صفحه 104 از 302 نخستنخست ... 45484858687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124154204254 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,031 تا 1,040 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1031
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
    بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار
    هزار آتش و دود و غمست و نامش عشق
    هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار

    هر آنک دشمن جان خودست بسم الله
    صلای دادن جان و صلای کشتن زار

    به من نگر که مرا او به صد چنین ارزد
    نترسم و نگریزم ز کشتن دلدار

    چو آب نیل دو رو دارد این شکنجه عشق
    به اهل خویش چو آب و به غیر او خون خوار

    چو عود و شمع نسوزد چه قیمتش باشد
    که هیچ فرق نماند ز عود و کنده خار

    چو زخم تیغ نباشد به جنگ و نیزه و تیر
    چه فرق حیز و مخنث ز رستم و جاندار

    به پیش رستم آن تیغ خوشتر از شکرست
    نثار تیر بر او لذیذتر ز نثار

    شکار را به دو صد ناز می‌برد این شیر
    شکار در هوس او دوان قطار قطار

    شکار کشته به خون اندرون همی‌زارد
    که از برای خدایم بکش تو دیگربار

    دو چشم کشته به زنده بدان همی‌نگرد
    که ای فسرده غافل بیا و گوش مخار

    خمش خمش که اشارات عشق معکوسست
    نهان شوند معانی ز گفتن بسیار

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #1032
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مجوی شادی چون در غمست میل نگار
    که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار
    اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو
    قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار

    درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی
    بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار

    کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست
    ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار

    غبارهاست درون تو از حجاب منی
    همی‌برون نشود آن غبار از یک بار

    به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن
    رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار

    اگر به خواب گریزی به خواب دربینی
    جفای یار و سقط‌های آن نکوکردار

    تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست
    برای مصلحتی راست در دل نجار

    از این سبب همه شر طریق حق خیرست
    که عاقبت بنماید صفاش آخر کار

    نگر به پوست که دباغ در پلیدی‌ها
    همی‌بمالد آن را هزار بار هزار

    که تا برون رود از پوست علت پنهان
    اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار

    تو شمس مفخر تبریز چاره‌ها داری
    شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #1033
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
    برآمدیم چو خورشید با صد استظهار
    چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوز
    فکنده غلغل و شادی میانه گلزار

    هزار فاخته جویان ما که کو کوکو
    هزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار

    به ماهیان خبر ما رسید در دریا
    هزار موج برآورد جوش دریابار

    به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهد
    که در جهان نگذاریم یک خرد هشیار

    به مصطفی و به هر چار یار فاضل او
    که پنج نوبت ما می‌زنند در اسرار

    بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکر
    تو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار

    نبات مصر چه حاجت که شمس تبریزی
    دو صد نبات بریزد ز لفظ شکربار

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #1034
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
    بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار
    ز خواب برجهی و روی یار را بینی
    زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار

    همو گشاید کار و همو بگوید شکر
    چنان بود که گلی رست بی‌قرینه خار

    چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز
    زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار

    بگو به موسی عمران که شد همه دیده
    که نعره ارنی خیزد از دم دیدار

    برای مغلطه می‌دید و دیدنش می‌جست
    زهی مقام تجلی و آفتاب مدار

    ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم
    برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار

    ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرس
    چو عقل اندک داری برو مگو بسیار

    برو مگوی جنون را ز کوره معقولات
    که صد دریغ که دیوانه گشته‌ای یک بار

    مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرس
    که باده جفت دماغست و یار جفت کنار

    مرا مپرس عزیزا که چند می‌گردی
    که هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار

    غبار و گرد مینگیز در ره یاری
    که او به حسن ز دریا برآورید غبار

    منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفی
    کز این تو پی نبری گر فروروی بسیار

    چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخ
    چه دست درزده‌ای در کمرگه کهسار

    در آن زمان که عسل‌های فقر می‌لیسیم
    به چشم ما مگسی می‌شود سپه سالار

    چه ایمنست دهم از خراج و نعل بها
    چو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #1035
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
    نه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر
    ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب
    جهان چگونه منور شدی بگاه سحر

    ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق
    کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر

    چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد
    مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر

    نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان
    نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر

    نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب
    بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور

    وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش
    چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر

    ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه
    که از چنین سفری گشت خاک معدن زر

    ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی
    چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر

    ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی
    از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #1036
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
    تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
    درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست
    شراب و شاهد و ساقی بی‌شمار نگر

    بدانک عشق جهانی است بی‌قرار در او
    هزار عاشق بی‌جان و بی‌قرار نگر

    چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرم
    به حق شاهی آن شه که شاهوار نگر

    چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کن
    بدین جهان پر از دود و پرغبار نگر

    هزار دود مرکب که چیست این فلکست
    غبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر

    نگه مکن تو به خورشید چونک درتابد
    به گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر

    چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیل
    ز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر

    بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصال
    بدان دو غمزه مخمور یار غار نگر

    چو روح قدس ببوسید نعل مرکب او
    ز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر

    اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزی
    تو روح را ز چنین یار شرمسار نگر

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #1037
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور
    نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور
    چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق
    نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور

    درون چاه ز خورشید روح روشن شد
    ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور

    بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست
    از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور

    مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا
    نظر به صنع حجابست از چنان منظور

    روان خفته اگر داندی که در خوابست
    از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور

    چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب
    به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور

    بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست
    هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور

    چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری
    در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور

    میان غلغله و دار و گیر و بردابرد
    میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور

    درآمد از در گلخن به خشم حمامی
    زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور

    بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک
    ولی خزینه حمام سرد دید و نفوربخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا
    تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
    چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته
    هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور

    شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل
    خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور

    چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند
    به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور

    لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست
    نگر به دانش داوود و کوتهی زبور

    مگر که لطف کند باز شمس تبریزی
    وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #1038
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    به من نگر که منم مونس تو اندر گور
    در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
    سلام من شنوی در لحد خبر شودت
    که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور

    منم چو عقل و خرد در درون پرده تو
    به وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور

    شب غریب چو آواز آشنا شنوی
    رهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور

    خمار عشق درآرد به گور تو تحفه
    شراب و شاهد و شمع و کباب و نقل و بخور

    در آن زمان که چراغ خرد بگیرانیم
    چه‌های و هوی برآید ز مردگان قبور

    ز های و هوی شود خیره خاک گورستان
    ز بانگ طبل قیامت ز طمطراق نشور

    کفن دریده گرفته دو گوش خود از بیم
    دماغ و گوش چه باشد به پیش نفخه صور

    به هر طرف نگری صورت مرا بینی
    اگر به خود نگری یا به سوی آن شر و شور

    ز احولی بگریز و دو چشم نیکو کن
    که چشم بد بود آن روز از جمالم دور

    به صورت بشرم‌هان و هان غلط نکنی
    که روح سخت لطیفست عشق سخت غیور

    چه جای صورت اگر خود نمد شود صدتو
    شعاع آینه جان علم زند به ظهور

    دهل زنید و سوی مطربان شهر تنید
    مراهقان ره عشق راست روز ظهور

    به جای لقمه و پول ار خدای را جستی
    نشسته بر لب خندق ندیدیی یک کور

    به شهر ما تو چه غمازخانه بگشادی
    دهان بسته تو غماز باش همچون نور

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #1039
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
    که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
    لبم که نام تو گوید به باده‌اش خوش کن
    سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار

    بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم
    چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار

    وگر خراب شوم من بود رگی باقی
    چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار

    چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل
    روا مدار که موقوف داریم به بهار

    ز توست این شجره و خرقه‌اش تو دادستی
    که از شراب تو اشکوفه کرده‌اند اشجار

    مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر
    به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار

    مرا چو وقف خرابات خویش کردستی
    توام خراب کنی هم تو باشیم معمار

    بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن
    نه لایقست که باشد غلام تو مکثار

  18. 3 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  19. #1040
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم

    گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم


    امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل

    تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم


    آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن

    ما طبل خانه عشق را از نعره‌ها ویران کنیم


    بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان

    جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم


    زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم

    آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم


    چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم

    کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم


    آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم

    وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم


    کوبیم ما بی‌پا و سر گه پای میدان گاه سر

    ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم


    نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده

    تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم


    خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست

    این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم


  20. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


صفحه 104 از 302 نخستنخست ... 45484858687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124154204254 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •