-
مدیر بازنشسته
اي خداي عزيزم؛تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن.
اي خداي عزيزم؛تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن.
لوئيز زني بود كه با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم ؛ وارد خواربار فروشي شد.
با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد.
به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان لاك هاوس محلش نذاشت.
زن نيازمند اصرار كرد..............
خوار بار فروش با اكراه گفت : لازم نيست خودم مي دهم ؛ ليست خريدت كو؟
لوئيز گفت: اينجاست... خواربار فروش گفت: ليستت را بگذار روي ترازو . وبه اندازه وزنش ؛هرچه خواستي ببر!!
لوئيز از كيفش تكه كاغذي بيرون آورد و چيزي را رويش نوشت. و روي كفه ي ترازو گذاشت.
با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت.
خوار بار فروش باور نميكرد. او با ناباوري شروع كرد به گذاشتن جنس در كفه ترازو .
تا كفها برابر شدند.
خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت و خواند.
'''''' اي خداي عزيزم؛ تو از نياز من باخبري ؛ خودت آن را برآورده كن.
فقط اوست كه مي داند وزن دعاي خالص و پاك چه قدر است.''''''
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن