صفحه 13 از 15 نخستنخست 123456789101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 141

موضوع: ♥ ♥ شعر عاشقانه ♥ ♥

  1. #121
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    Icon100

    اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم

    اگه بگم که حاضرم فدای اونچشات بشم
    اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی
    اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی
    اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
    اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم
    اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
    اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی
    برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی
    برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی
    برام ماه شبای بی سحر میشی
    برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی
    بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی

  2. #122
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكنيو قصر كوچك دل مرا خراب ميكنيسر قرار عاشقي هميشه دير كرده ايولي براي رفتنت عجب شتاب ميكنيمن از كنار پنجره تو را نگاه ميكنمو تو به نامديگري مرا خطاب مي كنيچه ساده در ازاي يك نگاه پك و ماندنيهزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكنيبه خاطر تو من هميشه با همه غريبه امتو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكنيو كاش گفته بودي از همان نگاه اولتكه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

  3. #123
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
    صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

    خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

    بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

    خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

    می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

    خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

    هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

    خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

    نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

    خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره

    بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

    خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

    نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

    خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

    تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

    خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن

    بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن

    خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

    وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

    خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی

    از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

    خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

    اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

    خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

    بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه

    خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

    کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

    خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

    چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

    خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون

    اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون

    خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن

    چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن

    خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت

    اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

    خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت

    دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

    خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه

    که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه

    خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی

    تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

    خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

    از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

    خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

    ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

  4. #124
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    حلالم کن دارم میرم ...چقدراین لحظه دلگیره


    گناهی گردن مانیست ...همش تقصیر تقدیره


    نگام کن لحظه ی رفتن ...چه تلخه این هم آغوشی


    چه وحشتناکه دل کندن ...چقدر سخته فراموشی


    پرازبغضم پرازگریه ...پرازتلخی وشیرینی


    حلالم کن دارم میرم ...منوهرگز نمی بینی


    حلالم کن اگه دستام ...به دستای توعادت کرد


    آخه دنیای عاشق کش ...به ما دوتا خیانت کرد


    کلاف آرزوهامو ...چراهیشکی نمی بافه


    برای ما دوتا عاشق ...جدایی دورازانصافه


    تمام سهم من از تو ...یه حلقه س که توو دستامه


    تمام سهم تو ازمن ...یه عشق بی سرانجامه


    تو بارونی ترین ابری ...من از پاییز لبریزم


    چه معصومانه می باری ...چه مظلومانه می ریزم

  5. #125
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    ياد


    هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
    آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
    من بودم و توران و هستي لذتي داشت
    وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
    ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
    چون آخرين شبهاي شهريور صفا داشت
    آن شب كه بود از اولين شبهاي مرداد
    بوديم ما بر تپه اي كوتاه و خاكي
    در خلوتي از باغهاي احمد آباد
    هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
    پيراهني سربي كه از آن دستمالي
    دزديده بودم چون كبوترها به تن داشت
    از بيشه هاي سبز گيلان حرف مي زد
    آرامش صبح سعادت در سخن داشت
    آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
    گاهي سكوتي بود ، گاهي گفت و گويي
    با لحن محبوبانه ، قولي ، يا قراري
    گاهي لبي گستاخ ، يا دستي گنهكار
    در شهر زلفي شبروي مي كرد ، آري
    من بودم و توران و هستي لذتي داشت
    آرامشي خوش بود ، چون آرامش صلح
    آن خلوت شيرين و اندك ماجرا را
    روشنگران آسمان بودند ، ليكن
    بيش از حريفان زهره مي پاييد ما را
    وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
    آن خلوت از ما نيز خالي گشت ، اما
    بعد از غروب زهره ، وين حالي دگر داشت
    او در كناري خفت ، من هم در كناري
    در خواب هم گويا به سوي ما نظر داشت
    ماه از خلال ابرهاي پاره پاره

  6. #126
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    نغمه ي همدرد


    آينه ي خورشيد از آن اوج بلند
    شب رسيد از ره و آن آينه ي خرد شده
    شد پراكنده و در دامن افلاك نشست
    تشنه ام امشب ، اگر باز خيال لب تو
    خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد
    كاش از عمر شبي تا به سحر چون مهتاب
    شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
    روح من در گرو زمزمه اي شيرين است
    من دگر نيستم ، اي خواب برو ، حلقه مزن
    اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق
    وه كه غافل شده اي از دل غوغايي من
    مي رسد نغمه اي از دور به گوشم ، اي خواب
    مكن ، اين نعمه ي جادو را خاموش مكن
    زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مكن
    اي مه امروز پريشان ترم از دوش مكن
    در هياهوي شب غمزده با اختركان
    سيل از راه دراز آمده را همهمه اي ست
    برو اي خواب ، برو عيش مرا تيره مكن
    خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه اي ست
    چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام
    روح من منتظر آمدن مرغ شب است
    عشق در پنجه ي غم قلب مرا مي فشرد
    با تو اي خواب، نبرد من و دل زينت سبب است
    مرغ شب آمد و در لانه ي تاريك خزيد
    نغمه اش را به دلم هديه كند بال نسيم
    آه ... بگذار كه داغ دل من تازه شود
    روح را نغمه ي همدرد فتوحي ست عظيم

  7. #127
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    ارمغان فرشته


    با نوازشهاي لحن مرغكي بيدار دل
    بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب
    چون گشودم چشم، ديدم از ميان ابرها
    برف زرين بارد از گيسوي گلگون، آفتاب
    جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم
    گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
    شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب
    وز كشاكشهاش طرح گيسوانم تازه شد
    سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر
    ابرها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند
    بر زمين خسسبيده نقش شاخهاي بيد بن
    گاه محو و گاه رنگين ليك با قدي بلند
    بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست
    جز: كجايي مادر گمگشته؟ قصدي ز آن سرود
    لك لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد
    جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود
    آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد
    چون محبت با جفا آميخت در غمهاي من
    حزن شيريني كه هم درد است و هم درمان درد
    سايه افكن شد به روح آسمان پيماي من
    خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين
    خنده اي ، اما پريشان خنده اي بي اختيار
    خيره در سيماي شيرين فلك نام تو را
    بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه يار
    ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت
    وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك
    آمد از آن غرفه ي زيباي نوراني فرود
    چون فرشته ، آسماني پيكري پر نور و پاك
    در كنار جوي ، با رويي درخشان ايستاد
    وز نگاهي روح تاريك مراتابنده كرد
    سجده بردم قامتش را ليك قلبم مي تپيد
    ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد
    من نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من
    از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
    شايد او رمز نگاهم را به خود تعبير كرد
    كز لبش باعطر مستي آوري اين گل شكفت
    اي جوان ، چشمان تو مي پرسد از من كيستي
    من به اين پرسان محزون تو مي گويم جواب
    من خداي ذوق و موسيقي خداي شعر و عشق
    من خداي روشنيها من خداي آفتاب
    از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور
    نيزه هاي تيرگي پير اي زرين من است
    خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را
    هديه آوردن ز شهر عشق ، آيين من است
    نك برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق
    تا كه همراز تو باشد در غم شبهاي هجر
    ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش
    گوهر اندوزد ز غمهاي تو در درياي هجر
    اينك اين پاكيزه تن مرغك ، ره آورد من است
    پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد
    اين همان مرغ است كاندر ماوراي آسمان
    بال بر فرق خداي حسن و گلها گستريد
    بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من
    اشكهاي من خبردارت كنند از ماجرا
    ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود
    مي‌ستايد عشق محجوب من و حسن تو را

  8. #128
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    خفته


    آمد به سوي شهر از آن دور دورها
    آشفته حال باد سحرخيز فرودين
    گفتي كسي به عمد بر آشفت خاكدان
    زان دامني كه باد كشيديش بر زمين
    شب همچو زهد شيخ گرفتار وسوسه
    روز از نهاد چرخ چو شيطان شتاب كن
    همچون تبسمي كه كند دختري عفيف
    بنياد زهد و خانه ي تقوا خراب كن
    آن اختران چو لشكريان گريخته
    هر يك به جد و جهد پي استتار خويش
    افشانده موي دختركي ارمني به روي
    فرمانروا نه عدل ، نه بيداد ، گرگ و ميش
    سوسو كنان به طول خيابان چراغها
    بر تاج تابناك ستونهاي مستقيم
    چون موج باده پشت بلورين ايغها
    يا رقص لاله زار به همراهي نسيم
    آمد مرا به گوش غريوي كه مي كشيد
    نقاره با تغني منحوس و دلخراش
    ناقوس شوم مرده دلان است ، كز لحد
    سر بر كشيده اند به انگيزه ي معاش
    توأم به اين سرود پر ابهام مذهبي
    در آسمان تيره نعيب غرابها
    گفتي ز بس خروش كه مي آمدم به گوش
    غلتان شدند از بر البرز آبها
    من در بغل گرفته كتابي چو جان عزيز
    شوريده مو به جانب صحرا قدم زنان
    از شهر و اهل شهر به تعجيل در گريز
    بر هم نهاده چشم ز توفان تيره جان
    بر هم نهاده چشم و روان ، دستها بهجيب
    وز فرط گرد و خاك به گردم حصارها
    ناگه گرفت راه مرا پيكري نحيف
    چون سنگ كوه ، در قدم چشمه سارها
    ديدم به پاي كاخ رفيعي كه قبه اش
    راحت غنوده به دامان كهكشان
    خوابيده مرد زار و فقيري كه جبه اش
    غربال بود و هادي غمهاي بيكران
    كاخي قشنگ ، مظهر بيدادهاي شوم
    مهتاب رنگ و دلكش و جان پرور و رفيع
    مردي اسير دوزخ اين كهنه مرز و بوم
    چون بره اي كه گم شده از گله اي وسيع
    از كاخ رفته قهقهه ي شوق تا فلك
    چون خنده هاي باده ز حلقوم كوزه ها
    وان ناله هاي خفته كمك مي كند به شك
    كاين صوت مرد نيست كه آه عجوزه ها
    تعبير آه و قهقهه خاطر نشان كند
    مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را
    وين پرده ي فصيح مجسم عيان كند
    دنياي طلم و جور سباع و وحوش را
    آن يك به فوق مسكنت از ظلم و جور اين
    اين يك به تخت مقدرت از دسترنج آن
    اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين
    و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان
    گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر
    تا كي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد
    بر خيز و مرد باش، وليكن حذر ، حذر
    زنهار، بي گدار نبايد به آب زد
    همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا
    آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست
    مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا
    كاري محال در بر مرد نبرد نيست
    زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است
    هنگام كوشش است اگر چشم وا كني
    تا كي به انتظار قيامت توان نشست
    برخيز تا هزار قيامت به پا كني

  9. #129
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    بي سنگر
    در هواي گرفته ي پاييز
    وقت بدرود شب، طلوع سحر
    پيله اش را شكافت پروانه
    آمد از دخمه ي سياه به در
    بالها را به شوق بر هم زد
    از نشاط تنفس آزاد
    با نگاهي حرصي و آشفته
    همره آرزو به راه افتاد
    نقش رخسار بامداد هنوز
    بود پر سايه از سياهي سرد
    داشت نقاش خسته از پستو
    كاسه ي رنگ زرد مي آورد
    رد شد از دشت صبح پروانه
    با نگاهي حرصي و آشفته
    ديد در پيله زار دنيايي
    چشم باز و بصيرت خفته
    آي ! پروانگك ! روي به كجا ؟
    آمد از پيله زار آوايي
    باد سرد خزان سيه كندت
    چه جنوني ، چه فكر بيجايي
    فصل پروانه نيست فصل خزان
    نيم پروانه كرمكي گفتا
    لااقل باش تا بهار آيد
    لااقل باش ... محو شد آوا
    رد شد از دشت صبح پروانه
    به چمنزار نيمروز رسيد
    شهر پروانه هاي زرين بال
    نور جريان پشت بر خورشيد
    اوه ، به به غريب پروانه
    از كجايي تو با چنين خط و خال ؟
    شهر عشاق روشني اينجاست
    شهر پروانه هاي زرين بال
    نه غريبن من ، آشنا هستم
    از شبستان شعر آمده ام
    خسته از پيله هاي مسخ شده
    از سيه دخمه ام برون زده ام
    همرهم آرزو ، به كلبه ي شعر
    آردها بيخت ، پر وزن آويخت
    بافته از دل و تنيده ز جان
    خاطرم نقش حله ها انگيخت
    از شبستان شعر پارينه
    من همان طفل ارغنون سازم
    ارغنون ناله هاي روح من است
    دردناك است و وحشي آوازم
    اينك از راه دور آمده ام
    آرزومند آرزوي دگر
    در دلم خفته نغمه هاي حزين
    از تمناي رنگ و بوي دگر
    اوه، فرزند راه دور ! بيا
    هر چه داري تو آرزوي اينجاست
    بر چمنها نشست ، پروانه
    گفت : به به چه تازه و زيباست
    روزها رفت و روزها آمد
    بود پروانه گرم لذت و گشت
    روزهايي چه روزهاي خوشي
    در چمنزار نيمروز گذشت
    تا شبي ديد آرزوهايش
    همه دلمرده اند و افسرده
    گريه هاشان دروغ و بي معني ست
    خنده هاشان غريب و پژمرده
    گفت با خود كه نيست وقت درنگ
    اين گلستان دگر نه جاي من است
    من نه مرد دروغ و تزويرم
    هر چه هست از هواي اين چمن است
    بشنيد اين سخن پرستويي
    داستانش به آفتاب بگفت
    غم پروانه آفتابي شد
    روزها رفت و او نه خورد و نه خفت
    آفتاب بلند عالمگير
    من دگر زين حجاب دلزده ام
    دوست دارم پرستويي باشم
    كه ز پروانگي كسل شده ام
    عصر تنگي كه نقشبند غروب
    سايه مي زد به چهره اي روشن
    مي پريد از چمن پرستويي
    آه ... بدرود، اي شكفته چمن
    بالها را به شوق بر هم زد
    از نشاط تنفس آزاد
    با نگاهي حريص و آشفته
    همراه آرزو به راه افتاد
    به كجا مي روي ؟ پرستوي خرد
    از چمنزار آمد اين آوا
    لااقل باش تا بيايد صبح
    لااقل باش ... محو گشت صدا
    از چمنزار نيمروز پريد
    همره آرزو پرستويي
    در غبار غروب دوداندود
    ديد از دور برج و بارويي
    سايه خيسانده در سواحل شب
    كهنه برجي بلند و دودزده
    برج متروك دير سال ، عبوس
    با نقوشي عليل و مسخ شده
    برجبان پيركي سياه جبين
    در سه كنجي نشسته مست غرور
    و به گرد اندرش ستايشگر
    دو سه نو پا حريف پر شر و شور
    بر جدار هزار رخنه ي برج
    خفته بس نقش با خطوط زمخت
    حاصل عمر چند افسونگر
    ميوه ي رنج چند شاخه ي لخت
    گاه غمگين نگاه معصومي
    از ورم كرده چشم حيراني
    گاه بر پرده اي غبار آلود
    طرح گنگي ز داس دهقاني
    رهگذر بر دهان برج نشست
    گفت : وه ، اين چه برج تاريكي ست
    در پس پرده هاي نه تويش
    آن نگاه شراره بار از كيست ؟
    صف ظلمت فشرده تر مي گشت
    دره ي شب عميق تر مي شد
    آسمان با هزار چشم حسود
    در نظارت دقيق تر مي شد
    هي ! كه هستي ؟ سكوت برج شكست
    هي ! كه هستي ؟ پرنده ي مغموم
    مرغ سقايكي ؟ پرستويي ؟
    بانگ زد برجبان در آن شب شوم
    برج ما برج پرده داران است
    همه كس را به برج ما ره نيست
    چه شد اينجا گذارت افتاده ست ؟
    سرگذشت تو چيست ؟ نام تو چيست ؟
    از شبستان شعر آمده ام
    من سخن پيشه ام ، سخنگويم
    مرغكي راه جوي و رهگذرم
    مرغ سقايكم ، پرستويم
    مرغ سقايكم چو مي خوانم
    تشنگان را به آب و دانه ي خويش
    و پرستويم آن زمان كه كنم
    عمر در كار آشيانه ي خويش
    دانم اين را كه در جوار شما
    كشتزاري ست با هزار عطش
    آمدم كز شما بياموزم
    كه چه سان ريزم آب بر آتش
    آمدم با هزار اميد بزرگ
    و همين جام خرد و كوچك خويش
    آمدم تا ازين مصب عظيم
    راه درياي تشنه گيرم پيش
    برج ما جاي آِيان تو نيست
    گفت آن نغمه ساز نو پايك
    تشنگان را بخار بايد داد
    دور شو دور ، مرغ سقايك
    صبحدم كشتزار عطشان ديد
    در كنارش افتاده پيكر غم
    در به منقار مرغ سقايك
    برگ سبزي لطيف ، پر شبنم
    رفته در خواب ، خواب جاويدان
    وقت بدرود شب ، طلوع سحر
    با تفنگي كبود و گرد آلود
    رهگذر، جنگجوي بي سنگر

  10. #130
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    شعر


    چون پرنده اي كه سحر
    با تكانده حوصله اش
    مي پرد ز لانه ي خويش
    با نگاه پر عطشي
    مي رود برون شاعر
    صبحدم ز خانه ي خويش
    در رهش ، گذرگاهش
    هر جمال و جلوه كه نيست
    يا كه هست ، مي نگرد
    آن شكسته پير گدا
    و آن دونده آب كدر
    وان كبوتري كه پرد
    در رهش گذرگاهش
    هر خروش و ناله كه هست
    يا كه نيست ، مي شنود
    ز آن صغير دكه به دست
    و آن فقير طاليع بين
    و آن سگ سيه كه دود
    ز آنچه ها كه ديد و شنيد
    پرتوي عجولانه
    در دلش گذارد رنگ
    گاه از آنچه مي بيند
    چون نگاه دويانه
    دور ماند صد فرسنگ
    چون عقاب گردون گرد
    صيد خود در اوج اثير
    جويد و نمي جويد
    يا بسان آينه اي
    ز آن نقوش زود گذر
    گويد و نمي گويد
    با تبسمي مغرور
    ناگهان به خويش آيد
    ز آنچه ديد يا كه شنود
    در دلش فتد نوري
    وين جوانه ي شعر است
    نطفه اي غبار آلود
    قلب او به جوش آيد
    سينه اش كند تنگي
    ز آتشي گدازنده
    ارغنون روحش را
    سخت در خروش آرد
    يك نهان نوازنده
    زندگي به او داده است
    با سپارشي رنگين
    پرتوي ز الهامي
    شاعر پريشانگرد
    راه خانه گيرد پيش
    با سريع تر گامي
    بايد او كند كاري
    كز جرقه اي كم عمر
    شعله اي برقصاند
    وز نگاه آن شعله
    با كند تني را گرم
    يا دلي را بسوزاند
    تا قلم به كف گيرد
    خورد و خواب و آسايش
    مي شود فراموشش
    افكند فرشته ي شعر
    سايه بر سر چشمش
    پرده بر در گوشش
    نامه ها سيه گردد
    خامه ها فرو خشكد
    شمعها فرو ميرد
    نقشها برانگيزد
    تا خيال رنگيني
    نقيش شعر بپذيرد
    مي زند بر آن سايه
    از ملال يك پاييز
    از غروب يك لبخند
    انتظار يك مادر
    افتخار يك مصلوب
    اعتماد يك سوگند
    روشنيش مي بخشد
    با تبسم اشكي
    يا فروغ پيغامي
    پرده مي كشد بر آن
    از حجاب تشبيهي
    يا غبار ايهامي
    و آن جرقه ي كم عمر
    شعله اي شود رقصان
    در خلال بس دفتر
    تا كه بيندش رخسار ؟
    تا چه باشدش مقدار ؟
    تا چه آيدش بر سر ؟

صفحه 13 از 15 نخستنخست 123456789101112131415 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •