صفحه 11 از 13 نخستنخست 12345678910111213 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 121

موضوع: اشعار خسرو و شیرین از نظامی گنجوی

  1. #101
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۱ - چگونگی زمین و هوا

    دگر ره گفت کز دور فلک خیز

    زمین را با هوا شرحی برانگیز


    جوابش داد به کز پند پرسی

    زمینی و هوائی چند پرسی


    هوا بادیست کز بادی بلرزد

    زمین خاکیست کو خاکی نیرزد


    جهان را اولین بطنی زمی بود

    زمین را آخرین بطن آدمی بود

  2. #102
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۲ - در پاس تندرستی از راه اعتدال

    دگر باره بگفتش کای خردمند

    طبیبانه در آموزم یکی پند


    جوابش داد کای باریک بینش

    جهان جان و جان آفرینش


    طبیبی در یکی نکته نهفته است

    خدا آن نکته را با خلق گفته است


    بیا شام و بخور خوردی که خواهی

    کم و بسیار نه کارد تباهی


    ز بسیار و ز کم بگذر که خام است

    نگهدار اعتدال اینت تمام است


    دو زیرک خوانده‌ام کاندر دیاری

    رسیدند از قضا بر چشمه ساری


    یکی کم خورد کاین جان می‌گزاید

    یکی پر خورد کاین جان می‌فزاید


    چو بر حد عدالت ره نبردند

    ز محرومی و سیری هر دو مردند

  3. #103
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۳ - چگونگی رفتن جان از جسم

    دگر ره باز پرسیدش که جانها

    چگونه بر پرند از آشیانها


    جوابش داد کز راه ندیده

    نشاید گفتن الا از شنیده


    شنیدم چار موبد بود هشیار

    مسلسل گشته با هم جان هر چار


    در این مشکل فرو ماندند یک چند

    که از تن چون رود جان خردمند

  4. #104
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۴ - تمثیل موبد اول

    یکی گفتا بدان ماند که در خواب

    در اندازد کسی خود را به غرقاب


    بسی کوشد که بیرون آورد رخت

    ندارد سودش از کوشیدن سخت


    چو از خواب اندر آید تاب دیده

    هراسی باشد اندر خواب دیده

  5. #105
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۵ - تمثیل موبد دوم

    دوم موبد به قصری کرد مانند

    که بر گردون کشد گیتی خداوند


    از او شخصی فرو افتد گران سنگ

    ز بیم جان زند در کنگره چنگ


    ز ماندن دست و بازو ریش گردد

    وز افتادن مضرت بیش گردد


    شکنجه گرچه پنجه‌اش را کند سست

    کند سر پنجه را در کنگره چست


    هم آخر کار کو بی‌تاب گردد

    هم او هم کنگره پرتاب گردد

  6. #106
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۶ - تمثیل موبد سوم

    سوم موبد چنان زد داستانی

    که با گرگی گله راند شبانی


    رباید گوسفندی گرگ خونخوار

    در آویزد شبان با او به پیکار


    کشد گرگ از یکی سو تا تواند

    ز دیگر سو شبان تا وارهاند


    چو گرگ افزون بود در چاره‌سازی

    شبان را کرد باید خرقه بازی

  7. #107
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۷ - تمثیل موبد چهارم

    چهارم مرد موبد گفت کاین راز

    به شخصی ماند اندر حجله ناز


    عروسی در کنارش خوب چون ماه

    بدو در یافته دیوانگی راه


    نه بتوان خاطر از خوبیش پرداخت

    نه از دیوانگی با وی توان ساخت


    هم آخر چون شود دیوانگی چیر

    گریزد مرد از او چون آهو از شیر


    در این اندیشه لختی قصه راندند

    ورق نادیده حرفی چند خواندند


    چو می‌مردند می‌گفتند هیهات

    کزین بازیچه دور افتاد شهمات


    ز مرده هر کسی افسانه راند

    نمرده راز مرده کس نداند


    مگر پیغمبران کایشان امینند

    به نامحرم نگویند آنچه بینند

  8. #108
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۸ - در نبوت پیغمبر اکرم

    سخن چون شد به معصومان حوالت

    ملک پرسیدش از تاج رسالت


    که شخصی در عرب دعوی کند کیست؟

    به نسبت دین او با دین ما چیست؟


    جوابش داد کان حرف الهی

    برونست از سپیدی و سیاهی


    به گنبد در کنند این قوم ناورد

    برون از گنبد است آواز آن مرد


    نه ز انجم گوید ونز چرخ اعلاش

    که نقشند این دو او شاگرد نقاش


    کند بالای این نه پرده پرواز

    نیم زان پرده چون گویم از این راز


    مکن بازی شها با دین تازی

    که دین حق است و با حق نیست بازی


    بجوشید از نهیب اندام پرویز

    چو اندام کباب از آتش تیز


    ولی چون بخت پیروزی نبودش

    صلای احمدی روزی نبودش


    چو شیرین دیدکان دیرینه استاد

    در گنج سخن بر شاه بگشاد


    ثنا گفتش که‌ای پیر یگانه

    ندیده چون توئی چشم زمانه


    چو بر خسرو گشادی گنج کانی

    نصیبی ده مرا نیز ار توانی


    کلیدی کن نه زنجیری در این بند

    فرو خوان از کلیله نکته‌ای چند

  9. #109
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۰۹ - گفتن چهل قصه از کلیله و دمنه با چهل نکته

    بزرگ امید چون گلبرگ بشکفت

    چهل قصه به چل نکته فرو گفت


    گاو شنزبه و شیر

    نخستین گفت کز خود بر حذر باش


    چو گاو شنزبه زان شیر جماش

    نجاری بوزینه


    هوا بشکن کزو یاری نیاید

    که از بوزینه نجاری نیاید


    روباه و طبل

    بتلبیس آن توانی خورد ازین راه


    کزان طبل دریده خورد روباه

    زاهد ممسک خرقه به دزد باخته


    مکن تا در غمت ناید درازی

    چو زاهد ممسکی در خرقه بازی


    زاغ و مار

    مخور در خانه کس هیچ زنهار


    که با تو آن کند کان زاغ با مار

    مرغ ماهی خوار و خرچنگ


    همان پاداش بینی وقت نیرنگ

    که ماهی خوار دید از چنگ خرچنگ


    خرگوش و شیر

    ربا خواری مکن این پند بنیوش


    که با شیر رباخور کرد خرگوش

    سه ماهی و رستن یکی از شست


    به خود کشتن توان زین خاکدان رست

    چنانک آن پیرماهی زافت شست


    سازش شغال و گرگ و زاغ بر کشتن شتر

    شغال و گرگ و زاغ این ساز کردند


    که از شخصی شتر سرباز کردند

    طیطوی با موج دریا


    به چاره کین توان جستن ز اعدا

    چنان کان طیطوی از موج دریا


    بط و سنگ پشت

    بسا سر کز زبان زیرزمین رفت


    کشف را با بطان فصلی چنین رفت

    مرغ و کپی و کرم شب‌تاب


    ز نااهلان همان بینی در این بند

    که دید آن ساده مرغ از کپیی چند


    بازرگان دانا و بازرگان نادان

    به حیلت مال مردم خورد نتوان


    چو بازرگان دانا مال نادان

    غوک و مار و راسو


    چو بر دانا گشادی حیله را در

    چو غوک مارکش در سر کنی سر


    موش آهن خوار و باز کودک بر

    حیل بگذار و مشنو از حیل ساز


    که موش آهن خورد کودک برد باز

    زن و نقاش چادر سوز


    چو نقش حیله بر چادر نشانی

    بدان نقاش چادر سوز مانی


    طبیب نادان که دارو را با زهر آمیخت

    ز دانا تن سلامت بهر گردد


    علاج از دست نادان زهر گردد

    کبوتر مطوقه و رهانیدن کبوتران از دام


    به دانائی توان رستن ز ایام

    چو آن مرغ نگارین رست از آن دام


    هم عهدی زاغ و موش و آهو و سنگ پشت

    مکن شوخی وفاداری در آموز


    ز موش دام در زاغ دهن دوز

    موش و زاهد و یافتن زر


    مبریک جوز کشت کس به بی داد

    که موش از زاهد ارجو برد زر داد


    گرگی که از خوردن زه کمان جان داد

    مشو مغرور چون گرگ کمان گیر


    که بر دل چرخ ناگه می‌زند تیر

    زاغ و بوم


    رها کن کاین حمال محروم

    نسازد با خرد چون زاغ با بوم


    راندن خرگوش پیلان را از چشمه آب

    مبین از خرد بینی خصم را خرد


    ز پیلان بین که خرگوش آب چون برد

    گربه روزه دار با دارج و خرگوش


    ز حرص و زرق باید روی برتافت

    ز روزه گربه روزی بین که چون یافت


    ربودن دزد گوسفند زاهد را بنام سگ

    کسی کاین گربه باشد نقش بندش


    نهد داغ سگی بر گوسپندش

    شوهر و زن و دزد


    ز فتنه در وفا کن روی در روی

    چنان کز بیم دزد آن زن در آن شوی


    دیو و دزد و زاهد

    رهی چون باشد از خصمانت ناورد


    چنان کز دیو و دزد آن پارسا مرد

    زن و نجار و پدرزن


    چه باید چشم دل را تخته بردوخت

    چو نجاری که لوح از زن در آموخت


    برگزیدن دختر موش نژاد موش را

    اگر بد نیستی با بد مشو یار


    چنان کان موش نسل آدمی خوار

    بوزینه و سنگ پشت


    به وا گشتن توانی زین طرف رست

    که کپی هم بدین فن زان کشف رست


    فریفتن روباه خر را و به شیر سپردن

    چو خر غافل نباید شد درین راه


    کزین غفلت دل خر خورد روباه

    زاهد نسیه اندیش و کوزه شهد و روغن


    حساب نسیه‌های کژ میندیش

    چو زان حلوای نقد آن مرد درویش


    کشتن زاهد راسوی امین را

    به ار بر غدر آن زاهد کنی پشت


    که راسوی امین را بیگنه کشت

    کشتن کبوتر نر کبوتر ماده را


    مزن بی‌پیش‌بینی بر کس انگشت

    چنان کان نر کبوتر ماده را کشت


    بریدن موش دام گربه را

    به هشیاری رهان خود را از این غار


    چو موش آن گربه را از دام تیمار

    قبره با شاه و شاهزاده


    برون پر تا نفرسائی درین بند

    چو مرغ قبره زین قبه چند


    شغال زاهد و سعایت جانوران پیش شیر

    به صدق ایمن توانی شد ز شمشیر


    چو آن زاهد شغال از خشم آن شیر

    سیاح و زرگر و مار


    تو نیکی کن مترس از خصم خونخوار

    به نیکی برد جان سیاح از آن مار


    چهار بچه بازرگان و برزگر و شاهزاده و توانگر

    به قدر مرد شد روزی نهاده


    ز بازرگان بچه تا شاهزاده

    رفتن شیر به شکار و شکار شدن بچه‌های او


    به خونخواری مکن چنگال را تیز

    کز این بی‌بچه گشت آن شیر خونریز


    چو بر گفت این سخن پیر سخن‌سنج

    دل خسرو حصاری شد بر این گنج


    پشیمان شد ز بدعتهای بیداد

    سرای عدل را نو کرد بنیاد

  10. #110
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بخش ۱۱۰ - حکمت و اندرز سرائی حکیم نظامی

    دلا از روشنی شمعی برافروز

    ز شمع آتش پرستیدن بیاموز


    بیارا خاطر ار آتش‌پرستی

    از آتش خانه خطر نشستی


    من خاکی کزین محراب هیچم

    چنو صد را به حکمت گوش پیچم


    بسی دارم سخن کان دل پذیرد

    چگویم چون کسم دامن نگیرد


    منم دانسته در پرگار عالم

    به تصریف و به نحو اسرار عالم


    همه زیچ فلک جدول به جدول

    به اصطرلاب حکمت کرده‌ام حل


    که پرسید از من اسرار فلک را

    که معلومش نکردم یک به یک را


    زسر تا پای این دیرینه گلشن

    کنم گر گوش داری بر تو روشن


    از آن نقطه که خطش مختلف بود

    نخستین جنبشی کامد الف بود


    بدان خط چون دگر خط بست پرگار

    بسیطی زان دوی آمد پدیدار


    سه خط چون کرد بر مرکز محیطی

    به جسم آماده شد شکل بسیطی


    خط است آنگه بسیط آنگاه اجسام

    که ابعاد ثلثش کرده اندام


    توان دانست عالم را به غایت

    بدین ترتیب از اول تا نهایت


    چو بر عقل این نمونه گشت ظاهر

    به یک تک میدود ز اول به آخر


    خدایست آنکه حد ظاهر ندارد

    وجودش اول و آخر ندارد


    خدابین شو که پیش اهل بینش

    تنگ باشد حجاب آفرینش


    بدان خود را که از راه معانی

    خدا را دانی ار خود را بدانی


    بدین نزدیکیت آیینه در پیش

    فلک چه بود بدان دوری میندیش


    تو آن نوری که چرخت طشت شمعست

    نمودار دو عالم در تو جمعست


    نظامی بیش از این راز نهانی

    مگو تا از حکایت وا نمانی

صفحه 11 از 13 نخستنخست 12345678910111213 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •