-
مدیر بازنشسته
یخ...
یخ
چند بار است در خواب ميبينم در خانه پدرم را كه باز ميكنم،او با تكه چوبي تراش خورده و زمخت روبهرويم ايستاده است. فكر ميكند من خيال دارم به زور وارد خانهاش بشوم. عينكاش را نزده است و در آن سرسراي تاريك گمان ميكند من دزد هستم. با تكه چوب ميخواهد جلوي مرا بگيرد. چوب را محكم در مشت ميفشرد و تراشهاش در كف دست او ميخلد. رهايش كه ميكند روي پاهايش ميافتد.
از جيب حوله پالتويي او دستمالهاي كاغذي بيرون زده است. زير حوله پالتويي زيرشلواري خاكي رنگ و پيراهني پشمي به تن كرده است. دست در جيب سمت راست ميكند و پول خردها را به هم ميزند.
ميگويم سلام.
ميگويم خوشحالام كه ميبينمت، پدر.
بماند كه در زندگي حتي يك بار هم او را پدر صدا نزدهام.
در خانه هيچ نوري نيست. ماه فوريه است و ساعت چهار و من براي زدودن سرما از در و ديوار و كف چوبي خانه بايد آتشي، چراغي يا شمعي بگيرانم. پنجرهها بسته و سايبانها كشيدهاند.
ميگويد با سر و كول برفي داخل خانه نيا. برو كفشهايت را بيرون بتكان. (من كه بزرگ شده كاليفرنيا هستم برف نديده بودم تا آنكه به دانشكدهاي در شرق آمريكا رفتم و در آنجا برف ديدم.)
تودهاي برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برميخيزد و در نور كم جان آفتاب درختان مثل چترهاي خيلي بزرگ و شكسته زير بار برف كمر خم ميكنند. باد از روي زمين برف را ميروبد، ميبرد لابهلاي درختان و محكم به پنجرههاي خانه ميكوبد.
پدر در اتاق نشيمن روي صندلي ننويي خود يله ميشود و پا روي چهارپايه ميكشد. دستها را در دامان گره ميزند. دهان باز ميكند كلمهاي اما نميگويد. و پا روي چهارپايه ميكشد. دستها را در دامان گره ميزند. دهان باز ميكند، كلمهاي اما نميگويد. روي كف اتاق روزنامهها اين سو و آن سو پراكندهاند. من با قدري فاصله از او روي كاناپهاي فنري و بي تشكچه مينشينم.
زير شيشه ميز نزديك او عكس و سياه و سفيدي از خودش هست كه او را مشغول پياده روي در كوهستان با چوب دستي و چپقي در دست ديگر نشان مي دهد. كوله پشتي روي دوش دارد و به سمت دوربين كمي خم شده است. نور خورشيد در عكس چهره اش را جلوه داده است. شيشه را بلند مي كنم و عكس را از حاشيه برمي دارم و آن را جلوي صورت پدر مي گيرم.
مي گويم به اين عكس نگاه كن.
مي گويد عينكام را بياور.
مي گويم بيعينك هم ميبيني.
مي گويد مات ميبينم.عينك ام را بياور.
كيفي چرمي را از دسته كاناپه آويزان است. عينك قاب مشكي محكمي را از داخل كيف بيرون مي كشم. عكس و عينك را به دست اش مي دهم.
نمي تواند عكس را ثابت كند. دست هايش مي لرزند، مي ايستند و باز مي جنبند. من از پشت سر دست دراز مي كنم و عكس را جلوي چهره اش نگه مي دارم. روي يقه حوله پالتويي جا به جا شوره سر ريخته است.
مي گويم نگاهي به خودت بينداز.
عينك اش بزرگ است؛ طوري كه تا نوك بيني او را مي گيرد. تا عكس را بهتر ببيند، عينك را روي بيني عقب و جلو مي كند.
مي گويد دارم مي بينم.
اين عكس را من انداختم. يادت هست؟
نه. عكس كي هست؟
عكس تو.
دست در حوله پالتويي مي كند و سر در جيب مي برد. تا مي خواهد عكس را در جيب حوله پالتويي بگذارد، از دست اش مي سرد و روي كف اتاق مي لغزد.
سايه بان پنجره باز مي كنم. بيرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و ميش است. تركه هاي ترد درختان را باد مي شكند و روي برف ها مي اندازد. برف و بوران خيلي بيشتر شده است.
مي پرسد روي پياده رو مي شود راه رفت؟
از پياده رو كه از ايوان خانه شروع مي شود تا خيابان سواره رو برف تا زانو مي رسد.
مي گويم نه پدر. چهطور مگر؟
مي خواهم بروم قدم بزنم.
بيرون برف مي آيد. سرماي هوا پنج درجه زير صفر است.
بيا با هم برويم قدم بزنم.
همين طوري كه نمي شود. بخواهي بروي بيرون بايد...
مي گويد منتظر نامه اي هستم. زحمت پارو كردن پياده رو را مي كشي؟
دستكم لباس گرم بپوش.
پارو را در ايوان خانه گذاشته ام.
پا روي برف ها مي گذارم و در آن بوران شروع به پارو مي كنم. ناگهان تندبادي مي وزد. پارو لنگر مي كند و الان است كه مرا بيندازد. پدر از پشت در اين صحنه را تماشا مي كند. ژاكت گشادي به تن كرده است. از گشادي به كيسه خواب مي برد. جيب هاي ژاكت تا زانوهايش مي رسد. چهره پدر در قاب كلاه باراني نشسته است.
مي گويد پياده رو يخ زده.
با نوك تيز پارو روي يخ خيابان ضربه مي زنم. يخ، ضخيم است. پدر بازوي مرا مي گيرد و پا به ايوان مي گذارد. سلانه سلانه گام برمي دارد. بالاخره به خيابان مي رسيم. برف در خيابان تا مچ پا را مي گيرد. با هول و ولا به سمت اداره پست كه در انتهاي خيابان است به راه مي افتيم. پدر دست بر شانه ام مي گذارد تا زمين نخورد. مي پرسم كي برايت نامه نوشته؟
مي گويد برسيم، ميفهمي.
نمي خواهم نااميدت كنم ولي احتمالا نامه ها با تاخير مي رسند.
ساختمان اداره پست قديمي و آجري است. بر پلههاي سيمانياش برف نشسته و در چوبي اش از ناحيه لولاها نيمه باز است. داخل ساختمان نيمكت هايي هست و روي كف موجدار آن نزديك به صد صندوق پست با شيشههاي مثلثي گلي و ستارههاي سياه كنار هم چيده شدهاند.
پدر بالاپوشاش را درميآورد و عين بالش زير زانوهايش مي گذارد. بعد شماره هاي صندوقي را مي چرخاند و آن قدر با آن كلنجار مي رود تا صندوق باز مي شود. با دست راست به پهلوي صندوق مي كوبد و مي گويد انگار راست مي گفتي. نامهها هنوز نرسيدهاند.
بيرون كه مي آييم، آسمان مثل رنگ دستكش هاي من چرك مرده است. هوا به قدري سرد است كه تكان نمي شود، خورد. پدر باز بازوي مرا مي چسبد. بر كلاه اش يخ نشسته و حالت خنده داري به او داده است. سرفه اش بند مي آيد. چشم هايش را مي بندد و به زحمت نفس مي كشد.
مي پرسم طوري شده؟
مي گويد سردم است.
راه بازگشت هميشه گذري بي اندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خواب ام يك باره پايان مي گيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت مي كند.
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن