-
مدیر بازنشسته
ايستاده ام و سوسوي غريب يک ستاره را مي نگرم
دراين انديشه ام که آيا تو هم به او مي نگري
يا شايدم به قبل نگريسته اي و من او را حال
کاش مي شد امشب با هم ، در کنار گلهاي باغچه بوديم
آنقدر از دل مي گفتيم تا که گل خسته شود
آن زمان عطر احساس من و تو تا اوج هوا حس مي شد
حيف که خيالي بيش نيست ، همچنان خيره به آن ستاره ام
زير لب مي گويم : اي کاش ...
-
-
مدیر بازنشسته
میان این همه بادکنک رنگی
قلب من
بادبادک خاکستری کوچکی است
غریب و غمگین
من این بادبادک را
از آسمانتان میکنم
و میسپارمش به نخی پاره
که نمی دانم آن سرش
در کدام کوچه ی بنبست جهان
در دست کدام کودک بازی گوش است
-
-
مدیر بازنشسته
هر بامدادگاه
با یاد روی تو
گلهای یاس را
پرواز می دهم
به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
که تنها میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
بگشای سوی عشق
که در آن دیار
یک خسته دگر در انتظار توست...
-
-
مدیر بازنشسته
ميان من و دشتی وسيع فاصله يك پنجره است
وچيزی به نام عبور
كه لحظه لحظه مرا
از نيلوفری كه كنار جاده روئيده
دور می سازد
پشت سر
نگاهی مانده
به انتهايی محو...
-
-
مدیر بازنشسته
عصر یک جمعه ی دلگیر
دلم گفت بگویم ،
بنویسم ،
که چرا عشق به انسان نرسید ست ،
چرا آب به گلدان نرسید ست ،
و هنوزم که هنوز است ،
غم عشق به پایان نرسید ست ،
گمگشته به کنعان نرسید ست ،
و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسید ست.
عصر این جمعه ی دلگیر
دل هر بی دل آشفته شود حس
تو کجائی گل نرگس؟
-
-
مدیر بازنشسته
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
-
-
مدیر بازنشسته
گر چه میدانم وسعت یک قلب به اندازه یک عشق به بزرگی دل نازنینت برای تمام لحظه های آرامش من گنجایش این وجود کوچکم را ندارد .
گر چه میدانم دستهای کوچک خیال من بیهوده در تمنای احساس دستهای نوازش تو میگردد میان همه ی صفحات سفید خیال رهای تو.
من میمانم شرمنده از آمدنم و خجل از رفتنم در فضای دل انگیز دل عاشق تو که جواب تو به هر کنجکاوی من آشوبی بزرگ برای اسیری است که دلهره امانش را بریده...
-
-
مدیر بازنشسته
!! چه زود می گذرد روزهای بی تو
! در میان کدامین چهار راه ، در امتداد کدام راه نا تمام مانده ای
که دیگر خبری از تو به گوش نمی رسد
! به راستی هستی ، یا تو هم
عادت نکرده ام به نبودنت ، اینرا نگاههای بی دلیلم می گوید
اینرا ... ، چه می دانم ، خودم که می فهمم چه می گویم
! تو هم اگر مرا شناخته باشی می فهمی
! می گویند نزدیک است آمدنت ، باور نمی کنم ،
آخر آدمهای اینجا زیاد دروغ می گویند
! ولی بعضی وقتها عجیب حست می کنم
... بگو که گاه مونس تنهاییهایم میشوی ،
بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که سفر می کنی به لحظه هایم
! نمی شنوم ، کمی بلندتر ، کمی شمرده تر ، کمی نزدیکتر ، کمی مهربانتر
!! ، می بینی ، هنوز فراموشت نكرده ام
-
-
مدیر بازنشسته
من اگر می دانستم
تعبیر بوسه در خواب های کودکی
دوری هم آغوشی لبخند و عاطفه است...
هوای سرد لالایی های تو
در عصر های دلگیر پاییز به سرم نمی زد
من اگر می دانستم...
اصلا همان دست ها و نگاه و خاطره
همانگونه ساده و مهربان
برایم کافی بود!
مراچه به رویای "دوستت دارم"ها
و حدیث باز آمدن هایی که دیگر
حتی خوابش را هم نمی بینم!!!
-
-
مدیر بازنشسته
من نمی دانستم اما
باران های گاه گاه پاییزی
در دستان تو بود
و زمستان با نگاه سرد تو آغاز شد...
من نمی دانستم
تو ٬انجماد ارادی عاطفه ای!
و بهانه لجبازی های تقدیر
و...
و نمی دانم
چرا در انتظار طلوع بهارم!!!
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن