دل بستیم ،
گره خوردیم و عاقبت گسسته خواهیم شد ،
تنهاخواهیم رفت و تنها خواهیم ماند ،
کسی چه می داند :
شاید در آن سوی مرگ نقش تنهایی به پایان رسد .
من گله از رفتن تو ندارم ولی ازرفتن تو فریاد ..
مدیر بازنشسته
دل بستیم ،
گره خوردیم و عاقبت گسسته خواهیم شد ،
تنهاخواهیم رفت و تنها خواهیم ماند ،
کسی چه می داند :
شاید در آن سوی مرگ نقش تنهایی به پایان رسد .
من گله از رفتن تو ندارم ولی ازرفتن تو فریاد ..
مدیر بازنشسته
بي تو يك شب در اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد
تو كه رفتي همه ي ثانيه ها سايه شدند
سايه در سايه ي اين ثانيه ها خواهم مرد
مدیر بازنشسته
تو میروی
و من فقط نگاهت میکنم
تعجب نکن که چرا گريه نمیکنم
بی تو، يک عمر فرصت برای گريستن دارم
اما برای تماشای تو، همين يک لحظه باقی است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
مدیر بازنشسته
ای مسافرآسمانی ازتوشروع مي شود .....
تمام گلايه هايم !
وبه توختم مي شود ....
تمام بهانه هايم !
ازطلوع شنبه تاغروب پنجشنبه ...
حتي جمعه هابوي تورامي دهد !!!
مدیر بازنشسته
آرامم !.....هم جنس ِ نگاهت ,هم رنگ ِ دستهایت
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...
مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !نگاهت ,.....صدایت .....خنده ات
دیگر چه میخواهم ؟......هیچ
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !نگاهت را در نگاهم
و خیالت را در خیالم ... و من ,.....آرامم
آرامتر از همیشه
مدیر بازنشسته
گاهی که دلم
به اندازه ی تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریه هم ، دستانم را به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
و از چهار فصل دست کم یکی که بهار هست...
و مـــن هنــوز و برای همیشه تو را دارم
مدیر بازنشسته
نمی دانم
شابد به نسیمی که صبح گاه
در سایه روشن حسرت و لبخند
از کنار دستهایت عبور کرد
می اندیشی
و من به آن بادبادکی فکر می کنم
که در سپیده دم ستاره و اسپند
در نگاه زلال تو تخم گذاشت
و تو نم نم
در تنهایی و ماه
ناپدید شدی
و تنها رد پایت
در امتداد مسیرهای خیس بی پایان
جا ماند
مدیر بازنشسته
عمر تردیدیست بین بودن و رفتن
زندگی آن لحظه معصوم رقص پاک ماهی هاست
زندگی ...
یادش بخیر کودکی
رویای روزی بود...
روزی مثل این امروز بی رویا!
مدیر بازنشسته
امروز من ايستاده ام
امروز باز هم يک انتظار
در دلم هر لحظه سودايي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوي پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم
يا که گاهي در خيالت مي رسم
ديدنت
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است
بر تمام ميله هاي اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبي مي زنم
رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است
رنگ آبي، رنگ عشق
رنگ آبي، رنگ توست
در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد
در درونم آتشي از مهر تو
باز هم خرمني از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من ایستاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار
مدیر بازنشسته
جای تامل نیست
قاصدکها آمده اند
و تو در سرود خلسه و خاکستر
ناپیدا شده ای
و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم
و به انتظار شب بوها
که در بهاری زرد
به شکوفه نشست