تاريخنگاري اروپا در عصر جديد
5.عصر دورانهاي آرماني و پيدايي مدائن فاضله (اوتوپيا)(18)

يكي ديگر از ويژگيهاي بارز عصر جديد اين است كه انسان اين عصر با انسان قرون وسطي متفاوت است؛ زيرا انسان عصر جديد جهان‌بيني جديد را مديون تفكر رنسانس است كه جوهر اصلي آن اومانيسم بود، ديگر دوران تعبد و زنداني بودن عقل در زندان كليسا پايان يافته بود. در دوران گذشته انسان مسيحي عموماً فقط كانديداي ورود به بهشت بود، در حالي كه در عصر جديد اين تفكر پيش آمد كه انسان موجودي است كه بايد از امكانات مادي بهره‌مند شود بدون اين كه بهشت را كنار گذارد و اين تفكر پيش مي‌آيد كه انسان در هر زمان مستعد پيشرفت است و او مي‌تواند زندگي بهشت گونه‌اي داشته باشد.

پيدايي مدينه‌هاي فاضله (اوتوپيا) تلاشي است براي بهبود خوشبختي انسان در روي زمين و اين گونه اوتوپياها در آثار كساني چون توماس مور پديدار شدند و همه بر آن بودند تا نابرابريها و نارساييهاي اجتماعي را مرتفع كنند و جامعه انساني را به سوي نوعي عدالت و رفاه سوق دهند. كساني كه اين دوره را عصر جديد مي‌خوانند هدفشان اين است كه از الهيات قرون وسطايي فاصله بگيرند. جوهره رنسانس و اومانيسم نيز در همين معناست، يعني انسان براي حقارت زندگي نمي‌كند، بلكه وجودي است كه خداوند همه استعدادها را در او به وديعه نهاده است و او مي‌تواند از اين استعدادها بهره‌مند شود. او مي‌تواند جهان مادي را به بهشت تبديل كند، بدون اين كه بهشت اخروي را زير سوال ببرد. اين خصوصيات از نظر اقتصادي نيز با روح مناسبات عصر جديد سازگار است، يعني انسان به جاي عزلت و گوشه‌نشيني به سوي ترقي و پيشرفت مي‌رود. علت انحطاط كليساي كاتوليك نيز در عدم توانايي اين كليسا در پاسخگويي به مسائل روز نهفته بود. چرا كه از نظر كليساي كاتوليك تغيير در پايگاه اجتماعي افراد توجيه‌پذير نبود.



6.رشد بينش پروتستاني و جنبش رفرميستي

يكي ديگر از ويژگي‌هاي بارز عصر جديد تلاش براي پيشرفت و ترقي و بهبود شرايط مادي و رفع عقب‌ماندگيهاست. بنابراين به طور كلي از ويژگيهاي بارز عصر جديد تلاش براي بالا بردن سطح فكر و انديشه و معارف بشري است كه مي‌توان گفت به سبب اختراع چاپ است.

هنگامي كه دستگاه چاپ را گوتنبرگ در آلمان اختراع كرد و در انگليس، فرانسه و ديگر كشورها به كار گرفته شد، اين اختراع در رشد انديشه‌هاي بشري نقش عظيمي را ايفا نمود. يعني همان طور كه توپخانه قلعه‌هاي فئودالي را در هم كوبيد و فئوداليسم را از بين برد، چاپ و انتشار افكار و عقايد جديد هم قدرت و استحكام عقايد كليسا و تفكرات آن را در هم كوبيد. با كمك دستگاه چاپ و آثاري كه چاپ مي‌شد اطلاعات جديد ادبي، فكري و هنري در اختيار افراد قرار گرفت تا بدين ترتيب سطح دانش خود را بالا ببرند.

با دگرگوني بينشهاي مذكور بينش پروتستانتيسم رشد يافت. به اين معني كه در گذشته كليساي كاتوليك حاكم بود و رابطه‌ي نزديكي بين مناسبات ارضي و فئودالي با اين كليسا ديده مي‌شد و از اين رو كليساي كاتوليك و سيستم فئودالي از جهان‌بيني يكساني برخوردار بودند، در حالي كه در عصر جديد كه يكي ديگر از ويژگيهاي آشكارش، پيدايي زبانها و ادبيات مستقل ملي است، برداشت ديگري از مذهب امكانپذير شد. همزمان با پيدايي ملتهاي جديد، زبانهاي مستقل ملي پديد آمد و ترجمه كتابهاي مقدس مذهبي از زبان لاتين محاوره‌اي به زبانهاي مستقل ملي صورت گرفت و اين مساله در هويت بخشيدن به اين سرزمينها موثر واقع شد و اين خود آغازي گرديد براي رشد انديشه‌هاي ناسيوناليستي.

امت مسيح وقتي كه جايش را به ملتها داد، زبان لاتين هم كه زبان فراگيري بود جايش را به زبان ملي آن سرزمينها داد و زبانهاي فرانسوي، ايتاليايي، اسپانيايي، پرتغالي و در نهايت روماني از بطن زبان لاتين خارج شده و به شكل زبانهاي نئولاتين درآمدند كه بيشتر كتابهاي مقدس مذهبي به اين زبانها ترجمه شده‌اند. آثاري كه از اين زبانها ترجمه شده‌اند، عامل اصلي تحول فكر، انديشه و معارف بشري بودند؛ حتي رنسانس و رفرم نيز در همين مقوله جاي مي‌گيرد. چرا كه در منابع، به زبانهاي مستقل ملي توجه شده است، در حالي كه اين زبانها در كليساي كاتوليك رومي وجود ندارند. حتي در ترجمه‌هاي اصيلي كه از زبان يوناني و لاتين انجام گرفت معلوم شد برداشتي كه كليساي كاتوليك از دين ارائه مي‌كند برداشت صحيحي نيست و همين امر، بهانه لازم را به دست اصلاح طلبان داد و موجب حركت آن‌ها به صورت رفرم شد. رفرميستها از وايكليف گرفته تا هوس، يكايك در آتش سوزانده شدند و با اين كار راه براي رهبران جدي‌تر رفرم چون لوتر و كالون باز شد.

رفرم پديده بسيار مهمي در افكار و عقايد به شمار مي‌رود. اين جنبش پروتستاني يا اعتراضي را لوتر از كليسايي در آلمان آغاز كرد و در نهايت به جمهوري كالون در سويس ختم شد كه بنيادهاي فكري كليساي كاتوليك را زير سوال برد و به جاي آن برداشت ديگري از عالم كائنات عرضه كرد.

تحقيقات نظري افرادي چون ماكس وبر نشان مي‌دهد كه رابطه‌ي نزديكي بين پروتستانتيسم و رشد اقتصاد سرمايه‌داري وجود دارد، طوري كه اين فكر پروتستانتيستي انسان عصر جديد را به ديد نسبتاً مفيد و مثبتي از سرمايه و كار و كوشش مجهز كرد و اين تفكر مطرح شد انساني كه خوب كار كند و درآمد خوبي داشته باشد، رستگاري و نجاتش در آينده حتمي است.

از آنجا كه در برداشت فئودالي، سود، ربا، سودانگيزي و تجارت و بازرگاني مفيد نيست، در نتيجه در رشد مناسبات سرمايه‌داري، اصلاحات در بينش كليسايي ضروري مي‌نمود. جنبش پروتستان به اين نياز پاسخ مي‌دهد و توجيه و تفسير جديدي از معادلات انجيلي ارائه مي‌دهد. اين تفسير جديد از مذهب مي‌خواهد نشان دهد كه پيشرفت در زندگي مادي نشانه‌ي رحمت الهي است. اين لوتر و كالون بودند كه به تفسير مطالب انجيلي به نفع تجار و بازرگانان پرداختند و با تشويق آنان در رشد نظام اقتصادي نيز موثر واقع شدند. هر چند نوع اصلاحات در زمينه‌ي مذهب است و جنبه‌ي صرفاً اقتصادي و اجتماعي ندارد، ولي اين اصلاحات مي‌توانست در بنيادهاي اقتصادي و اجتماعي جامعه نيز موثر باشد.



7.شك و ترديد درباره‌ي دستاوردهاي كهن و كلاسيك

يكي ديگر از ويژگيهاي عصر جديد، شك و ترديد درباره‌ي دستاوردهاي كهن و كلاسيك است. عصر جديد با دكارت آغاز مي‌شود و شاخه‌اي از آن همان شكي است كه دكارت آغاز مي‌كند. اين شخص بنياد دستاوردهاي كهن و كلاسيك را به يكباره زير سوال مي‌برد. در اينجا شك، شك دستوري است؛ يعني شكي است كه به سوي يقين جديد رهنمون مي‌شود و بينش كاملاً متحرك و پويايي است.

دانش قرون وسطايي، دانش اسكولاستيك بود و بر اين اساس استوار بود كه آنچه قدما گفته‌اند، صحيحتر است، مانند آنچه استاد اول يا استاد ثاني گفته‌اند. اين استدلالها بيشتر جنبه‌ي جدلي و لفظي داشت و هيچ‌گاه متكي بر مشاهده و تجربه نبود. در حالي كه در روش جديد شك درباره‌ي داده‌ها روش ديگري را مي‌طلبيد و آن اين بود كه براي رسيدن به يك اسلوب صحيح تنها روش ذهني كافي نيست، بلكه بايد به روش تجربي متوسل شد. بدين ترتيب خودبه‌خود فاصله عظيمي بين كساني چون سن توماس اكويناس كه به صورت نظري مسائل را حل مي‌كردند و اشخاصي همچون فرانسيس بيكن و دكارت كه بر اساس مشاهده و تجربه مسائل را حل و فصل مي‌كردند وجود داشت. اين جريان جديد، قوانين را به صورت علمي و علت و معلولي ارزيابي مي‌كند. چرا كه هر پديده‌اي علتي دارد و هر معلولي ناشي از علتي است و آن سلسله مراتب علت و معلولي است كه مي‌تواند ذهن را به پديده‌هاي جديدتري رهنمون سازد.

اصولاً فروپاشي جهان‌بيني قرون وسطايي و پيدايي جهان‌بيني جديد، انديشه بشر را نسبت به جهان تغيير داد. زيرا قبلاً هيات، هيات بطلميوسي بود، هياتي كه زمين را مسطح و مركز عالم مي‌دانست در حالي كه اين هيات بطلانش از سوي تفكر علمي رد شد. وقتي كه گاليله و كوپرنيك از طريق مطالعات علمي و تجربي توانستند ثابت كنند كه زمين كروي است و نه تنها مركز عالم نيست بلكه خود جزئي از يك منظومه كلي‌تر و كاملتري است، به نظر مي‌رسيدكه اساس بسياري از تفكرات دگرگون خواهد شد. زيرا آن انساني كه زمينش مركز عالم است با آن انساني كه زمينش كره ناچيزي در منظومه بزرگ شمسي است و زمينش نه مسطح و ثابت بلكه كروي و متحرك است فرق مي‌كند. آن جهان‌بيني، جهان‌بيني قرون وسطايي است، در حالي كه اين جهان‌بيني، جهان‌بيني عصر جديد است. در اين صورت تحقيقات علمي نشان داد كه آن جهان‌بيني دستخوش فروپاشي شده و منظومه‌ي جديدي كه خلق شده انسان را در جايگاه راستين خودش نشانده و مشخص كرده است كه انسان در روي زمين چه جايگاهي دارد. در اينجا انسان در هدف خاصي سير مي‌كند و مي‌خواهد همه چيز را تجربه كند.

خصوصيات انسان عصر جديد اين است كه همه چيز را بداند، تجربه كند و آزاد باشد. همين آزادي محض نيز يكي از اركان اساسي پيشرفت عصر جديد است. وقتي كه گفته مي‌شود عقل از زندان كليسا خارج شد، معني آن اين است كه در اين مباحث ديگر نيازي به نظر علما نيست و همه چيز بايد با فرضيه آغاز شود و از طريق تجربه به اثبات برسد. كشف قاره‌هاي جديد نيز در گسترش ديد انسان نسبت به زمان و مكان موثر بود. ايجاد دانشگاههاي بزرگ در كشورهاي اروپايي در اين عصر و ارائه مدارك علمي به دانشجويان، خودبه‌خود به ظهور طبقه جديد روشنفكران كمك كرد. در عصر جديد شاهد رشد گروهي از نخبگان فكري از طريق مراكز آموزش عالي هستيم كه اين امر خود بيانگر گسترش فرهنگ و دانش بشري است. در سلسله مراتب اجتماعي نيز ظهور اين روشنفكران نشان دهنده يك جريان فكري است، بدين ترتيب كه آن‌ها در آينده خواهان تنوير افكار عمومي خواهند بود.

به طور كلي گفته مي‌شود كه بينش قرون وسطايي، بينشي ايستا و ثابت است، ولي بينش عصر جديد، بينش پيشرفت و ترقي است. در نظام فئودالي ارتقا و پيشرفت نيست، يعني هر كس وارث شرايطي است كه در آن به دنيا آمده است. بر اين اساس روستايي هميشه روستايي، سرو هميشه سرو و ارباب هميشه ارباب است. ولي در نظام اقتصاد تجاري و بازرگاني راه براي پيشرفت و ترقي باز است. همين تحول نشان داد اروپايياني كه بر اثر جنگهاي صليبي در جا مي‌زدند، با اين بينش متحول و پويا به چهار سوي دنيا يورش بردند تا جهان را درنوردند.

بدين ترتيب عصر جديد، عصري است كه از همه نظر با دوران گذشته متفاوت است. عصري كه تمدن بشري به طور وسيعي دگرگون خواهد شد. به طور قاطع تا قرون دوازدهم و سيزدهم ميلادي تفاوت چنداني بين شرق و غرب وجود نداشت، ولي از قرن چهاردهم ميلادي بتدريج موازنه قدرت به نفع غرب بر هم خورد و مهمترين عامل آن نيز همان تسلط غربيان بر شريانهاي حيات تجاري در سطح بين‌المللي است. اروپاييان از اين زمان به بعد توانستند كالاهايشان را به دروازه‌هاي شرقي عرضه كنند. اگر غرب تحولي را آغاز كرد اين فعاليتها از تحول اساسي‌تر و بنيادي‌تري نشات مي‌گرفت كه همان رشد اقتصاد تجاري بود و به كمك انقلاب تجاري رخ داد. همين انقلاب تجاري زمينه‌ساز انقلابات سياسي گرديد. انقلاباتي از نوع انقلاب هلند، انگليس، امريكا و انقلاب كبير فرانسه.



پاورقي‌ها:

1. هايت، گيلبرت؛ ادبيات و سنتهاي كلاسيك (تاثير يونان و روم بر ادبيات غرب)؛ ج 1، ص 114-117.

2. ر.ك.: ساماران، شارل؛ روشهاي پژوهش در تاريخ؛ ج 2، ص 13 و 227.

3. Breisach, Ernst; Historiograpey: Ancient Medieval and Modern; pp. 153-170.

4. ادبيات و سنتهاي كلاسيك؛ ج 1، ص 73.

5. روشهاي پژوهش در تاريخ؛ ج 2، ص 174-179.

6. Historiograpey: Ancient Medieval and Modern; p. 185.

7. صورتگر، لطفعلي؛ تاريخ ادبيات انگلستان؛ ص 112.

8.C. f.: Bewy, T. M.; The Historical Theory of Giambattista Vico.

9.C. f.: Anderson, M. S.; Historions and Eighteenth Century Europe, 1715-1789.

همچنين رجوع كنيد به: زرين‌كوب، عبدالحسين؛ تاريخ در ترازو (درباره تاريخنگري وتاريخنگاري)؛ ص 90-91.

10.ر. ك.: بوكهارت، ياكوب؛ فرهنگ رنسانس در ايتاليا.

11.استفن، پ. دون؛ ظهور و سقوط شيوه توليد آسيائي؛ ص 17.

12.براي اثبات اين نظريه كافي است به آثار افرادي چون كاسمينسكي، استروگفسكي، آگيبالوا و دنسكوي و ديگران مراجعه شود. مبناي نظري اين مساله همان مطالعات و تحقيقاتي است كه درباره‌ي ساختارها و فرماسيونهاي اجتماعي – اقتصادي اروپا صورت گرفته است.

13.هر چند ممكن است اين كشف خيلي پيشتر از كريستف كلمب توسط وايكينگها و رهبرانشان صورت گرفته باشد. حتي به تعبير دكتر علي شريعتي، مسلمانان خيلي زودتر از كريستف كلمب و ديگران به اين سرزمينها رفته‌اند و از جمله دلايل او اين است كه در منابع اسلامي آمده گوشت بز مناطق كارائيب تلخ است. براي مطالعه بيشتر درباره‌ي وايكينگها رجوع كنيد به: تاپن، اوامارچ؛ قهرمانان قرون وسطي؛ ص 98-103.

14.در دوران سيستم مرتع و چراگاه دولت شكل ساده و بدوي داشته و صرفاً نوعي اعمال قدرت محسوب مي‌شده است.

15.ريشه‌ي كلمه‌ي سرو به معني خدمت كردن از كلمه لاتين serve به معني برده گرفته شده است. در عرف قرون وسطايي و فئودالي سرو يعني روستايي مقيد به زميني كه نوع اشتغالش كشاورزي است و به ساختار اقتصادي متكي بر او «سرواژ» گويند (ر.ك.: هانت، اي. ك.؛ تكامل نهادها و ايدئولوژيهاي اقتصادي؛ ص 5 و همچنين به: نعماني، فرهاد؛ تكامل فئوداليسم در ايران، ج 1، ص 105-107).

16.براي اثبات اين مساله فقط كافي است به جنگهاي صد ساله اشاره كنيم كه آغاز آن به شيوه‌اي سنتي و كلاسيك – يعني با نيزه و تير و كمان، پياده نظام و سواره نظام سنگين اسلحه (شواليه‌ها) – آغاز شد. در حالي كه پايان آن به صورت يك جنگ تمام عيار توپخانه‌اي درآمده بود.

17.به گونه‌اي كه ديده مي‌شود جنگهاي آغازين قرون جديد، شكل مذهي داشتند. ولي بتدريج اين جنگهاي مذهبي رنگ باخته و به صورت جنگهاي ملي براي كسب منافع مالي و اقتصادي در بين سرزمين‌هاي اروپايي درآمدند.

18.utopie