شرابی سیر


وقتی به نیویورک رسیدم، واقعا احساس خوشایندی داشتم. هواپیمای شرکت یونایتد در امنیت کامل به زمین نشسته بود. بلیط تکی داشتم. مسافری تنها و این تنهایی من بود و سفرم. از ناریتای توکیو تا جی.اف.کی. به اولین صرافی که رسیدم، خودم را از شر ینهای ژاپنی خلاص کردم. سوار تاکسی شدم، مقصدم پارکینگی بود با امکان توقف طولانی.
در ژاپن حتی خدمه ای که هواپیما را تمیز میکردند هم می دانستند با کدام پرواز سفر خواهم کرد. میدانستند چه کسی هستم و میدانستند که همیشه باید مسلح در گردش باشم. اسلحه ام ساخت روسیه بود. سیاه و کوچک. همراه اسلحه یک تکه کاغذ بود، که برروی آن طرحهایی کشیده شده بود. طرحهایی خنده دار! البته زیاد هم بامزه نبودند! زیر هر طرح یک علامت ژاپنی بود که معنی اش ''اندیشیدن'' بود. اسلحه و تکه کاغذ را از رختشو خانه رد کرده بودند. خوشحال بودم که ندانستن زبان مانعی برایم به وجود نیاورده و با قدمهایی محکم و مطمئن و خیلی طبیعی از هواپیما پیاده شدم. هیچوقت موقع پیاده شدن از هواپیما بازرسی بدنی نمیکنند. این کار را معمولا وقت سوار شدن انجام میدهند.علایم روی کاغذ را خوب فهمیده بودم و باید کارم را با مهارت کامل و خیلی حرفه ای انجام میدادم. علائم و جزئیات را در دست داشتم. فقط یک ذهن دقیق از عهده درک این پیغامها و طرحهای عجیب و غریب بر می آمد. همه چیز بیش از حد روشن و واضح بود.
وقتی تاکسی به پارکینگ رسید، از راننده خواستم تا وقت برگشتنم مراقب چمدانم باشد. اسلحه را به سمت قلبم نشانه گرفتم. پم- پم- پم- پم. چهار گلوله شلیک کردم. غرق در خون به زمین افتادم. نه اینکه در دم بمیرم. نه! هیچوقت اینطور نیست! زنده مانده بودم. مرا در آمبولانس گذاشتند. رنگ موی یکی از امدادگرها خیلی به دلم نشست. شرابی سیر بود. در حال جان کندن بهش گفتم :
''این رنگ رو با خودم میبرم. این رنگ و اون طرحها رو. طرح همون درختی که به جای شاخه، بر تنه اش چنگال سبز شده.''
''بس کن! اینقدر نخند! داری میمیری!'' این صدای پزشک بود که فریاد میزد. '' بس کن! اینقدر نخند! داری میمیری! باید غمگین باشی! اندوهگین باش یا دست کم خجالت بکش! بس کن! اینقدر نخند! داری میمیری!''

نوشته : مارک گنزالس
برگردان : امیر قربانی