صفحه 106 از 302 نخستنخست ... 6568687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126156206256 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,051 تا 1,060 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1051
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
    در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم

    مستی که شد مهمان من جان منست و آن من
    تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم

    ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من
    روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم

    چون وقف کردستم پدر بر باده‌های همچو زر
    در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم

    چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را
    روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم

    کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان
    تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم

    مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند
    این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم

    گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان
    خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم


  2. #1052
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم

    کز بهر این آورده‌ای ما را ز صحرای عدم


    تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده‌ها را بردرد

    زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم


    ای دل خموش از قال او واقف نه‌ای ز احوال او

    بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم


    خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان

    کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم


    زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود

    این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم


    آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه‌اش حکمت بود

    کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم


    بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران

    تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم


    گر مجسم خالی بدی گفتار من عالی بدی

    یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم


    مانند درد دیده‌ای بر دیده برچفسیده‌ای

    ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم


    هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند

    شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم


    خالی نمی‌گردد وطن خالی کن این تن را ز من

    مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم


    ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین

    ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم


  3. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  4. #1053
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
    هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم

    هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
    در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم

    درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری
    آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم

    گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می
    من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم

    من آفتاب انورم خوش پرده‌ها را بردرم
    من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم

    هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب
    من قندها را لذتم بادام‌ها را روغنم

    گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
    هین بی‌ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم

    گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
    صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم

    رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
    رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم

    هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی
    هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم

    افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد
    دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم

  5. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  6. #1054
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
    از من نخواهد کس گوا که شاهدم نی ضامنم

    مقضی تویی قاضی تویی مستقبل و ماضی تویی
    خشمین تویی راضی تویی تا چون نمایی دم به دم

    ای عشق زیبای منی هم من توام هم تو منی
    هم سیلی و هم خرمنی هم شادیی هم درد و غم

    آن‌ها تویی وین‌ها تویی وزین و آن تنها تویی
    وان دشت باپهنا تویی وان کوه و صحرای کرم

    شیرینی خویشان تویی سرمستی ایشان تویی
    دریای درافشان تویی کان‌های پرزر و درم

    عشق سخن کوشی تویی سودای خاموشی تویی
    ادراک و بی‌هوشی تویی کفر و هدی عدل و ستم

    ای خسرو شاهنشهان ای تختگاهت عقل و جان
    ای بی‌نشان با صد نشان ای مخزنت بحر عدم

    پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتان
    زشتش کنی نغزش کنی بردری از مرگ و سقم

    هر نقش با نقشی دگر چون شیر بودی و شکر
    گر واقفندی نقش‌ها که آمدند از یک قلم

    آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تو
    رشک تو گوید که برو لطف تو خواند که نعم

    لطف تو سابق می شود جذاب عاشق می شود
    بر قهر سابق می شود چون روشنایی بر ظلم

    هر زنده‌ای را می کشد وهم خیالی سو به سو
    کرده خیالی را کفت لشکرکش و صاحب علم

    دیگر خیالی آوری ز اول رباید سروری
    آن را اسیر این کنی ای مالک الملک و حشم

    هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسد
    چون کودکان قلعه بزم گوید ز قسام القسم

    خامش کنم بندم دهان تا برنشورد این جهان
    چون می نگنجی در بیان دیگر نگویم بیش و کم

  7. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  8. #1055
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
    تو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم

    خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدم
    خورشید بی‌نقصان شدم تا طب تشکیکی شوم

    نقش ملایک ساختی بر آب و گل افراختی
    دورم بدان انداختی کاکسیر نزدیکی شوم

    هاروتیی افروختی پس جادویش آموختی
    ز آنم چنین می سوختی تا شمع تاریکی شوم

    ترکی همه ترکی کند تاجیک تاجیکی کند
    من ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم

    گه تاج سلطانان شوم گه مکر شیطانان شوم
    گه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم

    خون روی را ریختم با یوسفی آمیختم
    در روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم

  9. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  10. #1056
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
    تا بخت در رو خفته را چون بخت سرو استان کنیم

    همچون غریبان چمن بی‌پا روان گشته به فن
    هم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم

    جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان
    ما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم

    ای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتی
    چون رستی از زندان بگو تا ما در این حبس آن کنیم

    ای سرو بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدی
    سر در چه سیر آموختت تا ما در آن سیران کنیم

    ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی
    با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم

    آن رنگ عبهر از کجا وان بوی عنبر از کجا
    وین خانه را در از کجا تا خدمت دربان کنیم

    ای بلبل آمد داد تو من بنده فریاد تو
    تو شاد گل ما شاد تو کی شکر این احسان کنیم

    ای سبزپوشان چون خضر ای غیب‌ها گویان به سر
    تا حلقه گوش از شما پردر و پرمرجان کنیم

    بشنو ز گلشن رازها بی‌حرف و بی‌آوازها
    برساخت بلبل سازها گر فهم آن دستان کنیم

    آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر
    می آورد الحان تر جان مست آن الحان کنیم

  11. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  12. #1057
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
    هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم

    زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران
    هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم

    مانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلم
    آن جا همی‌خواهد دلم زیرا که من آن جاییم

    هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی‌خویشتر
    خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم

    آن برف گوید دم به دم بگذارم و سیلی شوم
    غلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییم

    تنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدم
    تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خاییم

    چون آب باش و بی‌گره از زخم دندان‌ها بجه
    من تا گره دارم یقین می کوبی و می ساییم

    برف آب را بگذار هین فقاع‌های خاص بین
    می جوشد و بر می جهد که تیزم و غوغاییم

    هر لحظه بخروشانترم برجسته و جوشانترم
    چون عقل بی‌پر می پرم زیرا چو جان بالاییم

    بسیار گفتم ای پدر دانم که دانی این قدر
    که چون نیم بی‌پا و سر در پنجه آن ناییم

    گر تو ملولستی ز من بنگر در آن شاه زمن
    تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم

    ای بی‌نوایان را نوا جان ملولان را دوا
    پران کننده جان که من از قافم و عنقاییم

    من بس کنم بس از حنین او بس نخواهد کرد از این
    من طوطیم عشقش شکر هست از شکر گویاییم

  13. #1058
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
    ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم

    ای عاشق صافی روان رو صاف چون آب روان
    کاین آب صافی بی‌گره جان می فزاید دم به دم

    از باد آب بی‌گره گر ساعتی پوشد زره
    بر آب جو تهمت منه کو را نه ترس است و نه غم

    در نقش بی‌نقشی ببین هر نقش را صد رنگ و بو
    در برگ بی‌برگی نگر هر شاخ را باغ ارم

    زان صورت صورت گسل کو منبع جان است و دل
    تن ریخته از شرم او بگریخته جان در حرم

    از باده و از باد او بس بنده و آزاد او
    چون کان فروبر نفس چون که برآورده شکم

    از بحر گویم یا ز در یا از نفاذ حکم مر
    نی از مقالت هم ببر می تاز تا پای علم

    چپ راست دان این راه را در چاه دان این چاه را
    چون سوی موج خون روی در خون بود خوان کرم

    در آتش آبی تعبیه در آب آتش تعبیه
    در آتشش جان در طرب در آب او دل در ندم

    یا من ولی انعامنا ثبت لنا اقدامنا
    ای بی‌تو راحت‌ها عنا ای بی‌تو صحت‌ها سقم

  14. #1059
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
    این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم

    ای جان من با جان تو جویای در در بحر خون
    تا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم

    من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهر
    کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم

    من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی
    کز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم

    بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ
    چون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم

    تلوین این رخسار بین در عشق بی‌تلوین شهی
    گاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم

    من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدم
    گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم

    بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدم
    دیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم

    گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت
    من غایه الاحسان او من جوده او من کرم

    من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتم
    یا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم

    ای صد محال از قوتش گشته حقیقت عین حال
    ما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم

    تبریز این تعظیم را تو از الست آورده‌ای
    از مفخر من شمس دین از اول جف القلم

  15. #1060
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
    در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

    شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
    چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

    آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
    بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم

    من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
    دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

    من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
    آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

    ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
    آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

    از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
    من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم

    یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست
    ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

    ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
    کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

صفحه 106 از 302 نخستنخست ... 6568687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126156206256 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •