-
کاربر سایت

شعر از : پوريا بيگي
بزن باران بهاری کن فضا را
بزن باران و تر کن قصه ها را
بزن باران که از عهد اساطیر
کسی خواب زمین را کرده تعبیر
بشارت داده این آغاز راه است
نباریدن دلیل یک گناه است
بزن باران به سقف دل که خون است
کمی آنسوتر از مرز جنون است
بزن باران که گویی در کویرم
به زنجیر سکوت خود اسیرم
بزن باران سکوتم را به هم زن
و فردا را به کام ما رقم زن
بزن باران به شعرم تا نمیرد
در آغوش طبیعت جان بگیرد
بزن باران بزن بر پیکر شب
بر ایمانی که می سوزد در این تب
به روی شانه هاي خسته ي درد
به فصل واژه هاي تلخ اين مرد
بزن باران يقين دارم صبوري
وشايد قاصدي از فصل نوري
بزن باران بزن عاشقترم كن
مرا تا بينهايت باورم كن
-
کاربر روبرو از پست مفید Pari * سپاس کرده است .
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن