صفحه 117 از 302 نخستنخست ... 1767979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126127128129130131132133134135136137167217267 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,161 تا 1,170 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1161
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز زندان خلق را آزاد کردم
    روان عاشقان را شاد کردم

    دهان اژدها را بردریدم
    طریق عشق را آباد کردم

    ز آبی من جهانی برتنیدم
    پس آنگه آب را پرباد کردم

    ببستم نقش‌ها بر آب کان را
    نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم

    ز شادی نقش خود جان می دراند
    که من نقش خودش میعاد کردم

    ز چاهی یوسفان را برکشیدم
    که از یعقوب ایشان یاد کردم

    چو خسرو زلف شیرینان گرفتم
    اگر قصد یکی فرهاد کردم

    زهی باغی که من ترتیب کردم
    زهی شهری که من بنیاد کردم

    جهان داند که تا من شاه اویم
    بدادم داد ملک و داد کردم

    جهان داند که بیرون از جهانم
    تصور بهر استشهاد کردم

    چه استادان که من شهمات کردم
    چه شاگردان که من استاد کردم

    بسا شیران که غریدند بر ما
    چو روبه عاجز و منقاد کردم

    خمش کن آنک او از صلب عشق است
    بسستش اینک من ارشاد کردم

    ولیک آن را که طوفان بلا برد
    فروشد گر چه من فریاد کردم

    مگر از قعر طوفانش برآرم
    چنانک نیست را ایجاد کردم

    برآمد شمس تبریزی بزد تیغ
    زبان از تیغ او پولاد کردم

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #1162
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    غلامم خواجه را آزاد کردم
    منم کاستاد را استاد کردم

    منم آن جان که دی زادم ز عالم
    جهان کهنه را بنیاد کردم

    منم مومی که دعوی من این است
    که من پولاد را پولاد کردم

    بسی بی‌دیده را سرمه کشیدم
    بسی بی‌عقل را استاد کردم

    منم ابر سیه اندر شب غم
    که روز عید را دلشاد کردم

    عجب خاکم که من از آتش عشق
    دماغ چرخ را پرباد کردم

    ز شادی دوش آن سلطان نخفته‌ست
    که من بنده مر او را یاد کردم

    ملامت نیست چون مستم تو کردی
    اگر من فاشم و بیداد کردم

    خمش کن کینه زنگار گیرد
    چو بر وی دم زدم فریاد کردم

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #1163
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    حسودان را ز غم آزاد کردم
    دل گله خران را شاد کردم

    به بیدادان بدادم داد پنهان
    ولی در حق خود بیداد کردم

    چو از صبرم همه فریاد کردند
    چنان باشد که من فریاد کردم

    مرا استاد صبر است و از این رو
    خلاف مذهب استاد کردم

    جهانی که نشد آباد هرگز
    به ویران کردنش آباد کردم

    در این تیزاب که چون برگ کاه است
    به مشتی گل در او بنیاد کردم

    فراموشم مکن یا رب ز رحمت
    اگر غیر تو را من یاد کردم

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #1164
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    یکی مطرب همی‌خواهم در این دم
    که نشناسد ز مستی زیر از بم

    حریفی نیز خواهم غمگساری
    ز بی‌خویشی نداند شادی از غم

    همه اجزای او مستی گرفته
    مبدل گشته از اولاد آدم

    مسلمانی منور گشته از وی
    مسلم گشته از هستی مسلم

    چو با نه کس بیاید بشمری ده
    ده تو نه بود از ده یکی کم

    خدایا نوبتی مست بفرست
    که ما از می دهل کردیم اشکم

    دهل کوبان برون آییم از خویش
    که ما را عزم ساقی شد مصمم

    دهلزن گر نباشد عید عید است
    جهان پرعید شد والله اعلم

    پراکنده بخواهم گفت امروز
    چه گوید مرد درهم جز که درهم

    مگر ساقی بینداید دهانم
    از آن جام و از آن رطل دمادم

    مرادم کیست زین‌ها شمس تبریز
    ازیرا شمس آمد جان عالم

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #1165
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    همیشه من چنین مجنون نبودم
    ز عقل و عافیت بیرون نبودم

    چو تو عاقل بدم من نیز روزی
    چنین دیوانه و مفتون نبودم

    مثال دلبران صیاد بودم
    مثال دل میان خون نبودم

    در این بودم که این چون است و آن چون
    چنین حیران آن بی‌چون نبودم

    تو باری عاقلی بنشین بیندیش
    کز اول بوده‌ام اکنون نبودم

    همی‌جستم فزونی بر همه کس
    چو صید عشق روزافزون نبودم

    چو دود از حرص بالا می دویدم
    به معنی جز سوی هامون نبودم

    چو گنج از خاک بیرون اوفتادم
    که گنجی بودم و قارون نبودم

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #1166
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ایا یاری که در تو ناپدیدم
    تو را شکل عجب در خواب دیدم

    چو خاتونان مصر از عشق یوسف
    ترنج و دست بیخود می بریدم

    کجا آن مه کجا آن چشم دوشین
    کجا آن گوش کان‌ها می شنیدم

    نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم
    نه آن دندان که لب را می گزیدم

    منم انبار آکنده ز سودا
    کز آن خرمن همه سودا کشیدم

    تو آرام دل سوداییانی
    تو ذاالنون و جنید و بایزیدم

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #1167
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سفر کردم به هر شهری دویدم

    به لطف و حسن تو کس را ندیدم


    ز هجران و غریبی بازگشتم

    دگرباره بدین دولت رسیدم


    از باغ روی تو تا دور گشتم

    نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم


    به بدبختی چو دور افتادم از تو

    ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم


    چه گویم مرده بودم بی‌تو مطلق

    خدا از نو دگربار آفریدم


    عجب گویی منم روی تو دیده

    منم گویی که آوازت شنیدم


    بهل تا دست و پایت را ببوسم

    بده عیدانه کامروز است عیدم


    تو را ای یوسف مصر ارمغانی

    چنین آیینه روشن خریدم

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #1168
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سفر کردم به هر شهری دویدم

    چو شهر عشق من شهری ندیدم


    ندانستم ز اول قدر آن شهر

    ز نادانی بسی غربت کشیدم


    رها کردم چنان شکرستانی

    چو حیوان هر گیاهی می چریدم


    پیاز و گندنا چون قوم موسی

    چرا بر من و سلوی برگزیدم


    به غیر عشق آواز دهل بود

    هر آوازی که در عالم شنیدم


    از آن بانگ دهل از عالم کل

    بدین دنیای فانی اوفتیدم


    میان جان‌ها جان مجرد

    چو دل بی‌پر و بی‌پا می پریدم


    از آن باده که لطف و خنده بخشد

    چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم


    ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن

    که من محنت سرایی آفریدم


    بسی گفتم که من آن جا نخواهم

    بسی نالیدم و جامه دریدم


    چنانک اکنون ز رفتن می گریزم

    از آن جا آمدن هم می رمیدم


    بگفت ای جان برو هر جا که باشی

    که من نزدیک چون حبل الوریدم


    فسون کرد و مرا بس عشوه‌ها داد

    فسون و عشوه او را خریدم


    فسون او جهان را برجهاند

    کی باشم من که من خود ناپدیدم


    ز راهم برد وان گاهم به ره کرد

    گر از ره می نرفتم می رهیدم


    بگویم چون رسی آن جا ولیکن

    قلم بشکست چون این جا رسیدم

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #1169
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    اگر عشقت به جای جان ندارم

    به زلف کافرت ایمان ندارم


    چو گفتی ننگ می داری ز عشقم

    غم عشق تو را پنهان ندارم


    تو می گفتی مکن در من نگاهی

    که من خون‌ها کنم تاوان ندارم


    من سرگشته چون فرمان نبردم

    از آن بر نیک و بد فرمان ندارم


    چو هر کس لطف می یابند از تو

    من بیچاره آخر جان ندارم

  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #1170
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیا ای آنک بردی تو قرارم

    درآ چون تنگ شکر در کنارم


    دل سنگین خود را بر دلم نه

    نمی‌بینی که از غم سنگسارم


    بیا نزدیک و بر رویم نظر کن

    نشانی‌ها نگر کز عشق دارم


    بسوزم پرده هفت آسمان را

    اگر از سوز دل دودی برآرم


    خزان گر باغ و بستان را بسوزد

    بخنداند جهان را نوبهارم


    جهان گوید که بازآ ای بهاران

    که از ظلم خزان صد داغ دارم


    بگردان ساقیا جام خزانی

    که از عشق بهار اندر خمارم


    بده چیزی که پنهان است چون جان

    به جان تو مده بیش انتظارم

  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 117 از 302 نخستنخست ... 1767979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126127128129130131132133134135136137167217267 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •