موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #1721
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گرد باد


    چه گويم ، چها ديده ام سالها
    اسيرانه ناليده ام سالها
    كلامي پسند دلم اي دريغ
    نه گفتم نه بشنيدهام سالها
    من آن شمع خود سوز زندانيم
    كه دزدانه تابيده ام سالها
    چو ابر پريشان در كوهسار
    چه بيهوده باريده ام سالها
    در اين بو ستان در خور آتش است
    گياهي كه من چيده ام سالها
    ز بي مقصدي چون يكي گردباد
    به هر سوي گرديده ام سالها
    زلبها ي من خنده هرگز مجوي
    من اين سفره بر چيده ام سالها

  2. #1722
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گمگشته


    بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم
    همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم
    شب وروزم بسوز وساز بي امان طي شد
    گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم
    خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي
    برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم
    مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها
    غم بي همزباني را براي كوهكن گويم
    بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم
    نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم
    از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد
    كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم
    تو مي آيي ببالينم ، ولي آندم كه در خاكم
    خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم

  3. #1723
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    برگ آزادي


    من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
    منكه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا
    منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
    خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا
    منكه با چشم حقارت عالمي را بنگرم
    سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا
    خامه ي قدرت بنامم برگ آزادي نوشت
    اي اسيران زين گرامي تر، چه تقديري مرا
    نام من در زمره ي اين نامداران گو مباش
    بر سر امواج سرگردان ، چه تصويري مرا
    نش‍‍‍‍‍عيه جاويد من از باده ي شوريدگيست
    بهتر از اين مست خواهي ، با چه تخديري مرا
    من بدين ويراني دل بسته ام اميد ها
    عشق آباد ابد بادا ، چه تعميري مر

  4. #1724
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    سوز وساز



    ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
    ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد
    مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم
    در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد
    من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
    در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد
    خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم
    در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد
    يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
    بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد
    موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد
    يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد
    بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
    خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

  5. #1725
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نقش رويا


    اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا
    با همه نادان نوازيهات دانايي چرا
    سنگدل تر مي شوي با مردم آشفته بخت
    مست دل بشكسته را بشكسته مينايي چرا
    حال كاين دمسردي از تو نامرادان را نصيب
    كامرانيها چو بيني گرم وگيرايي چرا
    چون غمي را پروري با صد غرور آيي برقص
    چون نشاطي آوري با نقش رويايي چرا
    با توام اشك تسكين بخش خاطر شوي من
    گاه نور و گه نقاب چشم بينايي چرا
    من ندانستم چه طرح ورنگ ونقشي داشتي
    يك شب اي شادي بخواب من نمي آيي چرا
    حافظ اكنون پيش رويم يك سخن دارد بدل
    كاي زمان ، صياد مرغان خوش آوايي چرا
    سينه مالا مال دردش را كسي مرهم نبود
    اي كس ما بي كسان غافل ز غمهايي چرا
    در غبار خدعه ها چشمي چو آيد نقش بين
    اي سكوت صبر ها خار نظر خايي چرا
    كلبه خاموشم بتاب اي قرص ماه خوش خرام
    پا بپاي اخترم پوشيده سيمايي چرا
    جرعه اي ما را علاج اي ساقي آشفته مو
    فارغ از لب تشنگان نوشيده صهبايي چرا
    شمع بزم گرم ياران سالها بودم ولي
    از من اكنون كس نمي پرسد كه تنهايي چرا
    اي كه بر من از تو رفت اين رنجهاي بي لگام
    اينزمان در سايه ديوار حاشايي چرا
    اي رفيق روز شادي ، حال غمگينان بپرس
    گشته ام ويران ويران ، غافل از مايي چرا

  6. #1726
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تهي



    من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را
    دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را
    شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست
    در دهان بايد بسوزانم زبان خويش را
    رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود
    از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را
    هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر
    واي من كازرده سازم ميهمان خويش را
    هر گلي افتد ز شاخي من بخاك افتم ز رنج
    با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را
    چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد
    با پر خود هم نبستم سايبان خويش را
    داغم از دشمن بدل افزون ولي ماندم تهي
    روز سختي كازمودم دوستان خويش را
    هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر
    امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را
    ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان
    تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را
    هيچ سيمايي بچشمم راستين نقشي نداشت
    پوچ ديدم چون حبابي آرمان خويش را
    چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش
    تا زنم آتش زمين وآسمان خويش را
    جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد
    زآنكه گم كردم از اول كاروان خويش را

  7. #1727
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آب آبرو



    گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا
    در مقام صبر اينهم امتحاني شد مرا
    عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو
    صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا
    طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين
    سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا
    هر زمان ثابت شدم در سير اين صحراي كور
    ريگ غلطاني دراي كارواني شد مرا
    تا گلي از روزن طاق قفس بويم ز باغ
    پله پله رنج ومحنت نردباني شد مرا
    در صف اين گله بودم از تواضع بره اي
    هر كه در دست آمدش چوبي شباني شد مرا
    ايكه مي جويي مكان وحال و روزم را بناز
    كوچه هر خانه بر دوشي نشاني شد مرا
    روزگارا من حريفم هرچه پا پيچم شوي
    غيرت از قيد وارستن تواني شد مرا
    من بآب آبرو سبزم، بباران گو مبار
    هر سراي دوستانم ، بوستاني شد مرا
    ايكه خود غرق سلاح جوري و ما بي سلاح
    هر دعاي نيمه شب تير وكماني شد مرا
    در من از خورشيد سوزان قيامت باك نيست
    بال عنقاي كرامت سايباني شد مرا

  8. #1728
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خسته


    آن تويي زنده ز شبگردي و مي نوشيها
    وين منم مرده در آغوش فراموشيها
    آن تويي گوش بتحسينگر عشاق جمال
    وين منم چشم بدروازه ي خاموشيها
    آن تويي ساخته از نقش دلاويز وجود
    وين منم سوخته در آتش مدهوشيها
    آن تويي چهره بر افروخته از رنگ وهوس
    وين منم پرده نگهدار خطا پوشيها
    آن تويي گرم زبانبازي بيگانه فريب
    وين منم دوست زكف داده زكم جوشيها
    آن تويي خفته بصد ناز بر اين تخت روان
    وين منم خسته صد درد ز پر كوشيها
    آن تويي پاي به هر چشم وقدم بوست خلق
    وين منم خم شده از رنج قلمدوشيها
    تا ترا خاطر جمعي است غنيمت مي عشق
    كه نداري خبر از محنت مغشوشيها
    پاك لوحي چو بر اين خلق خوش آيند نبود
    به كجا نقش زنم اينهمه مخدوشيها

  9. #1729
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    زیاران دوروبگسسته بهتر.......درگل خانه بی گل بسته
    بهتر........
    رها کن شاخه بی بال وپر را................درخت بی ثمر بشکسته
    بهتر.............

  10. #1730
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دارد باران می بارد
    و داغ تنهایی ام
    تازه می شود!
    نگو که نمی آیی
    نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
    از ابتدای خلقت
    سخن از تنها سفر کردن نبود
    قول داده ای
    باز گردی
    از همان دم رفتنت
    تمام لحظه های بی قرار را
    بغض کرده ام
    و هر ثانیه که می گذرد
    روزها به اندازه هزار سال
    از هم فاصله می گیرند

صفحه 173 از 555 نخستنخست ... 2373123153154155156157158159160161162163164165166167168169170171172173174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193223273323 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •