صفحه 13 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 135

موضوع: اشعار زيباي شاعره معاصر فروغ فرخزاد

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تنهاتر از يک برگ

    با بار شاديهاي مهجورم
    در آبهاي سبز تابستان
    آرام مي رانم
    تا سرزمين مرگ
    تا ساحل غمهاي پائيزي
    در سايه اي خود را رها کردم
    در سايهء بي اعتبار عشق
    در سايهء فرّار خوشبختي
    در سايهء نا پايداريها

    شبها که مي چرخد نسيمي گيج
    در آسمان کوته دلتنگ
    شبها که مي پيچد مهي خونين
    در کوچه هاي آبي رگها
    شبها که تنهائيم
    با رعشه هاي روحمان، تنها-
    در ضربه هاي نبض مي جوشد
    احساس هستي، هستي بيمار

    «در انتظار دره ها رازيست»
    اين را به روي قله هاي کوه

    بر سنگهاي سهمگين کندند
    آنها که در خط سقوط خويش
    يک شب سکوت کوهساران را
    از التماسي تلخ آکندند

    «در اضطراب دستهاي پر،
    آرامش دستان خالي نيست
    خاموشي ويرانه ها زيباست»
    اين را زني در آبها مي خواند
    در آبهاي سبز تابستان
    گوئي که در ويرانه ها مي زيست

    ما يکدگر را با نفسهامان
    آلوده مي سازيم
    آلودهء تقواي خوشبختي
    ما از صداي باد مي ترسيم
    ما از نفوذ سايه هاي شک
    در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم
    ما در تمام ميهماني هاي قصر نور
    از وحشت آوار مي لرزيم

    اکنون تو اينجائي
    گسترده چون عطر اقاقي ها
    در کوچه هاي صبح
    بر سينه ام سنگين
    در دستهايم داغ
    در گيسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش
    اکنون تو اينجائي

    چيزي وسيع و تيره و انبوه
    چيزي مشوش چون صداي دوردست روز
    بر مردمک هاي پريشانم
    مي چرخد و مي گسترد خود را
    شايد مرا از چشمه مي گيرند
    شايد مرا از شاخه مي چينند
    شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند
    شايد...
    ديگر نمي بينم

    ما بر زميني هرزه روئيديم
    ما بر زميني هرزه مي باريم
    ما «هيچ» را در راهها ديديم
    بر اسب زرد بالدار خويش
    چون پادشاهي راه مي پيمود
    افسوس، ما خوشبخت و آراميم
    افسوس ما دلتنگ و خاموشيم
    خوشبخت، زيرا دوست مي داريم دلتنگ، زيرا عشق نفرينيست

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #2
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ميان تاريکي

    ترا صدا کردم
    سکوت بود و نسيم
    که پرده را مي برد
    در آسمان ملول
    ستاره اي مي سوخت
    ستاره اي مي رفت
    ستاره اي مي مرد
    ترا صدا کردم
    ترا صدا کردم
    تمام هستي من
    چو يک پيالهء شير
    ميان دستم بود
    نگاه آبي ماه
    به شيشه ها مي خورد

    ترانه اي غمناک
    چو دود بر مي خاست
    ز شهر زنجره ها
    چون دود مي لغزيد
    به روي پنجره ها

    تمام شب آنجا
    ميان سينهء من
    کسي ز نوميدي
    نفس نفس مي زد
    کسي به پا مي خاست
    کسي ترا مي خاست
    دو دست سرد او را
    دوباره پس مي زد

    تمام شب آنجا
    ز شاخه هاي سياه
    غمي فرو مي ريخت
    کسي ز خود مي ماند
    کسي ترا مي خواند
    هوا چو آواري
    به روي او مي ريخت

    درخت کوچک من
    به باد عاشق بود
    به باد بي سامان
    کجاست خانهء باد؟
    کجاست خانهء باد؟

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #3
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بر او ببخشائيد

    بر او که گاهگاه
    پيوند دردناک وجودش را
    با آب هاي راکد
    و حفره هاي خالي از ياد مي برد
    و ابلهانه مي پندارد
    که حق زيستن دارد
    بر او ببخشائيد
    بر خشم بي تفاوت يک تصوير
    که آرزوي دور دست تحرک
    در ديدگان کاغذيش آب مي شود

    بر او ببخشائيد
    بر او که در سراسر تابوتش
    جريان سرخ ماه گذر دارد
    و عطرهاي منقلب شب
    خواب هزار سالهء اندامش را
    آشفته مي کند

    بر او ببخشائيد
    بر او که از درون متلاشيست
    اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
    و گيسوان بيهده اش
    نوميدوار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزد

    اي ساکنان سرزمين سادهء خوشبختي
    اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
    بر او ببخشائيد
    بر او ببخشائيد
    زيرا که محسور است
    زيرا که ريشه هاي هستي بارآور شما
    در خاک هاي غربت او نقب مي زنند
    و قلب زودباور او را
    با ضربه هاي موذي حسرت در کنج سينه اش متورم مي سازند.

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #4
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در حباب کوچک خود

    روشنائي خود را مي فرسود
    ناگهان پنجره پر شد از شب
    شب سرشار از انبوه صداهاي تهي
    شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها
    شب...

    گوش دادم
    در خيابان وحشت زدهء تاريک
    يک نفر گوئي قلبش را
    مثل حجمي فاسد
    زير پا له کرد
    در خيابان وحشت زدهء تاريک
    يک ستاره ترکيد
    گوش دادم...

    نبضم از طغيان خون متورم بود
    و تنم...
    تنم از وسوسهء
    متلاشي گشتن.

    روي خط هاي کج و معوج سقف
    چشم خود را ديدم
    چون رطيلي سنگين
    خشک ميشد در کف، در زردي، در خفقان

    داشتم با همه جنبش هايم
    مثل آبي راکد
    ته نشين مي شدم آرام آرام
    داشتم لرد مي بستم در گودالم

    گوش دادم
    گوش دادم به همه زندگيم
    موش منفوري در حفرهء خود
    يک سرود زشت مهمل را
    با وقاحت مي خواند
    جيرجيري سمج و نامفهوم
    لحظه اي فاني را چرخ زنان مي پيمود
    و روان مي شد بر سطح فراموشي

    آه، من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ
    هر دو ... از احساسي سرسام آور تير کشيد
    آه
    من به ياد آوردم
    اولين روز بلوغم را
    که همه اندامم
    باز ميشد در بهتي معصوم
    تا بياميزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم

    در حباب کوچک
    روشنايي خود را در خطي لرزان خميازه کشيد.

  8. 3 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  9. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از بيم و اميد عشق رنجورم
    آرامش جاودانه مي خواهم
    بر حسرت دل دگر نيفزايم
    آسايش بي كرانه مي خواهم
    پا بر سر دل نهاده مي گويم
    بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر
    يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
    از بوسه آتشين او خوشتر
    پنداشت اگر شبي بسر مستي
    در بستر عشق او سحر كردم
    شب هاي دگر كه رفته از عمرم
    در دامن ديگران بسر كردم
    ديگر نكنم ز روي ناداني
    قرباني عشق او غرورم را
    شايد كه چو بگذرم از او يابم
    آن گمشده شادي و سرورم را
    آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
    آنكس كه مرا اميد و شادي بود
    هر جا كه نشست بي تأمل گفت
    «او يك زن ساده لوح عادي بود»
    مي سوزم از اين دوروئي و نيرنگ
    يكرنگي كودكانه مي خواهم
    اي مرگ از آن لبان خاموشت
    يك بوسه جاودانه مي خواهم
    رو، پيش زني ببر غرورت را
    كاو عشق ترا بهيچ نشمارد
    آن پيكر داغ و دردمندت را
    با مهر بروي سينه نفشارد
    عشقي كه ترا نثار ره كردم
    در سينه ديگري نخواهي يافت
    زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
    سوزنده تر آذري نخواهي يافت
    در جستجوي تو و نگاه تو
    ديگر ندود نگاه بي تابم
    انديشه آن دو چشم رؤيائي
    هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
    ديگر بهواي لحظه ئي ديدار
    دنبال تو در بدر نمي گردم
    دنبال تو اي اميد بي حاصل
    ديوانه و بي خبر نمي گردم
    در ظلمت آن اتاقك خاموش
    بيچاره و منتظر نمي مانم
    هر لحظه نظر به در نمي دوزم
    وان آه نهان بلب نمي رانم
    اي زن كه دلي پر از صفا داري
    از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
    او معني عشق را نمي داند
    راز دل خود باو مگو هرگز

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #6
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    دخترک خنده کنان گفت: "که
    چیست راز این حلقه زر
    راز این حلقه که...
    انگشت
    مرا
    این چنین تنگ گرفته است به بر"
    مرد حیران شدو گفت: "حلقه خوشبختی است،
    حلقه زندگی است"
    همه گفتند: "مبارک باشد!"
    دخترک گفت: "دریغا که مرا باز در
    معنی آن شک باشد"
    سالها رفت و شبی
    زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
    دید
    در نقش فروزنده او
    روزهایی که به امید وفای شوهر
    به هدر رفته، هدر!
    زن
    پریشان شدو نالید: "که وای! وای!
    این حلقه که در چهره او
    باز هم تابش و
    رخشندگی است
    حلقه بندگی و بردگی است

  12. کاربر روبرو از پست مفید !ALIPOUR! سپاس کرده است .


  13. #7
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    گفتم : چشم به راهَم و دلتنگِ یار گفت: می آید
    گفتم : آفتابِ رخَش از پَسِ کوهسار گفت : می آید
    گفتم : شمیمِ دلکَش و بویِ بهار گفت : می آید
    گفتم : روزِ خوشِ کاتبِ این روزگار گفت: می آید
    گفتم : لشگری که بَرکَنَد زِ غم ، دمار گفت: می آید
    گفتم : سکه هایِ زَر هزار هزار گفت : می آید
    گفتم : مَهی چو خورشید آشکار گفت: می آید
    گفتم : مرکبی تیزپای و راهوار گفت : می آید
    گفتم: کجاست؟ دلمرده ام و گرفتار گفت: می آید
    گفتم : دام نهاده ام بهرِ آن شکار گفت : می آید
    گفتم : بخت چرا می کند زِ ما فرار؟ گفت: می آید
    گفتم : شب است وگریزان زِ ما، نهار گفت: می آید
    گفتم : کجاست جوانمردی و ایثار گفت: می آید
    گفتم : ستون و خیمه گهی استوار گفت: می آید
    گفتم : وصلی که علاج هست وتیمار گفت : می آید
    گفتم : گل که بشکفد ز خنده ی دلدار گفت : می آید
    گفتم : صبح از پَسِ این شبِ تار گفت : می آید
    گفتم : اجل دهد آیا مهلت دیدار؟ گفت : می آید
    گفتم : آنکه بگشاید گره ز کار گفت : می آید
    گفتم : نیامد ومانده ام چشم انتظار گفت : می آید
    گفتم : دل بستم به گفته ات این بار گفت : می آید
    گفتم : به آمدنش امید دارم بسیار گفت : می آید
    " گفتم" گفتم و استغاثه شد تکرار گفت : می آید

  14. #8
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    من که از این حرفه ی آبِ روان حظ می کنم
    از بساطِ محضرم ، چون دوستان، حظ می کنم
    نظم وترتیب وتَدَبُر می زند چون لافِ عقل
    از سهولت در امورِ این جهان حظ می کنم
    مفتخر هستم که با حکمِ قضا سردفترم
    از قضای روزگاران همچنان حظ می کنم
    تحفه ای ناچیز دارم نزدِ ملت ، برگِ سبز
    درعوض از لطفشان در هر زمان حظ می کنم
    می فرستد مهترم حکمی به ضربِ و نیشِ تُند
    می کِشد زِه را چنین بَینِ کمان حظ می کنم
    می نوازند بهرمان خُنیاگران سازِ دُهُل از ثبتِ کل
    چون فَنَرمی آید این قِرِ کمراز بهرشان حظ می کنم
    مثل قلیان چون به جوش آید سرم از قیل و قال
    از هجوم و سیل مردم بی امان حظ می کنم
    نیمه شب ها پاره گردد رشته خواب از خیال
    پس ببارد دیدگان اشکم نهان حظ می کنم
    مرغِ فکرم می پَرَد با هر خیال از بامِ دل
    می روم از ظنِ خود تا کهکشان حظ می کنم
    بازی نرد است نزدم یا قماری حق و مزد
    در گلو می ماند همچون استخوان حظ می کنم
    یا به پائین می رود چون لقمه یا درحلق ما
    برزخی می ماند او نزدِ دهان ، حظ می کنم
    گر به پا گردد شری در نزدِ اصحابِ سند
    چون حقیر و کوته است دیوارمان حظ می کنم
    نزدِ قاضی چون رَوَم از بهرِ استنطاقِ شاق
    مجرمی می داندم سخت و گران حظ می کنم
    مفلسم ، یک لاقبا در چشم فرزند و عیال
    نزد ملت مالکِ هفت آسمان حظ می کنم
    می کنند در پاچه ام هر لحظه یک تکلیف نو
    مفت ما را می خرند چون بردگان حظ می کنم
    گرچه تلخ است قصه ی سردفتری مخلص ولی
    شعر ها می گویم و از شرحِ آن حظ می کنم

  15. #9
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    پشتِ میزِ دفترم بودم پَلاس


    قاطی و دیوانه ، در بیم وهراس

    واژه ها را می نهادم جایِ خویش

    چسبِ محکم زیرِ هریک چون سریش

    زاغِ ملت می زدم چوب و چماق

    تا به انجام آوَرَم این رنجِ شاق

    در تطابق می نمودم چشم و ریش

    تا سجل با واقع آید راست ، بیش

    می زدم گاهی یکی "یک دستِ" ناب

    بلکه افتد قصه ی مردم بر آب

    می زدم امضاء و خط ها را محک

    بلکه برخیزد زِ من تردید و شک

    بر گرفته این کلاهِ خویش سخت

    تا نیفتد از سرم بر زیرِ تخت

    مدتی این قصه بر من راست شد

    اندک اندک منطق ازمن کاست شد

    یک مرض در من فتاد از این هراس

    دائم الشک شد دلِ من نزدِ ناس

    بس بلا نازل بشد بر فرقِ سر

    نزد ما نارو بزد هر بی پدر

    کارخود را پیش بردند با دروغ

    وعده های آبکی همسانِ دوغ

    هر که می آید کنون در نزد من

    مجرم است از ظَنِ من ، نوعِ خَفَن

    اصل بر جرم است و بر ذنب و گناه

    بر برائت بسته ام هر کوره راه

    چون مقنی می کَنَد هر بنده چاه

    بدسگالی می کند ما را تباه

    کیش ما شد این مرام و خُلق و خو

    منجلابی هست و ما در نزدِ او

    سکته فائق می شود از این هراس

    در نظر شد اژدهائی ، عام وخاص

    سلب شد از نَفس من هر اعتماد

    تکیه بر مردم همان ، یا رویِ باد

    تیره و تار است نزدم هر سند

    حرف مردم نزدِ ما هرسیخ چند؟!

    من ندارم چشم خود را هم قبول

    چون دروغ آمد بسی این عرض و طول

    دیده ام یک چیز را خیلی عیان

    کارِ دیگر زیر آن آمد نهان

    چون برفت از قلب من علمِ یقین

    جای او تردید و ظَن آمد چنین

    عشق بودی در دلم روز نخست

    پر کشیدی همچو مرغ از بام چُست

    در طَبَق دادم به دفتر گوهرم

    آتش آمد جایِ او در پیکرم

    در تباهی رفت این عمرِ عزیز

    این جهان و هم جهانِ رستخیز


  16. #10
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    گرچه بستر دارد از کوهِ نمک
    آب می جوشد به رویَش از فلک
    خاک شوری ، بحر اندر پیچ و تاب
    زیرِ آن چون برف و بالا پُر زِ آب
    بسترِ او مخزنِ رودِ سهند
    رشته هایِ سر به افلاکِ بلند
    یک نگین از نقره بر ایران زمین
    کَی توانی یافت دریائی چنین !
    خاک ایران شیر و دریا چشمِ شیر
    چشم بینا باید ایران یا کویر؟!
    کور گردد دیده ام ای روزگار
    گر که دریا را ببینم شوره زار

صفحه 13 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •