-
مدیر بازنشسته
بر درخت اقاقیا تكیه میدهی
و برگها می ریزند
برگها كوچك و زرد پناهت میدهند
ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید
و پنجره هایی كه هر روز با حجم تنهـایی آدم
شكلی دوباره می گیرند
با شانههای خمیده تكیه میدهی و نگاه میكنی
صدای تابی كه آرام، میآید و میرود
میآید و میرود...........
كودكی تاب خورده است و رفته است
با گیسوانی لرزان در باد....و تو
تو هنوز نگاه میكنـی به رد گامهایی كه بر شنها دویده اند
بر شنها میدوی امَا،امَا كودكی باز نمی گردد!!!
بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!
-
-
مدیر بازنشسته
نه چتری با خود داشتی
نه چمدانی
عاشقت شدم
از کجا باید می دانستم
مسافری
-
-
مدیر بازنشسته
پشت دلهره ی لطیف شبکه مضطرب است از حجم سکوتپنهان شده است غمی عظیم پشت ناله های خشن ابر که به پهنای آسمان می زند فریاد در گذر است غمی بزرگ ...پشت چهره ی غمگین غروب که به وسعت آسمان هست دلگیر نمی دانند که دردی هست پنهان ... پشت پلک های خسته ام که چشم را بی واهمه بسته ام پنهان است اشک ... پشت سکوت سنگین دل که نگران است چون همیشه خفته است غمی عمیق ...پشت دلتنگی های ناگزیر که طوفان زدگی است بر دل هست چاره ای ناپیدا ... پشت واژه های دلگیر که می گویند هر زمان از درد حرفی هست غایب و ناگفته ...پشت بغض همیشگی گلو که هست مهمان همیشگی هق هقی است پنهان ... پشت انتظار جاده ها که خموش است در هر عبور گم شده مسافری در راه...
-
-
مدیر بازنشسته
می بوسم و می گذارم کنار ...
تمام چیزهایی که ندارم را !
دست هایت را ...
عاشقی ات را ...
همه را !
عادت احمقانه ای ست
چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان ...
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو
یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو
صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام
زندگانی کند و پیر شود بعد برو
تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن
باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن
باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو
-
-
مدیر بازنشسته
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.
من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم
اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم
اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم
من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده
چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه
من اون شاهم که با هرکس سر سفره نمی شینه
من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه
اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم
اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم
-
-
مدیر بازنشسته
بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي
نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي
بخاطر احساسی كه برايم پرپر كردي
نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
غربت را نباید در الفبای شهر غربت جست همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد تنهایی
-
-
مدیر بازنشسته
قسمت می دهم
به باران ، نرو
نکار در سینه ام
خنجر کند تنهایی را . . .
-
-
مدیر بازنشسته
سیگار
لای انگشتانم
دود می کند
همچون قطاری
که تو را
دور کرد . . .
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن