-
مدیر بازنشسته
عشق ودیوانگی
عشق ودیوانگی
در زمانهای قدیم وقتی که هنوز پای شهر به زمین نرسیده بود.فضیلتها وتباهیها دور هم جمع شده بودند
.ذکاوت گفت:بیاید بازی کنیم مثلا قایم موشک
دیوانگی فریاد زد:آره قبوله . من چشم میذارم!(چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند دیوانگی چشمایش را بست و شروع کرد به شمردن یک دو سه ....همه به دنبال جایی بودند تا قائم بشوند
نظافت به میان ابرها رفت وهوس به مرکز زمین رهسپار شد.دروغ که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت.طعم داخل سیب سرخی رفت حسادت به داخل یه چاه عمیق رفت
آرام آرام همه پنهان شده بودندودیوانگی همچنان می شمارد.هفتادوسه هفتادوچهار...
اما عشق هنوز جایی پیدا نکرده بود.معطل بود ونمیدانست به کجا برود تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت است.دیوانگی داشت به صد می رسید که عشق پرید وسط یه دسته گل رزوآرام نشست.دیوانگی فریاد زد.دارم میام دارم میام
همان اول تنبلی را پیدا کرد.تنبلی اصلا تلاشی برای قائم شدن نکرده بود!
بعد نظافت راپیدا کردوخلاصه سپس نوبت به دیگران رسید واما از عشق خبری نبود
دیوانگی خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفته بود آرام درگوش او گفت:عشق پشت گل رز مخفی شده!دیوانگی با هیجان زیادی یه شاخه از درخت کندوآنرا به قدرت به داخل گل ها فرو کرد.صدای نالهای بلند شد.عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد.دستهایش را جلوی صورتش گرفته بودواز میان انگشتهایش خون می چکید
شاخه درخت چشمای عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که بدجوری ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چیکار کنم؟چطور جبران کنم؟
عشق جواب داد:مهم نیست دوست من تو دیگه نمی تونی کاری بکنی.فقط می خوام ازت خواهش کنم از این به بعد یار من باشی همه جا همراه من باش تا راه را گم نکنم
واز همان روز تا همیشه عشق ودیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدمهایی عاشق سرک می کشند
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن