-
مدیر بازنشسته
چراغها را من خاموش میکنم
سید علی موسوی
"چراغها را من خاموش میکنم" روایت تنهاییهای گاه و بیگاه زندگی آدمهاست. آدمهایی که خواسته و ناخواسته زیستشان کنار هم دچار تکرار و سکون میشود.
شب و روزهایی اینچنین استعداد بالایی برای بارور ساختن حاشیههای منفی و بهانهگیریهای از سر دلتنگی دارند. گلههایی به حق که به فرسایش روحی میانجامد و نتیجهی نگفتن، به درون ریختن و ماندن در این فرسایش و عادت اجباری به وضع کسل کنندهی موجود، تلاش روح برای کاستن سنگینی فضا را به دنبال خواهد داشت. فراری به مأمنهایی که برخی خارج از دایرهی هنجارهای اجتماعی و اخلاق و تعهدهای معمول زندگی هستند.

زویا پیرزاد
"کلاریس آیوازیان" از ارامنهی تبریز که "زویا پیرزاد" داستان را از فکر و زبان او روایت میکند به خاطر شغل همسرش "آرتوش" با پسر بزرگش "آرمن" و دوقلوهایش "آرمینه" و "آرسینه" در آبادان زندگی میکند.
کلاریس مدتی است به تکرار و سکون زندگی در کنار خانوادهاش در هوای گرم و شرجی آبادان، به بوی گاز پالایشگاه، به صدای قورباغهها و اخلاقهای خاله زنکی مادر و تلاش خواهرش برای یافتن شوهری ایدهآل "عادت" کرده. به بیاعتناییها و سردی و سر فرو بردن "آرتوش" به روزنامه و سوال هر شبش برای اعلام پایان روز: " چراغها را تو خاموش میکنی یا من؟"
شاید اگر نقل مکان خانوادهی سیمونیان _" المیرا" به همراه پسرش "امیل" و نوهاش "امیلی" _ نبود؛ کلاریس با عاداتش کنار میآمد و فشار روحی پنهان این "عادت"ها ، تکرار و سکون را با دلخوش کردن به باغچهی جلوی خانه، با میخکها و شاهپسندها و گلهای میمون و نمرهیی و اطلسی و گل نخودیهای روی هره و سه درختچهی توی حیاط سبک میکرد.
زمان زیادی از آشنایی دو خانواده نمیگذرد که نیکو گفتن و نیکو شنیدن و هم صحبتی محبت آمیز امیل حال و هوای ذهن کلاریس را به خود مشغول میکند. کلاریس توجهاتی که از خانوادهاش به خصوص از همسرش آرتوش انتظار داشت به شکل پررنگی در گفتار و نگاه امیل مییابد. تا آنجا که این توجهات کم کم وجدان کلاریس را به تلاطم میاندازد.
" ور مهربان ذهنم پرسید: تو چی میخواهی؟ جواب دادم: میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم.
ور ایرادگیر مچ گرفت: تنها باشی یا با کسی حرف بزنی؟"
گرچه به ظاهر کلاریس داستان تنهایی خودش و امواج این تنهایی را که وجود امیل برایش ایجاد میکند روایت میکند؛ اما در بطن و حاشیه داستان تمام آدمها حتی خود امیل، مادر امیل، دخترشان سوفی، خواهر و مادر کلاریس، خانم عبداللهی فعال حقوق زنان که برای گرفتن حق رای برای زنان ایرانی تلاش میکند و همهی شخصیتهای فرعی و اصلی داستان، تنهایند؛ اگر چه زیستی به ظاهر در کنار هم دارند.
حضور امیل و خانوادهاش صرفا یک تغییر و شوک روحی به تمام شخصیتهای داستان وارد میکند.
شاید اگر زویا پیرزاد روزی بخواهد چراغها را از طرف یکی دیگر از این شخصیتها، برای مثال از طرف "آرمن" که در 15 سالگی عاشق "سوفی" شده و حاضر است به خاطر او یک شیشه سرکه را یکجا سربکشد روشن کند، همین درگیریهای ذهنی ور ایرادگیر و ور مهربان را خواهد نگاشت.
وارد شدن عادت و تکرار به زندگی و فراموش کردن آدمهایی که با آنها صبح چراغ را روشن و شب خاموش میکنیم؛ بلای جان و سوهان روح وجدانهای پاک و روحهای نزدیک به هم است و موجب طغیان بداخلاقیها و پررنگ شدن "حواشی بی اعتبار" شده به واسطهی تعهدات زندگی مشترک است.
امام علی(ع) میفرماید: با چیره شدن بر عادتهاست که میتوان به بالاترین مقامات رسید. منتخب المیزان حدیث
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن