دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
کاربر سایت
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
کاربر سایت
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
کاربر سایت
به باران قسم
به راز بودنم قسم
به چشمان پرالتماسم قسم
دگر خبرت را از قاصدک لبانت نخواهم گرفت
دگر رازهای سر به مهرم را بتو نخواهم گفت
نه دگر نه من و نه چشمان بخون نشسته ام
نه دیگر سراغت را از آن همه همهمه نخواهم گرفت
کاربر سایت
سكوت بلندی در امتداد این جاده نشسته است و
یاد تو همچون هراسی سرد وجودم را در بر گرفته
حال من هستم و شكوه نگاه تو
نگاهت بر نگاه خسته ام چقدر زیبا و دل انگیز است!
نگاهت را از من مگیر.
کاربر سایت
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم
اشک تو چشام پر می زنه
غم می آد یواشکی خونه دل در می زنه....
کاربر سایت
به خلوت بی ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محرم است
فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر
کاربر سایت
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایست
ببین مرگ مرا در خود
که مرگ من تماشایست
کاربر سایت
قاصدک غم دارم
غو آوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک دریابم!
روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانی است....
کاربر سایت
من به خود وامانده ام
قاصدك فرياد مردن مي زند
در پي هر پنجره چشمها در جستجوي تكیه گاهي مي دوند
و براي زيستن يك نگاه هم كافي است.
کاربر سایت
روزهای زندگی
مثل برگ از شاخه می افتد و من
همچنان تنهای تنها،راه می رفتم
یادها ، غم های سنگین
چهره آئینه دل را کدر میکرد
شاید این فریاد را به خویش می گفتم
باید این آئینه را از ظلم این ظلمت
رهایی داد