مووی استار و شاخه گل رز روز های یکشنبه


کارت مووی استار توی دست راستم بود و گوشی تلفن توی دست چپم. لب های شهوانی اش را به من نشان می داد یا دندان های خوش ترکیبش را، یا...؟ گفتن نداشت. یکه خورده بودم. آنطور ی که آنها مایل بودند، یکه خورده بودم. جر دادن حنجره دردی را دوا نمی کرد. حرف های من دنباله خودم بود، جز خودم کسی از آنها سر در نمی آورد. آنجا توی ناف استکهلم نشسته بودم و می گفتم لنگش کن. به هر حال از دریچه َ نگاه برادرم.
- این ملت خر فقط بلدن ادای غربی هارو دربیارن. مردیکه یک لا قبا عکس زن چارقد چارچولیشو آورده ، میخواد تا ازش روی تابلو یه مرلین مونرو درست کنم.
صدایش توی گوشی تلفن شلیک می شد و مثل ترقه در گوشم صدا می کرد. خواستم حق خواهری را ادا کرده و دلداریش بدهم. اما صدایم به خودم برگشت «خب اینکه بد نیست، بهمن».
- مردیکه *** لختی میگه سایه های کنار دماغشو طوری بزن که نوکش سر بالا بشه.
- خب بزن، بشه. بذار بشه . مگه چی میشه.
حالا صبر کرده بودم تا او حرفش را تمام کند و این کمک کرد تا او صدایم را بشنود.
- چی بشه؟ کی بشه؟ مرلین مونرو؟ تازه فقط نوک دماغ بادکنکیش نیست که مسئله اس، این یارو میگه گوشه َ چشممش رو هم یه طوری روی تابلو باز کن که این چروک موروکها دیده نشه.
- خب باز کن! خب دیده نشه. مگه چی میشه؟
- هیچی. ولی آخه حکایت همینجا تموم نمیشه. این بابا انتظار داره من روسری رو از سر زنش بر دارم و موهای بلوند جاش بکارم. از گردن به پائین هم لختش کنم.
به تصویر کارت مووی استار نیم نگاهی انداختم. صدای بهمن قطع شده بود، یا من آن را دیگر نمی شنیدم. میوه َ نارس خنده آن چشمهای نیمه خمار مرا به دوردستهای از تاریخ برده بود، که نمی شناختم. افقی ناشناس بر خط نگاهم مماس می شد و تا نزدیکی های گوشی تلفن ادامه می یافت. فاصله کم و کمتر می شد تا به رنگ نگاه صبحگاهی خودم در آینه رسید. حالا خوب می شناختمش. شادمانی ِ نابالغی بود که همیشه نیامده، از روی لبم محو می شد. از جنس لبخند های مووی استاری که فقط دوربین، حریف شکارشان بود، نبود. «کدوم لوندی؟ کدوم شیطنت؟ خواب های جوانیت رو حروم کردند ؟ سرت شیره مالیدند؟» غرق در عکس بودم. بهمن چه گفته بود، نشنیده بودم. بهر حال تلفن قطع نشده بود و گویا بهمن جمله َ آخرم را شنیده بود«شیره؟ کی؟ چی؟ کی سر کیو شیره بماله؟» اینرا گفت و منتظر جواب نشد و به گفتن ادامه داد. حالا دوباره می شنیدم. بی وقفه حرف می زد. «اگه شیره مالی بلد بودم،حال و ُ روزم بهتر از اینا بود.». حالا الکساندر که من الی صدایش می زدم - کلید را در قفل در می چرخاند. آشوب همیشگی در دلم پیچد.«الانه که الم شنگه ای بپا بشه و بذاره بره». به هر قیمتی شده باید گوشی را می گذاشتم و به استقبالش می رفتم. شاید یکبار برای همیشه. او نمی بایست مرا نشسته کنار تلفن می دید. اما دید. فرصت نکردم. تا آمدم بگویم«بهمن بعدأ بات تماس میگیرم» الی وارد شده بود و من تظاهر به گوش کردن می کردم. چند قدم بطرفم آمد. پیشانی بلندش که به نظر همکارم ماریا، حالت پیشانی سرخپوست ها را داشت، در زیر نور مهتابی آشپزخانه بلند تر به نظر می رسید.«طفره نرو!» نمی رفتم. بهمن بود که طفره می رفت و برای گفتن یک جمله صغری و کبری می چید و آخرش نمی فهمیدم چی می خواست بگوید. حرف هایش را یک خط در میان می شنیدم. الی مثل همیشه شروع کرد به گلایه و کنایه«تو همشیه حرفای منو یه خط در میون میشنفی. بدون تلفن هم نمیتونی نفس بکشی» نفس نمی کشیدم.هن هن کنان نعش خودم را به اینطرف و آنطرف می بردم. نعش کش شده بودم.«همه جور نعش کشی کرده بودم، جز اینجوریش».بهمن حرف نمی زد. می نالید. حالا الی به پشت سرم آمده بود و سعی داشت از پشت غافلگیرم کند. دستهایش را دورم حلقه زد و خواست مرا ببوسد. دهنی گوشی را با دستم گرفتم و با اشاره به او فهماندم که باید کمی از من فاصله بگیرد. و اوفاصله گرفت. نه فقط چند قدم که تاچند سال خورشیدی. اما برگشت تا بگوید« چیه حجالت میکشی بگی با من زندگی میکنی؟»
به انحنای ملایم لبش هایش که حالا می لرزیدند، نگاه کردم.چقدر دوستش داشتم. چقدرآن لب ها را دوست داشتم. اما حالا رفته بود.انگشت شستم را روی صورتش - که به اندازه َی انگشتم کوچک بودند، گذاشتم. کتف هایش مثل دوپای گرگی خسته از شکار- بطرف سینه اش خم شده و دو استخوان پائین گلویش مثل ِ دو شاخ کوچک بیرون زده بود. انگشت شستم را از روی تصویر برداشتم.گرم بود.انگار گرمم کرده بود تا به من بگوید«ماریا حق داشت. همه چیز هستی – حتا این کارت تلفن – دارای انرژیست. تو نمی بینی.» گنجینه َ زندگی ماریا کلکسیون گردنبدهای سنگی اش بود. هربار مرا می دید با گفتن نام سنگ دور گردنش و نوع انرژی ساطع شده، از من می خواست تا با لمس کردن سنگ، حرف هایش را تأیید کنم. او همیشه به تأیید های من محتاج بود. چرایش را نمی فهمیدم. تفاوت نداشت، پای سنگ به میان باشد یا دعوای او با شوهرش. به هر حال حق با او بود و می خواست اینرا از دهان من بشنود. البته همیشه آنچه را می خواست از دهان من بشنود، می شنید.« لمسش کن!». لمس کرده بودم. سرد بود. توی دستم همیشه همه سنگ ها سرد بودند. زبانم می گفت« آره گرم است».نگاهم می گفت« دروغ گفتم». و او با ناباوری آهی کشیده، می گفت« گرما مثه خداس. باید بهش معتقد باشی ، تا بتونی حسش کنی». وحالا انگشت شستم گرم بود. مثل گلوی بهمن که از شدت حرف داشت ذوب می شد و من از آن سر دنیا می توانستم گرمای رگهای متورمش را حس کنم.«صبرکن مامان اومد.داره از پله ها بالا میاد». دهانم به تقلا افتاده بود تا بگوید« الهی جونم به قربونت، یه شب دیگه. حالا وقت ندارم». وقت ندارم؟ نه این بی ادبی بود. من بایدهمیشه برای همه چیز و همه کار و همه کس وقت داشته باشم.
نگفتم. فرصت نکردم که بگویم. صدای ناله های مادرم قبل از خودش آمد.«صد دفه گفتم وقتی به این دختره زنگ میزنی از تلفن پائین بزن. پادارم که صد تا پله رو بالا بیام؟»
- خدا بد نده مامان.
- بد نده؟ بدتر ازین؟ دو قدم راه نمیتونم برم. تنگی نفس دارم. زانوام درد میکنه. با پولی که فرستادی مادرجو ن یکی دو کیلو گوشت هم نمی شه خرید. قبض تلفن اومده خداتومن.
خواستم بگویم« تلفن به کی؟» نگفتم.گفتن نداشت. جردادن حنجره برای حرفی که مثل روز روشن بود، فایده نداشت. او همیشه منتظر بود. قبل اختراع ِ کارت های تلفن، منتظر نامه هایم بود و حال - تلفن های هفتگی ام. می گفت اگر هفته ای یکبار صدایم را نشنود، دچار کابوس می شود. پیشترها اگر هفته ای یک نامه از من دریافت نمی کرد بیخوابی می کشید. تازگی ها چند بار برایش نامه نوشتم. اما به نظرش صدا چیز دیگری بود. برای من نامه نوشتن بهتر بود. از خط اول تا خط آخر سلام رسانی ها. هیچکس را از یاد نمی بردم. با عجله نامها را می نوشتم و سلامها را می فرستادم و بعد سطر آخر هم از تند نوشتن و بد خط نوشتن عذرمی خواستم و با چند جمله قربان صدقه ای نامه را به پایان می رساندم. اما حالا چه داشتم بگویم؟ شده بودم مثل اداره هواشناسی سوئد. اخبار دیروز و ُ امروز و فردا را با ذکر احتمالی ِ پیش بینی ها می دادم و بعد از سر زور و با خنده ای – که بیشتر نیشخند بود تا خنده - وعده ی َ فرداهای بهترمی دادم. «چشم مامان. به روی چشم. بیشتر ازین در وسعم نبود. روسیام، ولی حالا تو دواهاتو بخر تا بعد ببینم.»
- دوا؟ نه نمیشه.مادرجون پیاز کیلوئی هزار تومن .یه دونه مرغ یخزده پلاسیده خداتومن. اونوقت خیال میکنی با این پولا میشه دوا مواخرید؟ نه مادر جون نمیشه. راستی! توکی دکتر میشی پس؟ چند سال دیگه مونده تا دکتر بشی؟ این معده َ لعنتی رو چکار کنم؟ اسید ش زیاد شده. از صب سحر تا بوق عمرگاز میاد بالا، میره پائین.شیر بهای ننه اش رو آدم باید بده واسه یه لقمه نون. بیچاره ننه ام. سه قرون شیربهاش بود.دکتر رفتن یعنی شیره ی َ خونت رو دادن. پول چیه : جن. من کیم : بسم الله. آرتروزم داره فلجم میکنه. صب بشو.ظهر جمع کن. شب بردار.بی کسی مادر جون از بی پولی هم بدتره.»
تمامی نداشتند.حرف های تکراری مادرم تمامی نداشتند.مثل خار توی تنم فرو می رفتند و بیرون نمی آمدند. از هر دری می گفت و به هر دری می زد تا مرا متقاعد به فرستادن پول کند. پول های بی زبان از مالیات رد شده، روبروی مالیات های فامیلی و خونی لال می شدند. اما حرف وقتی در کانال التماس می افتاد، باید یکطوری قطع می شد. نمی شد. حتا با گفتن«مامان بوق عمر چه صیغه ایه دیگه. بوق سگ مامان» قطع نمی شد.
- آتروزم که عود بکنه، خودم که هیچی، به دَرَک.کا رهای خونه رو بگو.کی میکنه؟ از کله سحر تا بوق عمر...
- بوق سگ مامان. بوق سگ.
- عمر همون سگه دیگه دخترجون. سگ نمیگم که دهنم نجس نشه.حالابوق سگ یا بوق عمر. فرقش چیه مادر جون؟ منکه دارم فلج میشم. ذلیلم. کسی ندارم آبی به دهنم بذاره. تو هم رفتی اون سر دنیا که چی بشه حالا. مگه نمیشد اینجا دکتر بشی؟ این بهمن هم که روز میخوابه ، شب عکس خانوم میکشه و نمیدونم فردا از کجا سر دربیاره .
مادرم بی وقفه حرف نمی زد، بی وقفه می نالید که ناگهان با بوق اخطار و بی اعتبار شدن ِ کارت جرأت پیدا کردم، حرف آخر را بزنم، بدون آنکه مادرم را رنجانده باشم:«حرف مثه بخار معده اس. بالا که اومد تا مدتی گازش زیر دماغ آدم میمونه». اینرا هرگز نشنیده بود. گوشی را نگذاشته بودم که موبایلم به صدا در آمد.« پرستو.خیلی دوستت دارم. اما این...این تل... فقط زنگ زدم بگم من بخیر و َتو به سلامت. من آبم با آدمهائی که حرف نشخوار میکنن، از یه جو رد نمشیه. از فردا بشین و با خیال راحت تلفنو قورت بده.» الی بود. حرفش را زده بود و گوشی را گذاشته بود. او همیشه گوشی را می گذاشت و من فرصت پیدا نکرده بودم بگویم « تو چشم دیدن فارسی حرف زدنم رو نداری». یک هفته غیبش می زد. فرصت می یافتم یا نمی یافتم، فرقی نمی کرد. اوتلفن نمی زد که گفتگو کند. اگر فرصت گفتن می یافتم عصاره گفتن و نگفتنم یکی بود. پس نمی گفتم چون خوب می دانستم، او با یک شاخه گل رز و یک کارت تازه مووی استار بازخواهد گشت. این حکایت هر یکشتبه َ ما بود، درست وقتی که مادرم برای رها شدن از کابوس های شبانه اش توی هال خانه می نشست ومنتظر شنیدن زنگ تلفن می شد و الی می آمد تا مرا از پشت سر غافلگیر کند.

استکهلم