-
مدیر بازنشسته
حماسهای است كه میآید این صدا از كیست صدای كیست؟ اگر این صدا صدای تو نیست حماسهای است كه میدانم و نمیدانم كه در صدای تو این دُرِد, ته نشسته چیست غم تو چیست كه گویی پریچهای غمگین تمام غم خود را در این ترانه گریست تو از تمام دهانهای شهر میخوانی صدا یكی است اگر حنجره هزار و یكیست به وقت خواندن تو هر ستاره چشمی بود كه در سماع ترا صوفیانه مینگریست تو خون گرم منی ای صدای جاری دوست من از تو زندهام ای رود پر ترانه مایست به ذره ذره من انعكاس مییابی كه در تسلسل خود تا همیشه خواهی زیست
-
-
مدیر بازنشسته
او که در چشمم شکست گوئیا قلبم شکست او که بار هجر بست درب قلبم را به هر بیگانه بست او که ازدستم برفت ریشه ام بر باد رفت او که از عشقم گسست بند نافم را ز مامِ جان گسست او که از کویم گریخت جام نوشینم ز کف افتاد و ریخت او که دست از من کشید آن همای دلفریب از شانه هایم پر کشید او که دل از من برید داس محنت ریشه هایم را برید سینه ام از هم درید لابه های جانخراشم ناشنید اشکهای سینه سوزم را ندید گاهِ آخر سر رسید گاهِ آخر سر رسید
-
-
مدیر بازنشسته
جایی در همین اطراف یک نفر گندیده و بوی عفن پیکرش با گندابِ ذهن ساکنش چه آشوبی در دلم می اندازد می خواهم بالا بیاورم مذاب ترشیدهٔ دل جوشانم را روی پیراهن زنانهٔ دو گانگی اش جایی در همین اطراف یک نفر گندیده هم او که فریب را به سر انگشتانش می چرخاند تاذهن باکره ای را بی عفت کند، روی تختخوابِ مستعمرهٔ ریا. جایی در همین اطراف یک نفر گندیده . . .
-
-
مدیر بازنشسته
در شبان غم تنهايی خويش عابد چشم سخنگوی توام من در اين تاريکی من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوی توام. گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بی پايان جنگل عطرآلود. شکن گيسوی تو موج دريای خيال. کاش با زورق انديشه شبی از شط گيسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم. کاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر می کردم. چشم من ، چشمه زاينده اشک ، گونه ام بستر رود . کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود . شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده ، آسمان را يکسر . ابر خاکستری بی باران دلگير است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس ! سخت دلگير تر است. شوق باز آمدن سوی تو ام هست ، اما ، تلخی سرد کدورت در تو پای پوينده راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته . وای ، باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رويای فراموشی هاست! خواب را در يابم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ، و ندايی که به من می گويد : " گر چه شب تاريک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند . مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چيند آسمان ها آبی، - پر مرغان صداقت آبی ست- ديده در آينه صبح تو را می بيند آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبی اينجاست. در خود آن گمشده را دريابم
-
-
مدیر بازنشسته
تو رفتی و من بار دگر تنها شدم این بار تنهاتر از همیشه این بار دلم را هم همراه خود بردی دگر حتی همدمی هم ندارم حتی دلم را هم ندارم تا به حرفهایش گوش دهم دگر هیچ چیز ندارم
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
زمان زمانه مرگ است و من نمیدانم چگونه در دل این قرن زنده می مانم صدای قلب مرا حرف کفر میخوانند چه تهمتی به تپش خوردسخت حیرانم چقدر خسته ام ازدست عاقلان بزرگ که فکر فاسد آنها گرفته دامانم برای آنکه نبینند حرف فردا را به شعر دیشبییم کرده اند ویرانم هزار مهر به لبهای دل زدند ولی منم که نغمه دل را هنوز میخوانم منی که این دل شاعر نشان و پاکم را به جرم کافری از پیش خود نمی رانم زمان تهمت و مرگ است؟؟خوب میدانم ولی هنوز در این قرن زنده می مانم
-
-
مدیر بازنشسته
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
گاهی از غصّه ی یک فاجعه دلگیر ترم گاهی از گریه ی پاییز سرازیر ترم خسته ام خسته تر از دغدغه های شب و روز از سفید عبث موی دلم پیر ترم کارم از غصه ی بی پایه و ناچیز گذشت گاهی از آه فلک نیز فرا گیرترم دزد دوران نفس تازه ی دل برده کنون از صدای بم یک بغض نهان زیر ترم بخت از زودترین لحظه به من پشت نمود من به اجبار قضا از همگان دیر ترم خاک خشکیده شده قلب من اما در چشم دائم از سیلی و بی مهری تقدیر، ترم
-
-
مدیر بازنشسته
در سكوت سردت، يخ زده گام نفسهاي من بي حاصل كه تو را داد زنم كه به فرياد رسي بشو اي همدم بي معوايم كه مرا نيست كسي، نبود هم نفسي تا كه شايد روزي تو به دادم برسي بشو اي مونس تنهايي بي پايانم... كه من بي تو تنهايم...
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
دو سال است که می دانم بی قراری چیست درد چیست مهربانی چیست دو سال است که می دانم آواز چیست راز چیست .... چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند امروز من دو ساله می شوم ....
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن