-
مدیر بازنشسته
میخورم به سلامتی . . . ؟
به سلامتيِ ديوار
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين*که هيچ *وقت پشتِ آدم رو خالي نمي*کنه!
به سلامتيِ دريا
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک*رنگيش!
به سلامتيِ سايه
که هيچ*وقت آدم رو تنها نمي*ذاره!
به سلامتيِ پرچم ايران
که سه*رنگه!
تخم*مرغ
که دورنگه!
رفيق
که يه*رنگه!
به سلامتيِ همه اونايي که
دوسشون داريم و نمي*دونن،
دوسمون دارن و نمي*دونيم!
به سلامتيِ نهنگ
که گنده*لات درياست!
به سلامتيِ زنجير
نه به خاطر اين*که درازه،
به خاطر اين*که به هم پيوستس!
به سلامتيِ خيار
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش!
به سلامتيِ شلغم
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش!
به سلامتيِ کرم خاکي
نه به خاطر کرم*بودنش،
به خاطر خاکي*بودنش!
به سلامتيِ پل عابر پياده
که هم مردا از روش رد مي*شن هم نامردا!
به سلامتيِ برف
که هم روش سفيده هم توش!
به سلامتيِ رودخونه
که اون*جا سنگاي بزرگ هواي سنگاي کوچيکو دارن!
به سلامتيِ گاو
که نمي*گه من،
مي*گه ما !
به سلامتيِ دريا
که ماهي گنديده*هاشو دور نمي*ريزه!
به سلامتيِ اون که
هميشه راستشو مي*گه!
به سلامتيِ سنگ بزرگ دريا
که سنگاي ديگه رو مي*گيره دورش!
به سلامتيِ بيل
که هرچه *قدر بره تو خاک،
بازم برّاق*تر مي*شه!
به سلامتيِ دريا
که قربونياشو پس مي*آره!
به سلامتيِ تابلوي ورود ممنوع
که يه*تنه يه اتوبان رو حريفه!
به سلامتيِ عقرب
که به خاري تن نمي*ده!
به سلامتيِ سرنوشت
که نمي*شه اونو از سر نوشت!
-
-
مدیر بازنشسته
چراباید من وتو و آنهایی که دلهای پاک دارنداسیر بازیهای سرنوشت شوند
چرا دلهایی باید شکسته شود که پاک است ومعصوم
چرا باید قلبهای بی گناه بر اثر خنجر انتقام ونفرت از سینه دریده شود
چرا باید دستهایی که به سوی کمک وطلب محبت بالا می آیندپس زده شوند
چرا بالاتر از سیاهی رنگی نمانده
چرا حتی بر روی رنگهای روشن لکه های سیاه دیده میشوند
چرا با رفتن خورشید غم ها در قلب ما طلوع میکنند وحال
چرا باطلوع خورشیدغم ها غروب نمیکنند؟
چرا همه ما میخواهیم در نقش مسافری بازی کنیم
چرا می آییم وحال چرا میرویم
چرا سفر درمان دردهای ماست
چرا از غربت بیزاریم حال آنکه در میان جمع غریبیم
چرا میخواهیم نباشیم ولی هستیم نفس میکشیم ولی بر خلاف میلمان زندگی میکنیم
چرا باید در اوج جوانی در حالی که میتوانی با تمام وجود زنده بودن را لمس کنی
زیباترین آرزویت مرگ باشد
چرا واژه زیبا دیگر زیبا نیست چرا نگاه های ما به افق است
آن هم افق هایی دور ودست نیافتنی
آخر چرا؟چرا همیشه آرزو میکنیم با اینکه میدانیم هرگز به بعضی از آنها نمیرسیم
روزهایی شده که دیگررنگی بر چهره زمانه نمانده
حتی سرنوشت هم شرم دارد که برای ما اینگونه رقم میخورد
روزی بود که همه چیز رنگ زیبایی داشت همه چیز
ولی حالا چه؟
حالا انسانها هم همانطور که خودشان میخواهند زندگی میکنند ودیگر قانونی نیست
قانونی که از شکستن دلها وپایمال شدن قلبها وخیلی چیزهای دیگر جلوگیری کند
-
-
مدیر بازنشسته
دست ها بالا بود
هر کس سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود
نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود
سهم من چيست مگر
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگي ها
شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ مان
-
-
مدیر بازنشسته
هر روز تو را می بینم ............رنگ صحرایی چشمانت ...........آن نگاه که درآن عشق در پس مردمکش مرا تا خلسه نیستی پیش می برد
به تو گفتم :نه؟؟اما تو همچنان می آیی ومیروی ...............امروز در باران با آن موهای خیس باور کن باور کن فقط دلم برایت سوخت باور کن
عاشقت نیستم.............عاشقت نیستم.
__________________
-
-
مدیر بازنشسته
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او که دائم بگوید:
"دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم"
و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم ...
و بگویم: " بس است دیگر! بگو دوستت ندارم، بگو از تو متنفرم، بگو برو گمشو!"
و او با بغض بگوید: " دوستت ندارم، از تو متنفرم، برو گمشو!"
و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید: "هرچه گفتم دروغ بود، دوستت دارم، دوستت دارم"
و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوبازه بازی شروع بشود و من التماسش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید: " چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم، بس که عاشقت هستم به تو می گویم از تو متنفرم تا بخندی"
و بعد بپرسد : " حالا راضی شدی ؟ سبک شدی ؟"
و من بگویم: " نه، رفتنات، آمدنات، خندهات، گریهات، آشتیات، قهرت، عشقت، نفرتات، دوریات، نزدیکی*ات، وصالت، فراقات، صدات، سکوتت، یادت، فراموشیات، مهرت، کینهات، خواندنات، نخواندنات و اصلاً بودن و نبودنات سنگین است، سنگین است، سنگین است."
بگویم: " اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."
-
-
مدیر بازنشسته
تو را هر روز می دیدم به جای دیدن خورشید ، بگو فردا چه خواهد شد که هر روزت نخواهم دید
یقین دارم که خواهی برد از یادت مرا یک روز ، ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد بی تردید ...
-
-
مدیر بازنشسته
کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد
حرفهاي تازه را آغاز کرد
کاش مي شد خالي از تشويش بود
برگ سبزي تحفه درويش بود
کاش تا دل مي گرفت و مي شکست
عشق مي آمد کنارش مي نشست
کاش با هر دل دلي پيوند داشت
هر نگاهي يک سبد لبخند داشت
-
-
مدیر بازنشسته
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلوده ی دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود میگریزی
تو آن ابر آشفته ی نیلگونی
چه می شد خدا یا …
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم … ترا می ربودم
-
-
مدیر بازنشسته
دوست داشتن
درد است
نه دردی که از پای بیفکند!
دوست داشتن
زخم است
زخمی که انسان
با دست خویش بر قلب میزند
جریانی تند و دائم
از مبداء تا مقصد
دوست داشتن
فریاد همیشگی قلبها است
و دردی است
که مرحمش
درد است
.
.
.
!
-
-
مدیر بازنشسته
یلی وقت سایتو بر سر ندارم
چشم به در دارم ازت خبر ندارم
خیلی وقت زیر رگبار محبت
پای رفتن دارم، همسفر ندارم
تو برام همه کسی تو برام هم نفسی
نمی دونم که چرا تو به من نمی رسی
جای امن بودنم گرمی آغوش توست
دلی دارم نازنین که همیشه پیش توست
کی به تو گفته دیگه تو رو نمی خوام
با دلی عاشق به دنبالت نمی آم
کی به تو گفته دیگه دوستت ندارم
گله بوسه بر سر رات نمی کارم
به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقانه می خونه
کدوم دل درد آشنا مثل دل من به پات می مونه
شبای من بدون تو یه آسمون بی ستارست
بودن تو برای من مثل تولدی دوبارست
خیلی وقت سایتو بر سر ندارم
چشم به در دارم ازت خبر ندارم
خیلی وقت زیر رگبار محبت
پای رفتن دارم، همسفر ندارم
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن