صفحه 107 از 302 نخستنخست ... 75787888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126127157207257 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,061 تا 1,070 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1061
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
    وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم

    بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی
    اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم

    نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی‌ها کنم
    تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم

    آن پادشاه لم یزل داده‌ست ملک بی‌خلل
    باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم

    چون این بنا برکنده شد آن گریه‌هامان خنده شد
    چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم

    ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر
    اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم

    در چاه تخمی کاشتن بی‌عقل را باشد روا
    این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم

    دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر
    بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم

    در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد
    در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم

    تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم
    اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم

  2. #1062
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    ار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
    تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
    گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو
    گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم

    غلغله‌ای می شنوم روز و شب از قبه دل
    از روش قبه دل گنبد دوار شدم

    تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت
    از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم

    دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من
    زانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم

    تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم
    تا که بدیدم کلهش بی‌دل و دستار شدم

    تا که قلندردل من داد می مذهل من
    رقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم

    گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج
    هیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم

    چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم
    یار بنالید بسی تا که در این غار شدم

    نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره
    در هوس خوبی او جانب گلزار شدم

    گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم
    گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم

    زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم
    کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم

  3. #1063
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
    دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

    دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
    زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

    گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
    رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

    گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
    رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

    گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
    پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

    گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
    گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

    گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
    جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

    گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
    شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

    گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
    در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

    گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
    زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

    گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
    گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

    چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
    چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

    تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
    اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

    صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
    بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

    شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
    کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

    شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
    کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

    شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
    کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

    شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
    بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

    زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
    یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

    از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
    کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

    باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
    کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

  4. #1064
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    فع مده دفع مده من نروم تا نخورم
    عشوه مده عشوه مده عشوه مستان نخرم
    وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیم
    یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم

    گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
    رو که بجز حق نبری گر چه چنین بی‌خبرم

    پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو
    راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم

    ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده تو
    خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم

    طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو
    همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم

    چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود
    زانک دو چندان که ویم گر چه چنین مختصرم

    گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم
    کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم

    گر چه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم
    از مه و از مهر فلک مه‌تر و افلاک ترم

    لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا
    ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم

    چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم
    چه عجب ار خوش نظرم چونک تویی در نظرم

    بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
    من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

    هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی
    لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم

    من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
    آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم

    تیر تراشنده تویی دوک تراشنده منم
    ماه درخشنده تویی من چو شب تیره برم

    میر شکار فلکی تیر بزن در دل من
    ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم

    جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود
    بی‌خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم

    گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من
    تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم

    آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد
    خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم

    سرکه فشانی چه کنی کآتش ما را بکشی
    کآتشم از سرکه‌ات افزون شود افزون شررم

    عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود
    ور نبود عید من آن مرد نیم بلک غرم

    چون عرفه و عید تویی غره ذی الحجه منم
    هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم

    باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را
    ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم

    گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم
    سر بنهم پا بکشم بی‌سر و پا می نگرم

  5. #1065
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
    ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم

    تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شود
    تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم

    چونک خلیلی بده‌ام عاشق آتشکده‌ام
    عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم

    وقت بهارست و عمل جفتی خورشید و حمل
    جوش کند خون دلم آب شود برف تنم

    ای مه تابان شده‌ای از چه گدازان شده‌ای
    گفت گرفتار دلم عاشق روی حسنم

    عشق کسی می کشدم گوش کشان می بردم
    تیر بلا می رسدم زان همه تن چون مجنم

    گر چه در این شور و شرم غرقه بحر شکرم
    گر چه اسیر سفرم تازه به بوی وطنم

    یار وصالی بده‌ام جفت جمالی بده‌ام
    فلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم

    تا که رگی در تن من جنبد من سوی وطن
    باشم پران و دوان ای شه شیرین ذقنم

    دم به دم آن بوی خوشش وان طلب گوش کشش
    آب روان کرد مرا ساقی سرو و سمنم

    همره یعقوب شدم فتنه آن خوب شدم
    هدیه فرستد به کرم یوسف جان پیرهنم

    الحق جانا چه خوشی قوس وفا را تو کشی
    در دو جهان دیده بود هیچ کسی چون تو صنم

    بر بر او بربزنم گر چه برابر نزنم
    شیشه بر آن سنگ زنم بنده شیشه شکنم

    پیل به خرطوم جفا قاصد کعبه شده است
    من چو ابابیل حقم یاور هر کرگدنم

    صیقل هر آینه‌ام رستم هر میمنه‌ام
    قوت هر گرسنه‌ام انجم هر انجمنم

    معنی هر قد و خدم سایه لطف احدم
    کعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم

    آتش بدخوی بود سوزش هر کوی بود
    چونک نکوروی بود باشد خوب ختنم

    گر تو بدین کژ نگری کاسه زنی کوزه خوری
    سایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم

  6. #1066
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh


    باز در اسرار روم جانب آن یار روم
    نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم

    تا کی از این شرم و حیا شرم بسوزان و بیا
    همره دل گردم خوش جانب دلدار روم

    صبر نمانده‌ست که من گوش سوی نسیه برم
    عقل نمانده‌ست که من راه به هنجار روم

    چنگ زن ای زهره من تا که بر این تنتن تن
    گوش بر این بانگ نهم دیده به دیدار روم

    خسته دام است دلم بر در و بام است دلم
    شاهد دل را بکشم سوی خریدار روم

    گفت مرا در چه فنی کار چرا می نکنی
    راه دکانم بنما تا که پس کار روم

    تا که ز خود بد خبرش رفت دلم بر اثرش
    کو اثری از دل من تا که بر آثار روم

    تا ز حریفان حسد چشم بدی درنرسد
    کف به کف یار دهم در کنف غار روم

    درس رئیسان خوشی بی‌هشی است و خمشی
    درس چو خام است مرا بر سر تکرار روم

  7. #1067
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
    گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

    چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
    ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

    زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
    گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

    تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
    با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

    اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو
    هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

    تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
    چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

    بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
    ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

    دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
    هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

    دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
    تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

    لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
    شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

  8. #1068
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
    راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم

    ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منی
    چشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم

    کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نروم
    ماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم

    فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توام
    بنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم

    شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهان
    پیش تو ای جان و جهان جمله چرا جان نشوم

  9. #1069
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
    نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم

    خوش شده‌ام خوش شده‌ام پاره آتش شده‌ام
    خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم

    خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم
    آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم

    چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
    ایمن و بی‌لرز شوم چونک به پایان برسم

    چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف
    بازرهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم

    عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا
    در دل کفر آمده‌ام تا که به ایمان برسم

    آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
    شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم

    رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود
    خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم

    هیچ طبیبی ندهد بی‌مرضی حب و دوا
    من همگی درد شوم تا که به درمان برسم

  10. #1070
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم
    تا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم

    ای که ابیت گفته‌ای هر شب عند ربکم
    شرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم

    گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تو
    نوبت ملک می زند ای قمر مصورم

    لذت نامه‌های تو ذوق پیام‌های تو
    می نرود سوی لبم سخت شده‌ست در برم

    لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا
    او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم

    گشت فضای هر سری میل دل و میسرش
    شکر که عشق شد همه میل دل و میسرم

    گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی
    گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم

    گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفت
    همره آتش دلم پهلوی دیده ترم

    رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانیی
    چست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم

    غازه لاله‌ها منم قیمت کاله‌ها منم
    لذت ناله‌ها منم کاشف هر مسترم

    او به کمینه شیوه‌ای صد چو مرا ز ره برد
    خواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم

    چرخ نداش می کند کز پی توست گردشم
    ماه نداش می کند کز رخ تو منورم

    عقل ز جای می جهد روح خراج می دهد
    سر به سجود می رود کز پی تو مدورم

    من که فضول این دهم وز فن خویش فربهم
    ز آتش آفتاب او آب شده‌ست اکثرم

    بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گو
    تا به سخن درآید آنک مست شده‌ست از او سرم

صفحه 107 از 302 نخستنخست ... 75787888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126127157207257 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •