موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #1771
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دختری بود که آرزو داشت پرواز کنه و از همه چیز بگذره . اون دوست داشت همه چیز تو دنیا رو رها کنه پر بکشه به آسمون . آسمون آبی که آبی اون براش به معنی آزادی بود و ابرهاش به معنی یک تکیه گاه . اون فراتر ها رو دوست داشت . فراتر از هر چیز . فراتر از آسمون ، فراتر از زندگی ، فراتر از آبی ، فراتر از سفید. اون می خواست پرواز کنه تا فراتر ها رو هم ببینه . دختری بود که احساساتش به زیبایی و پاکی دریای آبی بود . این دختر آرزوشو به هیچ کس نگفت به هیچ کس ، تا اینکه خاک فهمید چون دختر به خاک پیوسته بود . خاک به ریشه گفت ، به ریشه گیاه زیبایی که از گوشه یه سنگ قبر بیرون اومده بود . ریشه به گیاه گفت و آرزو به برگ ها رسید . باران گرفت . قطره ی روی برگ آرزو رو شنید . از گرمای ناراحتی تبخیر شد و به اسمون رفت و ابر شد . به دوستانش گفت . آسمون فهمید . به فرشته ها گفت . فرشته ها خبرو پیش خدا بردند و خدا دلش به حال دخترک سوختو روح آن دختر حالا مثل یک پرنده در حال پرواز است و دخترک بالاخره فراتر ها رو دید و به آرزوش خندید چون دانست که زیباترین آرزو رو کرده است .

  2. #1772
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    همچو گل می سوزم از سودای دل آتشی در سينه دارم ،جای دل

    چيست عشق؟ آتش به جان افروختن کار آتش نيست غير از سوختن

    عمر من،روز سياهی بيش نيست از وجودم،اشک و آهی بيش نيست

    بود عمری بر دل پر ناله ام داغ ها بهر گلی،چون لاله ام

    عمر با آن تند خو می خواستم زندگی را بهر او می خواستم

    ليک قدر من نمی دانست حيف دوست از دشمن نمی دانست حيف

    نوگل من همدم اغيار بود وز من حسرت نصيبش،عار بود

    با وفا داران ،سر ياری نداشت همچو گل بوی وفا داری نداشت

    سودم از سودای دل، جز درد نيست غير اشک گرم و آه سرد نيست

    ای دريغ از انتظار من دريغ! وز دل اميدوار من دريغ

    ای دريغا جان سپاری های من خاکساری ها و خواری های من

    جان نکردم در وفا از وی دريای دريغا،ای دريغا، ای دريغ

    با غمش هر شب وصالی داشتم با فغان و گريه کاری داشتم

    بود هر شب ماه ساغر نوش غير همچو نرگس مست در آغوش غير

    غمگسارانم همی داند پند پند کی باشد به مجنون سودمند

    با دل عاشق نصيحت باطل است خشت بر دريا زدن ،بی حاصل است

    الغرض ياران دور از درد من بی خبر از جان غم پرورد من


    گرچه زان عشقم رها می خواستند دردم افزودند و جانم کاستند

    آتش دل را ز بس دامن زدند عاقبت آتش به جان من زدند

    سوز عشقم ترک شادی بود وبس حاصل من ،نا مرادی بود و بس

    گريه ام چون شمع بزم آهسته است دل کند زاری ،ولی لب بسته است

    گلشن اميد من بر باد رفت نغمه ی شادی مرا از ياد رفت

    ذوق مستی ، در دل افسرده نيست زنده ی بی عشق تو،کم از مرده نيست

  3. #1773
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دلم گرفته اونم بد جور


    تا حالا این همه دلم نگرفته بود
    تا حالا این همه تنها نبودم
    تا حالا این همه تو دلم گریه نکرده بودم
    این همه سردر گم نبودم
    خودمو گم کردم...
    دلم گرفته....
    تنها م
    تو این دنیای بزرگ که
    که همه
    همدیگرو
    دارن
    و
    من هم
    دو چشم پراز اشک
    یه دل پر
    یه گلو با بغض بزرگ که دیگه داره خفم می کنه
    یکی رو می خوام بغض تو گلومو فریاد بزنه
    چون خودم دیگه نا ندارم
    من بی من
    من بی من
    خدایا تنهام نزار

  4. #1774
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم
    همان یک لحظه ی اوّل
    که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
    جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
    به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
    زمین و آسمان را
    واژگون مستانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
    آواره و دیوانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد
    چرا من جای او باشم
    همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
    مخلوق را دارد
    وگر نه من به جای او بودم
    یک نفس کی عادلانه سازشی
    با جاهل و فرزانه می کردم
    عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد

  5. #1775
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    خسته ام

    از زندگي از اين همه تکرار خسته ام از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام
    دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر
    ، از، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوي خانه
    ، تن خسته مي کشم ديگر از اين حصار دل آزار خسته ام
    از او که گفت يار تو هستم ولي نبود
    از خود که بي شکيبم
    و بي يار
    خسته ام از زندگي از اين همه تکرار
    خسته ام از هاي و هوي کوچه و بازار
    خسته اماز این آدما
    آدمایی که هر تلاشی می کنن تا بکشنت پایین
    ادمایی که از زندگی فقط جاه و مقام وخوشی زود گذر چند رویی و ... می خوان
    ادمایی که هرلحظه تو رو از زندگی سیر می کنن
    ادمایی که همیشه دلتو می شکنن و به مهربونی ساختگی شون تظاهر می کنن
    ادمایی که با معیار های کوچیک و و یا هیچ خودشونو محک می زنن
    ادمایی که اصالت خودشونو گم کردن
    از اونایی که نمی دونن از زندگی چی می خوان
    خسته آدمایی که رو راست نیستن
    ، آدمایی که هزار تا چهره دارن
    وتو میمونی که کدوم چهره واقعیشونه!!!!!!!!!
    خسته تر از اونی که بشه تصور کرد
    دلم میخواد ادامه ندم ،
    کاش میشد از زندگی و همه چیزش یه چند ماهی مرخصی بگیرم ،

    روزگار وایسا می خوام پیاده شم
    دیگه دنیا واسه من جا نداره
    دل من می خواد بره یه جای دور
    اما از وقتی شکست پا نداره
    روزگار غریبه ای با غصه هام
    واسه من هزار قلم ساز می زنی
    وقتی از ساز زدنات خسته میشی
    دل صاب مرده رو ساده می شکنی
    روزگار خیلی سیاهی روز گار
    روزگار دورنگی و بذار کنار
    اگه مرهم واسه زخمام نداری
    لااقل نمک رو زخم من نذار
    روزگار مث تموم آدما
    خنجر و همیشه از پش می زنی
    سند کشتن قلب آدم و
    روزی صد هزارتا انگش می زنی
    دوست دارم تو بازی چرخ وفلک
    واسه ی فلک شدن آماده شم
    اما تو فقط منو می چرخونی
    روزگار وایسا می خوام پیاده شم
    روزگار از آدما خسته شدم
    طاقتم داره به اخر می رسه
    من نفس نفس دارم تموم می شم
    یه نفر نیس که به دادم برسه
    روزگار خسته ام از دست همه
    از تو و هر چی که اسمش آدمه
    کوله بار بی کسی رو شونه هام
    زخم خاطرات تو ، رو سینه مه
    شونه هام دیگه تحمل نداره
    روزگار سنگینه بار حرف زور
    دیگه موندن به دلم قد نمی ده
    دل من می خواد بره یه جای دور
    دوست دارم تو بازی چرخ وفلک
    واسه ی فلک شدن آماده شم
    اما تو فقط منو می چرخونی
    روزگار وایسا می خوام پیاده شم




  6. #1776
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    هر کس به طريقي دل ما ميشکند

    بيگانه جدا دوست جدا ميشکند

    بيگانه اگر ميشکند حرفي نيست

    من در عجبم دوست چرا ميشکند

    دلم شکست کسي صدايش نشنيد

    آري دل من بي صدا ميشکند

    *****

    هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونه ام

    با اون دستاي پر مهرش کنه پاک وبگه جونم

    بگه جونم نکن گريه منم اينجام بذار دستات رو تو دستام

    تو احساس منو ميخواي منم اي واي ترو ميخوام

    تو احساس منو ميخواي منم اي واي ترو ميخوام

    *****

    چقدر سخت است در دل گريستن وبر زبان هيچ نگفتن


  7. #1777
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    خدای من خدای من , بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه آن , از بهاران رفته
    , یادگارهایی به جای مانده و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نو بهاری دیگرند
    .
    خدای من ,هر بهار را سبزتر از دیگری بر من می گشودی و من تا انتهای سپیدی آخرین فصلش, شادمانه می رفتم و آن را به نو رسیده ای می سپردم

    .
    ای عزیزترین , در گوشه ای از سجاده ,نشانی از بهاری نه چندان دور می بینم
    "سفر" , تو مرا به سفری یگانه فراخواندی , سفری به درون , به خویشتنم و در بهاری دیگر در"سحری"عاشقانه بیدارم کردی

    تا اندیشه های شبانه ام را به آن بسپارم و رهایشان سازم.
    در بهاری نزدیکتر , ای نازنین , در "سایه ی خیالی " از نور و معرفت رهایم ساختی تا بدانم بی شناخت تو , بهاران,فصل تنهایی هاست ...
    خدای من , و باز در بهاری پیش تر ,"سودایی عارفانه"در سرم انداختی که درد , کوه , است و غربت وتنهایی , کویری بی انتها .


    خدایا مطمئن باش اگر تو نباشی , آنها همه هیچ اند و هیچ اند و هیچ
    .
    در گوشه ای دیگر از سجاده ام ,ای مهربان ترین ,

    "سلامی سپید"به یادگار مانده است در بهار پیشین , مرا به سلامی میهمان کردی, گرم و دلنشین تا با هر آن چه بوی زندگی,عشق ,معرفت,می دهد,آشتی کنم .
    اینک, ای خدای من ,"سجاده "معطر نشسته ام

    و به تمامی نشانه های دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم :
    با"سفری" آغازکردم که آغازش تو بودی , به "سحری"عاشقانه رسیدم که بامدادش تو بودی

    , در "سایه خیال" تو به"سودای عارفانه"ای رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی
    , به"سلامی"دوباره جانم دادی که صحتش تو بودی واینک در انتظار ندایی دیگر از تو هستم و یادگاری دیگر از تو , تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی
    ,به حالی بگردانی که محولش تو باشی .
    خدایا باور کن این بنده تو تنهاست و هیچ کس را جز تو ندارد ...
    خدایا باورم گن که باور با تو بودن تنها آرزوی من است ...
    آنقدر در خانه ات می نشینم و می گریم و می کویم تا بدانی که به یک ندای چه کسی پشت در است گفتن تو قناعت کرده ام ...
    خدایا به خودت قسم ... تنهایم مگذار ... همین ...
    آمین ...



  8. #1778
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    خسته ام میفهمید؟!
    خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
    خسته از منحنی بودن و عشق.
    خسته از حس غریبانه این تنهایی.
    بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
    بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
    بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
    همه عمر دروغ،
    گفته ام من به همه.
    گفته ام:
    عاشق پروانه شدم!
    واله و مست شدم از ضربان دل گل!
    شمع را میفهمم!
    کذب محض است،
    دروغ است،
    دروغ!!
    من چه میدانم از،
    حس پروانه شدن؟!
    من چه میدانم گل،
    عشق را میفهمد؟
    یا فقط دلبریش را بلد است؟!♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙
    من چه میدانم شمع،
    واپسین لحظه مرگ،
    حسرت زندگیش پروانه است؟
    یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟!
    به خدا من همه را لاف زدم!!
    بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!!
    باختم من همه عمر دلم را،
    به سراب !!
    باختم من همه عمر دلم را،
    به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
    باختم من همه عمر دلم را،
    به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
    بخدا لاف زدم،
    من نمیدانم عشق،
    رنگ سرخ است؟!
    آبیست؟!
    یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
    عشق را در طرف کودکیم،
    خواب دیدم یکبار!
    خواستم صادق و عاشق باشم!
    خواستم مست شقایق باشم!
    خواستم غرق شوم،
    در شط مهر و وفا
    اما حیف،
    حس من کوچک بود.
    یا که شاید مغلوب،
    پیش زیبایی ها!!
    بخدا خسته شدم،
    میشود قلب مرا عفو کنید؟
    و رهایم بکنید،
    تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
    تا دلم باز شود؟!
    خسته ام درک کنید.
    میروم زندگیم را بکنم،
    میروم مثل شما،
    پی احساس غریبم تا باز،
    شاید عاشق بشوم!!


  9. #1779
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    " عزيز دلم "
    وقتي دلتنگت مي شم ُ وقتي ازم دوريوقتي تنهام و نمي دونم چه جوريبرسم به روزاي خوبي که باهم داشتيم.ما آيندمونو تو يه زميني کاشتيمکه هيچي ازش سبز نشدجزغصه ي زياد ، گريه ي خود به خود !وقتي که عشق تنهات مي ذاره بي خبروقتي که مي گه همه چيز ُ با خودت ببر تا اثري نمونه از خاطره هامونمثل وبا ، مثل سل ، شايدم طاعونکه وقتي مياد همه چيز ُ با خودش مي برهندونستن دليلش ... واسه هر دومون بهتره !♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙ما تو اين سختي ها عشق ُ شناختيمفکر مي کرديم مي بريم ولي ... باختيم !وقتي به روزاي قشنگمون فکر مي کنمبه اينکه چه جوري بودم و چه جوري شدمبه اينکه چرا فاصله بينمونهبه اينکه چه حسي الان تو جونـمونهوقتي يه آهنگو هميشه گوش مي ديميله هاي قفس تنهايي تو جوش مي ديراه فرار ِ تو تنگ تر مي کنيدلتو از ايني که هست سنگ تر مي کني !وقتي تمام تلاشت اينه که مال هم نشيمطعم شيرين ِ شکست خوردن ُ بـچـشيموقتي مي خواي عشقمون ، مثل سردرد شهوقتي مي خواي جدايي بي برو برگرد شهکاري ازم بر نمياد... عزيز دلمدلم يه مدت زياد... تنهايي مي خواد... عزيز دلم !

    ما تو اين سختي ها عشق ُ شناختيمفکر مي کرديم مي بريم ولي ... باختيم !

  10. #1780
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    مرگ...

    بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دی

    د...منی را
    که هر نفس با یادت اندیشیدم و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت
    آرزوی بهترین ها را کردم...
    بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کر
    د...نامی که برایت
    بیگانه بود اما در کنارت بود....بی آنکه خود خواهان آن باشی...
    بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید
    ...چشمانی که
    همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید
    هنگام دیدن چشمانت....
    بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کر
    د...دستانی که روز و
    شب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...
    بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنی
    د....صدایی که گرچه از غم پر بود اما
    شنیده می شد تا بگوید:"دوستت دارم"
    بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....خوابی که شاید دیدنش برای من
    آرزویم بود و امید چشم بر هم گذاشتنم....
    بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد
    ....رد پایی که همواره سکوت
    شب را می شکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....
    بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید
    ....باغچه ی گل رزی
    که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...
    بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند....نامه هایی که
    سراسر شوق از تو نوشتن بود...
    بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت
    ....تویی که حتی روی
    قبرم از تو نوشتم....نوشتم:"دوستت دارم"و نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"
    بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود
    ....روزی به خاک بر می گردم
    سال هاست مرده ام و فراموش شده ام
    ...روزی که ره گذری غریبه
    گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده
    است...ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد
    ...قبر را روی آن قرار خواهد
    داد...روی تپه ای که دور از شهر است و تو حتی در خیالت هم آن تپه
    را تصور نخواهی کرد
    ...آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم که مبادا
    تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد
    ....من که
    به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .
    به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...


صفحه 178 از 555 نخستنخست ... 2878128158159160161162163164165166167168169170171172173174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198228278328 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •