صفحه 14 از 15 نخستنخست 123456789101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 141

موضوع: ♥ ♥ شعر عاشقانه ♥ ♥

  1. #131
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    سترون


    سياهي از درون كاهدود پشت درياها
    بر آمد ، با نگاهي حيله گر ، با اشكي آويزان
    به دنبالش سياهيهاي ديگر آمده اند از راه
    بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان
    سياهي گفت
    اينك من، بهين فرزند درياها
    شما را ، اي گروه تشنگان ، سيراب خواهم كرد
    چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
    پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد
    بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
    ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نبينم ... واي ... اين شاخك چه بي جان است و پژمرده
    سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
    زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
    مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
    نگه مي كرد غار تيره با خميازه ي جاويد
    گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
    ديگر اين
    همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد
    ولي پ ير دروگر با لبخندي افسرده
    فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
    خروش رعد غوغا كرد ، با فرياد غول آسا
    غريو از تشنگانم برخاست
    باران است ... هي ! باران
    پس از هرگز ... خدا را شكر ... چندان بد نشد آخر
    ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
    به زير ناودانها تشنگان ، با چهره هاي مات
    فشرده بين كفها كاسه هاي بي قراري را
    تحمل كن پدر ... بايد تحمل كرد
    مي دانم
    تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را
    ولي باران نيامده
    پس چرا باران نمي آيد ؟
    نمي دانم ولي اين ابر باراني ست ، مي دانم
    ببار اي ابر باراني ! ببار اي ابر باراني
    شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم
    شما را ، اي گروه تشنگان ! سيراب خواهم كرد
    صداي رعد آمد باز ، با فرياد غول آسا
    ولي باران نيامد
    پس چرا باران نمي آيد ؟
    سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
    گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
    آيا اين
    همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد ؟
    و آن پير دورگر گفت با لبخند زهر آگين
    فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد

  2. #132
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    هر جا دلم بخواهد
    چون ميهمانان به سفره‌ي پر ناز و نعمتي
    خواندي مرا به بستر وصل خود اي پري
    هر جا دلم بخواهد من دست مي‌برم
    ديگر مگو: ببين به كجا دست مي بري
    با ميهمان مگوي: بنوش اين، منوش آن
    اي ميزبان كه پر گل ناز است بسترت

    بگذار مست مست بيفتم كنار تو
    بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
    هر جا دلم بخواهد، آري، چنين خوش است
    بايد دريد هر چه شود بين ما حجاب
    بايد شكست هر چه شود سد راه وصل
    ديوانه بود بايد و مست و خوش و خراب
    گه مي‌چرم چو آهوي مستي، به دست و لب
    در دشت گيسوي تو كه صاف است و بي شكن
    گه مي پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
    بر گرد آن دو نو گل پنهان به پيرهن
    هر جا دلم بخواهد، آري به شرم و شوق
    دستم خزد به جانب پستان نرم تو
    واندر دلم شكفته شود صد گل از غرور
    چون ببنم آن دو گونه ي گلگون ز شرم تو
    تو خنده زن چو كبك، گريزنده چون غزال
    من در پيت چو در پي آهو پلنگ مست
    وانگه ترا بگيرم و دستان من روند
    هر جا دلم بخواهد آري چنين خوش است

    چشمان شاد گرسنه مستم دود حريص
    بر پيكر برهنه ي پر نور و صاف تو
    بر مرمر ملايم جاندار و گرم تو
    بر روي و ران و گردن و پستان و ناف تو
    كم كم به شوق دست نوازش كشم بر آن
    گلديس پاك و پردگي نازپرورت
    هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
    اي ميزبان كه پر گل ناز است بسترت
    تو شوخ پندگوي، به خشم و به ناز خوش
    من مست پند نشنو، بي‌رحم، بي قرار
    و آنگه دگر تو داني و من، وين شب شگفت
    وين كنج دنج و بستر خاموش و رازدار

  3. #133
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    نظاره


    1
    با نگهي گمشده در كهنه خاطرات
    پهلوي ديوار ترك خورده اي سپيد
    بر لب يك پله چوبين نشسته ام
    با سري آشفته ، دلي خالي از اميد
    مي گذرد بر تن ديوار ، بي شتاب
    در خط زنجير ، يكي كاروان مور
    نامتوجه به بسي يادگارها
    مي شود آهسته ز مد نظاره دور
    گويي بر پيرهن مورثي به عمد
    دوخته كس حاشيه واري نخش سياه
    يا وسط صفحه اي از كاغذ سپيد
    با خط مشكين قلمي رفته است راه
    اندكي از قافله ي مور دورتر
    تار تنيده يكي عنكبوت پير
    مي پلكد دور و بر تارهاي خويش
    چشم فرو دوخته بر پشه اي حقير
    خوشتر ازين پرده فضا هيچ نيست ، هيچ
    بهتر ازين پشه غذا عنكبوت گفت
    نيست به از وزوز اين پشه نغمه اي
    عيش همين است و همين : كار و خورد و خفت
    از چمن دلكش و صحراي دلگشا
    گفت خوش الحان مگسي قصه اي به من
    خوشتر ازين پرده فضا هيچ نيست ، هيچ
    جمله فريب است و دروغ است آن سخن


    2
    پنجره ها بسته و درها گرفته كيپ
    قافله ي نور نمي خواندم به خويش
    بر لب اين پله چوبين نشسته ام
    قافله ي مور همي آيدم به پيش
    پند دهندم كه بيا عنكبوت شو
    زندگي آموخته جولاهگان پير
    كه ت زند آن شاهد قدسي بسي صلا
    كه ت رسد از ناي سروشي بسي صفير
    من نتوانم چو شما عنكبوت شد
    كولي شوريده سرم من ، پرنده ام
    زين گنه ، اي روبهكان دغل ! مرا
    مرگ دهد توبه ، كه گرگ درنده ام
    باز فتادم به خراسان مرگبار
    غمزده ، خاموش ، فروخفته ، خصم كامل
    دزدي و بيداد و ريا اندر آن حلال
    حريت و موسقي و مي در آن حرام


    3
    پهلوي ديوار ترك خورده اي كه نوز
    مي گذرد بر تن او كاروان مور
    بر لب يك پله ي چوبين نشسته ام
    با نگهي گمشده در خاطرات دور

  4. #134
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    به مهتابي كه به گورستان مي تابيد


    1
    حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه ناچار
    بايد بر اين ويرانه محزون بتابي
    وز هر كجا گيري سراغ زندگي را
    افسوس، اي مهتاب شهريور، نيابي
    يك شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش
    بر جاي رصب و جام مي سجاده ي زرق
    گوران نهادستند پي در مهد شيران
    بر جاي چنگ و ناي و ني هو يا اباالفضل
    با ناله ي جانسوز مسكينان ، فقيران
    بدبختها ، بيچاره ها ، بي خانمانها


    2
    لبخند محزون زني ده ساله بود اين
    كز گوشه ي چادر سياه ديدم اي ماه
    آري زني ده ساله بشنو تا بگويم
    اين قصه كوتاه ست و درد آلود و جانكاه
    وين جا جز اين لبخند لبخندي نبيني
    شش ساله بود اين زن كه با مادرش آمد
    از يك ده گيلان به سوداي زيارت
    آن مادرك ناگاه مرد و دخترك ماند
    و اينك شده سرمايه ي كسب و تجارت
    نفرين بر اين بيداد ، اي مهتاب ، نفرين
    بيني گدايي ، هر بگامي ، رقت انگيز
    ياد هر بدستي ، عاجزي از عمر بيزار
    يا زين دو نفرت بارتر شيخ ريايي
    هر يك به روي بارهاي شهر سربار
    چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله


    3
    اينجا چرا مي تابي ؟ اي مهتاب ، برگرد
    اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
    جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
    در دام يك زنجير زرين ، ديدني نيست
    مي خندي اما گريه دارد حال اين شهر
    ششصد هزار انسان كه برخيزند و خسبند
    با بانگ محزون و كهنسال نقاره
    دايم وضو را نو كنند و جامه كهنه
    از ابروي خورشيد ، تا چشم ستاره
    وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
    از زندگي اينجا فروغي نيست ، الاك
    در خشم آن زنجيريان خرد و خسته
    خشمي كه چون فريادهاشان گشته كم رنگ
    با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
    واندر سرود بامداديشان فشرده ست
    زينجا سرود زندگي بيرون تراود
    همراه گردد با بسي نجواي لبها
    با لرزش دلهاي ناراضي همآهنگ
    آهسته لغزد بر سكوت نيمشبها
    وين است تنها پرتو اميد فردا


    4
    اي پرتو محبوس ! تاريكي غليظ است
    مه نيست آن مشعل كه مان روشن كند راه
    من تشنه ي صبحم كه دنيايي شود غرق
    در روشنيهاي زلال مشربش ، آه
    زين مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد

  5. #135
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    سه شب


    نخستين
    روزنه اي از اميد ، گرم و گرامي
    روشني افكنده باز بر دل سردم
    دايم از آن لذتي كه خواهم آمد
    مستم و با سرنوشت بد به نبردم
    تا بردم گاهگاه وسوسه با خويش
    كاي دله دل ! چشم ازين گناه فرو پوش
    ياد گناهان دلپذير گذشته
    بانگ برآرد كه : آي شيطان ! خاموش
    وسوسه ي تو به در دلم نكند راه
    توبه كند ، آنكه او گنه نتواند
    گرگم و گرگ گرسنه ام من و گويم
    مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند


    دومين
    باز شب آمد ، حرمسراي گناهان
    باز در آن برگ لاله راه نكرديم
    واي دلا ! اين چه بي فروغ شبي بود
    حيف ، گذشت امشب و گناه نكرديم
    اي لب گرم من ! اي ز تف عطش خشك
    باش كه سيرت كنم ز بوسه ي شاداب
    از لب و دندان و چهره اي كه بر آنها
    رشك برد لاله و ستاره و مهتاب
    اختركان ! شب بخير ، خسته شدم باز
    بسترم از انتظار خسته تر از من
    خسته ام ، اما خوشم كه روح گناهان
    شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من


    آخرين
    مست شعف مي روم به بسترم امشب
    بر دو لبم خنده ، تا كه خنده كند روز
    باز ببينم سعادت تو چه قدر است
    بستر خوشبختم ! آي ... بستر پيروز

  6. #136
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    سگها و گرگها


    1
    هوا سرد است و برف آهسته بارد
    ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
    زمين را بارش مثقال ، مثقال
    فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
    سرود كلبه ي بي روزن شب
    سرود برف و باران است امشب
    ولي از زوزه هاي باد پيداست
    كه شب مهمان توفان است امشب
    دوان بر پرده هاي برفها ، باد
    روان بر بالهاي باد ، باران
    درون كلبه ي بي روزن شب
    شب توفاني سرد زمستان


    آواز سگها:
    زمين سرد است و برف آلوده و تر
    هواتاريك و توفان خشمناك است
    كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
    ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
    كنار مطبخ ارباب ، آنجا
    بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
    چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
    عزيزم گفتم و جانم شنفتن
    وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
    و گر آن هم نباشد استخواني
    چه عمر راحتي دنياي خوبي
    چه ارباب عزيز و مهرباني
    ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
    بلي ، اما تحمل كرد بايد
    درست است اينكه الحق دردناك است
    ولي ارباب آخر رحمش آيد
    گذارد چون فروكش كرد خشمش
    كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
    شمارد زخمهايمان را و ما اين
    محبت را غنيمت مي شماريم


    2
    خروشد باد و بارد همچنان برف
    ز سقف كلبه ي بي روزن شب
    شب توفاني سرد زمستان
    زمستان سياه مرگ مركب


    آواز گرگها :
    زمين سرد است و برف آلوده و تر
    هوا تاريك و توفان خشمگين است
    كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
    زمين و آسمان با ما به كين است
    شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
    شب و صحراي وحشتناك و سرما
    بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
    حكومت مي كند بر دشت و بر ما
    نه ما را گوشه ي گرم كنامي
    شكاف كوهساري سر پناهي
    نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
    در آن آسود بي تشويش گاهي
    دو دشمن در كمين ماست ، دايم
    دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
    برون: سرما،
    درون: اين آتش جوع
    كه بر اركان ما افكنده پنجه
    دو... اينك... سومين دشمن... كه ناگاه
    برون جست از كمين و حمله ور گشت
    سلاح آتشين... بي رحم... بي رحم
    نه پاي رفتن و ني جاي برگشت


    بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
    كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
    كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
    كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
    درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
    دويم آسيمه سر بر برف چون باد
    وليكن عزت آزادگي را
    نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد

  7. #137
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    فراموش


    با شما هستم من ، آي ... شما
    چشمه هايي كه ازين راهگذر مي گذريد
    با نگاهي همه آسودگي و ناز و غرور
    مست و مستانه هماهنگ سكوت
    به زمين و به زمان مي نگريد
    او درين دشت بزرگ
    چشمه ي كوچك بي نامي بود
    كز نهانخانه ي تاريك زمين
    در سحرگاه شبي سرد و سياه
    به جهان چشم گشود
    با كسي راز نگفت
    در مسيرش نه گياهي ، نه گلي ، هيچ نرست
    رهروي هم به كنارش ننشست
    كفتري نيز در او بال نشست
    من نديدم شب و روزش بودم
    صبح يك روز كه برخاستم از خواب ، نديدم او را
    به كجا رفته ، نمي دانم ، ديري ست كه نيست
    از شما پرسم من ، آي ... شما


    رهروان هيچ نياسودند
    خوشدل و خرم و مستانه
    لذت خويش پرستانه
    گرم سير و سفر و زمزمه شان بودند


    با شما هستم من ، آي ... شما
    سبزه هاي تر ، چون طوطي شاد
    بوته هاي گل ، چون طاووس مست
    كه بر اين دامنه تان دستي كشت
    نقشتان شيرين بست
    چو بهشتي به زمين ، يا چو زميني به بهشت
    او بر آن تپه ي دور
    پاي آن كوه كمر بسته ز ابر
    دم آن غار غريب
    بوته ي وحشي تنهايي بود
    كز شبستان غم آلود زمين
    در غروبي خونين
    به جهان چشم گشود
    نه به او رهگذري كرد سلام
    نه نسيمي به سويش برد پيام
    نه بر او ابري يك قطره فشاند
    نه بر او مرغي يك نغمه سرود
    من نديدم شب و روزش بودم
    صبح يك روز نبود او ، به كجا رفته ، ندانم به كجا
    از شما پرسم من ، آي شما


    طاوسان فارغ و خاموش نگه كردند
    نگي بي غم و بيگانه
    طوطيان سر خوش و مستانه
    سر به نزديك هم آوردند


    با شما هستم من ، آي شما
    اختراني كه درين خلوت صحراي بزرگ
    شب كه آيد ، چو هزاران گله گرگ
    چشم بر لاشه ي رنجور زمين دوخته ايد
    واندر آهنگ بي آزرم نگهتان تك و توك
    سكه هايي همه قلب و سيه اما به زر اندوده ز احساس و شرف
    حيله بازانه نگه داشته ، اندوخته ايد
    او در آن ساحل مغموم افق
    اختر كوچك مهجوري بود
    كز پس پستوي تاريك سپهر
    در دل نيمشبي خلوت و اسرار آميز
    با دلي ملتهب از شعله ي مهر
    به جهان چشم گشود
    نه به مردابي يك ماهي پير
    هشت بر پولكش از وي تصوير
    نه بر او چشمي يك بوسه پراند
    نه نگاهي به سويش راه كشيد
    نه به انگشت كس او را بنمود
    تا شبي رفت و ندانم به كجا
    از شما پرسم من ، آي ... شما


    گرگها خيره نگه كردند
    هم صدا زوزه بر آوردند
    ما نديديم ، نديديمش
    نام ، هرگز نشنيديمش


    نيم شب بود و هوا ساكت و سرد
    تازه ماه از پس كهسار برون آمده بود
    تازه زندان من از پرتو پر الهامش
    كز پس پنجره اي ميله نشان مي تابيد
    سايه روشن شده بود


    و آن پرستو كه چنان گمشده‌اي داشت، هنوز
    همچنان در طلبش غمزده بود
    ماه او را دم آن پنجره آورد و به وي
    با سر انگشت مرا داد نشان
    كاين همان است ، همان گمشده ي بي سامان
    كه درين دخمه ي غمگين سياه
    كاهدش جان و تن و همت و هوش
    مي شود سرد و خموش

  8. #138
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    فرياد


    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
    هر طرف مي سوزد اين آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو مي دوم گريان
    در لهيب آتش پر دود
    وز ميان خنده هايم تلخ
    و خروش گريه ام ناشاد
    از دورن خسته ي سوزان
    مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد


    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
    همچنان مي سوزد اين آتش
    نقشهايي را كه من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و ديوار
    در شب رسواي بي ساحل


    واي بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
    در دهان گود گلدانها
    روزهاي سخت بيماري


    از فراز بامهاشان، شاد
    دشمنانم موذيانه خنده‌هاي فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه اين مشبك شب
    من به هر سو مي‌دوم،
    گريان ازين بيداد
    مي كنم فرياد، اي فرياد ! اي فرياد


    واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
    آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
    و آنچه دارد منظر و ايوان
    من به دستان پر از تاول
    اين طرف را مي كنم خاموش
    وز لهيب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
    تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
    خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
    واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
    مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
    سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
    مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

  9. #139
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    مشعل خاموش


    لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك
    رخساره پر غبار غم از سالهاي دور
    در گوشه اي ز خلوت اين دشت هولناك
    جوي غريب مانده ي بي آب و تشنه كام
    افتاده سوت و كور


    بس سالها گذشته كز آن كوه سربلند
    پيك و پيام روشن و پاكي نيامده ست
    وين جوي خشك ، رهگذر چشمه اي كه نيست
    در انتظار سايه ي ابري و قطره اي
    چشمش به راه مانده ، امديش تبه شده ست
    بس سالها گذشته كه آن چشمه ي بزرگ
    ديگر به سوي معبر ديرين روانه نيست
    خشكيده است ؟ يا ره ديگر گرفته پيش ؟
    او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت
    و اكنون كه نيست ، ساز و سرود و ترانه نيست
    در گوشه اي ز خلوت دشت اوفتاده خوار
    بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ
    با آن يگانه همدم ديرين دير سال


    آن همنشين تشنه ، چنار كهن ، كه نيست
    بر او نه آشيانه ي مرغ و نه بار و برگ
    آنجا ، در انتظار غروبي تشنه است
    كز راه مانده مرغي بر او گذر كند
    چون بيند آشيانه بسي دور و وقت دير
    بر شاخه ي برهنه ي خشكش ، غريب وار
    سر زير بال برده ، شبي را سحر كند
    اين است آن يگانه نديمي كه جوي خشك
    همسايه است با وي و همراز و همنشين
    وز سالهاي سال


    در گوشه اي ز خلوت اين دشت يكنواخت
    گسترده است پيكر رنجور بر زمين
    اي جوي خشك ! رهگذر چشمه ي قديم
    وقتي مه ، اين پرنده ي خوشرنگ آسمان
    گسترده است بر تو و بر بستر تو بال
    آيا تو هيچ لب به شكايت گشودهاي
    از گردش زمانه و نيرنگ آسمان ؟
    من خوب يادم آيد ز آن روز و روزگار
    كاندر تو بود ، هر چه صفا يا سرور بود
    و آن پاك چشمه ي تو ازين دشت ديولاخ
    بس دور و دور بود ، و ندانست هيچ كس
    كز كوهسار جودي ، يا كوه طور بود
    آنجا كه هيچ ديده نديد و قدم نرفت
    آنجا كه قطره قطره چكد از زبان برگ
    آنجا كه ذره ذره تراود ز سقف غار


    روشن چو چشم دختر من، پاك چون بهشت
    دوشيزه چون سرشك سحر، سرد چون تگرگ
    من خوب يادم آيد ز آن پيچ و تابهات
    و آنجا كه آهوان ز لبت آب خورده اند
    آنجا كه سايه داشتي از بيدهاي سبز
    آنجا كه بود بر تو پل و بود آسيا
    و آنجا كه دختران ده آب از تو برده اند
    و اكنون ، چو آشيانه متروك ، مانده اي
    در اين سياه دشت ، پريشان وسوت و كور
    آه اي غريب تشنه ! چه شد تا چنين شدي
    لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك
    رخساره پر غبار غم از سالهاي دور

  10. #140
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088

    پیش فرض

    قصه اي از شب


    شب است


    شبي آرام و باران خورده و تاريك
    كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور
    فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور
    به كرداري كه گويي مي شود نزديك
    درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
    زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه
    دود بر چهره ي او گاه لبخندي
    كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي
    نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساكت پر درد
    گذشت امروز ، فردا را چه بايد كرد ؟


    كنار دخمه ي غمگين
    سگي با استخواني خشك سرگرم است
    دو عابر در سكوت كوچه مي گويند و مي خندند
    دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است


    شب است
    شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديك
    نمي گريد دگر در دخمه سقف پير
    و ليكن چون شكست استخواني خشك
    به دندان سگي بيمار و از جان سير
    زني در خواب مي گريد
    نشسته شوهرش بيدار
    خيالش خسته ، چشمش تار

صفحه 14 از 15 نخستنخست 123456789101112131415 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •