایش می‌سوزد

  4. #5464
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مادرم مي‌گويد انسان يا پر از درد است يا مرد است
    دردِسرهاي پدر سردرد شد مادر چه نامرد است
    گاهي از اين جمله‌ي مادر جنون مي‌گيردم اما
    باز مي‌پرسم پدر با اينهمه دردش چرا مرد است
    تختشان سنگين شده از بس كه تنهايند پس او كيست؟
    حق شهوت را تصاحب مي‌كند حقي كه با مرد است
    مادرم عاشق شده معشوق او هرجا بخواهد هست
    كاري از دست پدر هم برنمي‌آيد خدا مرد است
    تا «به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي»
    پس «به صد دفتر نشايد گفت حسب‌الحالِ» ما مرد است

  5. #5465
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مثل يك پل كه كمربند خيابان باشد
    عشق، آن نيست كه در شهر فراوان باشد
    زن زيباي جهان! سبزه ي گريان! تلخ است:
    پاي تختت دل گنديده‌ي تهران باشد
    دوست دارم ننويسم قلمم مي‌رقصد
    دست من نيست، اگر شعر ، پريشان باشد
    مثل سهراب نشد شعر بگويم، هرگز!
    « واژه بايد خود باد و . . . خود باران باشد»
    حافظ از خاكْ درآ تا بنويسي اين بار:
    « كه به تلبيس و حِيَل ديو، مسلمان» باشد
    به رضايش نرسيدم به خدايش گفتم
    دستِ‌كم در غزلم اسم خراسان باشد

  6. #5466
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی‌ست
    غیر از وفا تمام صفات بشر سگی‌ست

    لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد
    پایان ماه آمد و خلق پدر سگی‌ست

    از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود
    در سرزمین من عرق کارگر سگی‌ست

    جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
    اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی‌ست

    آهنگ سگ ترانه‌ی سگ گوش‌های سگ
    این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست

    بار کج نگاه شما بر دلم بس است
    باور کنید زندگی باربر سگی‌ست

    آدم بیا و از سر خط آفریده شو
    دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی‌ست

  7. #5467
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پیر از دل دردمند برخاست
    اشتر طلبید و محمل آراست
    از اهل قبیله مهتری چند
    گشتند بهم ز خویش پیوند
    رفتند ز بهر خواستاری
    در حلهٔ لعبت حصاری
    آمد پدرش به مردی پیش
    ز اندازه نمود مردی بیش
    از راه کرم، به رسم تازی
    بنشست به میهمان نوازی
    خوانی بکشید مهترانه
    پر نعمت و نزل خسروانه
    چون سفره ز پیش بر گرفتند
    عیشی به نشاط در گرفتند
    با یکدگر از طریق کاری
    می‌رفت سخن ز هر شماری
    هر جعبه چو تیر خود برانداخت
    جویای غرض سخن برانداخت
    کایزد چو بنای دهر پرداخت
    هر طایفه جفت جفت در ساخت
    زین رو همه را به زندگانی
    از جفت گریز نیست دانی
    چون هست چنین امیدواریم
    کامید خود از درت براریم
    ناسفته درت که زخزینه است
    ما ورد صفا در آبگینه است
    گویی به زبان خود، که بی گفت،
    با گوهر پاک ما شود جفت
    قیس هنری که در زمانه
    هست از همگی هنر یگانه
    گر سینه به مهر او کنی گرم
    دامادی او نباردت شرم!
    این فصه چو کرد میزبان گوش
    از بس خجلی، بماند خاموش
    بر خود قدری چو مار پیچید
    وانگه به جواب در بسیجید
    گفتا: چه کنم که میهمانی!
    ور نه کنم آن سزا که دانی
    هر نکته کز آن کسی برنجد
    رنجیده شود کسی که سنجد
    تیری که نه بر هدف گراید
    آن به که ز جعبه بر نیاید
    شخصی که، ز نفس نا سرانجام
    ما را به قبیله کرد بد نام
    دیوانه و مست و لاابالی
    وز مردمی زمانه خالی
    از بی ننگی فتاده در ننگ
    وز بی سنگی بخوردن سنگ
    خلق از خبرش به کوچه و در
    انگشت به گوش و دست بر سر
    زین گونه حریف ناخردمند،
    در خورد کجا بود به پیوند؟
    خود گیر که ما، به دست پیشی
    جستیم رضای تو به خویشی
    آشفته، که حال خود نداند،
    تیمار عروس کی تواند!
    بر وی چو کفایتش بسی نیست
    نیروی تعهد کسی نیست
    باشد چو زنی ستون خانه
    ناخفته به اندرون خانه
    مرغی که شتر شدست نامش
    بار است چو نام ناتمامش
    مردانه توانش نام کردن
    کاو بار کسی کشد به گردن
    به گر ننهی به پرده‌ای روی
    کش غم تو خوری و او بود شوی
    وانگه، به خدائی خداوند،
    از صدق عقیده، خورد سوگند
    کاین در نشود گشاده تا دیر
    کار ار ز زبان شود به شمشیر!
    جویندهٔ لعبتی چو خورشید،
    شد باز به سوی خانه، نومید
    آهسته به گوش پیر زن گفت:
    کاین سوخته طاق ماند از آن جفت
    کم، خازن آن خزینهٔ سیم،
    از آهن تیز ، می‌کند بیم
    گر کار فتد به زور بازو
    زین سوی سبک بود ترازو
    آن چاره که نی به بازوی ماست
    ز اقبال قوی تری شود راست
    نتوان ستدن، ز پنجه ور، رخت
    الا که، به زور بازوی سخت

  8. #5468
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بخش ۱۵ - شمشیر کشیدن نوفل، از جهت جفت مجنون، و در سواد لیلی کوکبه آراستن، و در قتال مردان کوشیدن


    خوانندهٔ حرف آشنایی
    زین گونه کند سخن سرایی
    کان پیر جگر کباب گشته
    وز بادهٔ غم خراب گشته
    چون زد در عروس نومید
    شد ساختهٔ گزند جاوید
    شد در پی آنکه تا چه سازد
    کان عاشق خسته را نوازد
    کرد آنچه ز چاره کردنی بود
    نامد به کفش کلید مقصود
    چون از طرفی نیافت یاری
    برمیر قبیله شد به زاری
    نوفل، ملکی بد، آدمی خوی
    آزاده و مهربان و دل جوی
    از کش و مکش دل ستم کار
    در سلسلهٔ بتی گرفتار
    هم زحمت عاشقی کشیده
    هم شربت عاشقان چشیده
    افسانهٔ قیس، کاتش افروخت
    هر لحظه همی شنید و می‌سوخت
    چون حالت پیر دید حالی
    کرد از بد و نیک خانه خالی
    به نواخت به لطف و راز پرسید
    وان قصه که داشت باز پرسید
    پیر از جگر شکایت اندود
    دم بر زد و کرد خانه پر دود
    چون کار فتادگان به زاری
    جست از پی آن رمیده یاری
    او خود غم او ز پیش دانست
    وان مصحت، آن خویش دانست
    قاصد طلبید و داد پیغام
    سوی پدر بت گل اندام:
    کاندیشهٔ آن کند کی بی گفت
    دیوانه به ماه نو شود جفت
    گر گفت دگر بود درین زیر
    گویم سخن از زبان شمشیر
    شد پیک و پیام برد در حال
    تا شد شنونده بر دگر حال
    بگشاد زبان چو آتش تیز
    پس گفت جوابی آتش انگیز:
    کاندازه کرا بود، درین راز،
    کز پردهٔ ما بر آرد آواز؟
    کاری که ز نسبتش جداییست
    کوشیدن آن نه نیک راییست
    کرباس تو گر چه دلپذیرست
    پیوند حریر با حریرست
    گر مهتر ماست نوفل گرد
    مهتر نکند ستیزه با خرد
    زان گونه زبون نه‌ایم ما نیز
    کارزد گل ما به نرخ گشنیز
    چندان غم جان و تن توان خورد

  9. #5469
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    کز پرده برون سخن توان برد
    فرمان ده، اگر بدین بهانه،
    ما را به بدی کند نشانه
    ما نیز به کوشش صوابش
    معذور بودیم در جوابش!
    پیک آمد و باز داد پاسخ
    نوفل ز غضب شد آتشین رخ
    لشکر طلبید و بارگی خواست
    بیرون قبیله شد صف آراست
    خویشان صنم، که آن شنیدند
    شان نیز به کین برون دویدند
    گشت از دو طرف روانه شمشیر
    وآویخت به حمله شیر با شیر
    هر تیغ زنی، به خنجر و خشت
    سرها همه می‌درود و می‌کشت
    مرگ آمد و جان ز سینه می‌روفت
    بر نغمهٔ تیر، پای می‌کوفت
    بر رسم عرب به جهد و ناورد
    می‌کرد ستیزه مرد با مرد
    شمشیر کشیده هر دلیری
    نوفل به میان چو تند شیری
    هر سو که فگند تیغ پولاد
    کرد از سر مرد، گردن آزاد
    زان کینه که بی دریغ می‌رفت
    یک هفته دو رویه تیغ می‌رفت
    خلقی سوی لعبت حصاری
    تنگ آمد از آن ستیزه‌کاری
    گفتند به اتفاق پیران
    در سوخته به که خانه ویران
    چون فتنهٔ ما برون زد این تاب
    آن به که کنیم فتنه در خواب
    خیزیم و سبک ز خون لیلی
    در خاک روان کنیم سیلی
    آفت ز جهان چو گشت گم نام،
    غوغا، ز دو سوی، گیرد آرام

  10. #5470
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    هم رخنهٔ فتنه بسته گردد
    هم دل ز گزند رسته گردد
    مجنون که از آن خبر شد آگاه
    بر زد ز درون دل یکی آه
    بر میر سپه دوید جوشان
    چون سیل که در رسید خروشان
    بگرفت عنان مرکبش سخت
    می‌سوخت زخامکاری بخت
    گفت: ای همه مرهم از تو آزار
    بازا دل ازین ستیزه بازار
    گویند ز غصه مهترانش
    کاهسته کنیم برکرانش
    یعنی چو وی از جهان برافتد
    این مشغله از میان برافتد
    بر خصم مکش به کینه جویی
    تیغی که به خون دوست شویی
    آن نیزه مزن به دشمنان بیش
    کزوی دل دوستان کنی ریش!
    نوفل چو شنید گفت مجنون
    از دیده گشاد در مکنون
    لابد به نیام کرد شمشیر
    در بیشهٔ خویش رفت چون شیر
    در گوشهٔ غم نشست نالان
    از حالت قیس دست مالان

صفحه 547 از 555 نخستنخست ... 47397447497527528529530531532533534535536537538539540541542543544545546547548549550551552553554555 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •